۹ پاسخ

دردم گرفت دختر🫠
خداروشکر ک الان بچت‌بخوبی بغلته
واقعا فهمیدم بیمارستان و کادر زایشگاه خیلی مهمه

دقیقا من برا بچه اول همینجوری بودم توبخش همش گریم میومد نی نیازو میدم گفتن هروقت مرخص شدی برو دیدنش

ب رییس بیمارستان اعتراض نکردین؟

شما ۱۰ سال از من کوچیکتری نمیتونم تصور کنم تو این سن چجوری اینهمه سختی و درد تحمل کردی ولی خدا باهات بوده و خودت هم شجاع بودی آفرین بهت💗 ایشالا که توی همه شهر ها بیمارستان های خوب باشه و همه بتونن استفاده کنن خاطره بد نمونه از تولد فرزند برای کسی🤲🌸🌸🌸

الان نی نی جانت خوبه خدارو شکر چند کیلو بود🙂😘

آخی عزیزم.نینی موند بیمارستان؟چند وقت موند؟چند کیلو به دنیا اومد؟الان پیشته؟

کاشکی کامنتارم جواب بدی😅

موقعی ک مرخص شدی نی تی مرخصی کردن یا ن

قشنگم چند کیلو بود نی نی

سوال های مرتبط

مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت ۵
ساعت ۶ صبح بیدار شدم و رفتم سرویس که دوباره ببینم تو سالن چه خبره که نگاه انداختم دیدم ۵.۶ نفر زائو در حال درد کشیدن بودن و به پرستارا التماس میکردن که فقط از اون درد نجات پیدا کنن و هیچ کس محلشون نمیزاشت چون درد رو باید میکشیدن تا بزائن
برگشتم تو اتاق که دیدم یه دختر اومد که مثل خودم کلی به خودش رسیده بود بستری شد برای زایمان چشم به هم زدنی سزارینی ها یهو ۶نفر شدیم که هممون باهم دوست شدیم و میز گرد تشکیل دادیم😅😅😅هممون شروع کردیم به کنجکاوی که زایمان طبیعی چجوریه
میرفتیم دم زایشگاه و نگاه میکردیم و واقعاااااااا میتونم بگم برام وحشتناک بود خداروهزار بار شکر میکردم که من سزارینی ام
ساعت ۷صبح بود که یکی از زائوها براش مشکلی پیش اومد و بند ناف قبل از بچه اومد بیرون و پرستار شروع به داد زدن که بدوئید بیاید اینجا و بچه با ۳دور بند ناف دور گردن به دنیا اومد و نوزاد حالش خیلی بد بود و سریع به بخش مراقبت های ویژه نوزادان منتقل کردن که بعدنا فهمیدم همون بچه از دست پرستارا از روی تخت نوزادا افتاده رو زمین و کل بیمارستان ریخته بود بهم
مامان ِالوین مامان ِالوین روزهای ابتدایی تولد
یکم معاینه باز فشار گفتن دیگه تموم شد باز رفتن من موندم رو تخت یکم گذشت باز یه پرستار دیگه اومد منو ببره تا خواستم پا شم باز خون ازم جاری شد دیگه واقعا فک کردم من امروز میمیرم باز رفتم دنبال ماما اومد باز شروع کردن ماساژ رحمی و معاینه با دست خشک 😭دیگه التماس میکردم ولم کنین من چیزیم نیس رفتن پرستار گفت پاشو یه ذره خون اومد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ببرینش همراه هاش ببینن بعد بره بخش رفتم اومدن منو بچه رو دیدن یهو پرستار اومد که باز باید ببرمت معاینه شی و من واقعا مرگ و جلو جشام دیدم باز اون اتاق سرد ترسناک من و اون تخت مرگ خوابوندنم معاینه کردن گفتن نه دیگه خونریزیت کم شده برو لباس عوض کن برو بخش واقعا یه خوشحالی زیادی بهم دست داد که نمیتونم توصیفش کنم رفتم مامانم کمکم کرد پد گذاشتم لباس پوشیدم داشتیم میرفتیم که دکتر نوزادان تو راهرو بجرو دید گفت این بچه باید بستری شه زردی داره تا کمر🥲من بعد اون همه درد دلم ریخت خدایا واس جی هر چی بلاس سر من میاد اینم بگم دلیل اپن همه طول کشیدن زایمانم این بود که بند ناف دو دور سفت گردن بچه بود و نمیزاشت بچه بیاد پایین واس همینم ضربان قلبش هی افت میکرد خدا بچمو بهم دوباره بخشید من رفتم بخش بستری شدم بچرم بردم پیشم یکی دو ساعت موند اومدن که باید ببریم تو دستگاه بخش نوزادان برداشتن بردنش من موندم تنها بدون اون نینی که هر روز تو بغلم تصورش میکردم نزدیک بود گریع کنم
مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دوم
*پارت پنجم*
وقتی گفتن میره دستگاه خیییلی گریه کردم 💔😭
ساعت ۵ صبح بیمارستان رسیدم وساعت ۸:۳۰ صبح هم زایمان کردم ولی بچم رفت دستگاه یه شب تو دستگاه بود توز اون یه شب پاچه همه ارو میگرفتم از مامان خودم🤦‍♀️ تا پرستارا اوقاتم خیییلی تلخ بود میرفتم میدیدمش که با دستکش یکبار مصرف توش پنبه کردن دادن به دهن بچه میدادن😭ساعت ۴ بعداز ظهر بود رفتم دیدم مدفوع کرده اصلا بهش نگاه نکرده بودن تا خودم رسیدم بالاسرش
خیییلی ناراحت بودم دیدم بهش سرم وصل کردن که تغذیه بشه گفتم تاکی اینجاست گفتن معلوم نیست تاحالش خوبشه گفتن الان حالش از صبح بهتره
صبحش مرخص بودم شوهرمو گفتم بیاد بادکترصحبت کنه من گفتن فردا صبح انتقال میدن بخش اطفال گفت تو چیزی نگو من خودم میام با بچمون برمیگردیم صبح شوهرم اومد با مسوولان صحبت کنه کسی جواب نمیداد خودم هزار بار صحبت میخواستم بکنم با دکترش آخه همون شب که بچه دستگاه بود گفتن اکسیژنشو قطع کردیم حالش بهتر شده فقط انتقال میدیم بخش اطفال منم میگفتم وقتی حالش خوبه میبرمش باخودم خونه میگفتن نمیشه به شوهرمم اصلا خودشونو نشون ندادن که جوابی بدن به آدم منم به شوهرم گفتم بزن به سروصدا اینا زبون آدمی زاد نمیفهمن من بدون بچه نمیرم شوهرمم زد به سروصدا😅 به من گفت تو برو یه نیم ساعتی گذشت زنگ زد گفت جمع کن بیا بریم کارای ترخیص انجام داد وهم با رضایت خودمون بچمون کاراشو کردیم و خوشحال اومدیم خونه🥹
والان خداروشکر حالش خوبه وهیچ مشکلی نداره درسته بچه من مدفوع خورده بود ولی وقتی اکسیژنشو قطع کردن حالش خوبه باید با خودم مرخص میکردن نه بفرستن بخش اطفال که پر از بچه ومریضی...
مامان نیلا مامان نیلا ۹ ماهگی