پارت چهار زایمان 🥹
رفتم اتاق عمل منم چشمام در امد برای تیغ و قیچی ده تا امپول 😬ده نفر م بودم با یه مرد داشتن از پشت بی حسی میزدن سوراخ سوراخم کردن 🫡یواش یواش پاهام مثل فلجا شد هیچی حس نکردم دیگه منتظر بودم با تیغ دردشو حس کنم دیدم عههه صدای گریه بچم میاد مثل میو میو گریه میکرد خودااا کوچولو دو کیلو نیم بود بردنش منم داشتن با شکمم بازی میکردن😂اینقد بی حس بودم سه چهار سرم وصلم کردن فقط میلرزیدم بخاری برام اوردن مادرمو دیدم گفتم بچمو دیدی گفت سریع بردنش بستریش کردن گفتم بعنی چی گفتن تنگ نفس داره اینقد من درد داشتم بچم تنگ نفس شده الهی بمیرم مادر فقط میزاشتن پدرومادر برن ببیننش شوهرم رفت خندید گفت کپ سحره مخصوصا دماغش🥹😂من از اینور یکس ه میموندن فشار دلم میدادن اینقد درد داشت میرفتم تو اون دنیا و برمیگشتم هیچوقت نتوستم بخوابم با چ بدبختی راه میرم رفتم بچمو دیدم الهی ننههههه دیگه خداروشکر امروز گفتن بچم داره خوب میشه ♥️
بارداری بارداری بارداری

۶ پاسخ

مبارک باشه قدمش عزیزم ان شاالله به سلامتی بیایید خونه

عزیزم
خداروشکر به سلامت فارغ شدی

مبارکا باشههه

الهی شکر ، قدم نورسیده مبارک عزیزم.
زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ شه

مبارک باشه عزیزم خدارو شکر
چند هفته بودی زایمان کردی

خدارو شکر

سوال های مرتبط

مامان دخترم💓😍 مامان دخترم💓😍 ۱۰ ماهگی
پارت ۲ زایمان

گفتن اکوی قلبت خوبه منتظر باش تا دکترت بیاد نوبتت بشه بری برای عمل من از هفت صبح منتظر بودم ساعت یازده امدن دنبالم که بریم برای عمل
من با چهار نفر دیگه رفتیم اتاق عمل اول نفر اسم منو خوند رفتم تو اتاق عمل از استرس بدنم میلرزید نه که از عمل بترسم از اینکه بچم دستگاه بره استرس داشتم
دکترم تو اتاق عمل بود خیلیییییی بهم روحیه داد امد بغلم کرد باهام عکس گرفت کلی باهام شوخی کردن در همین حین سوندم وصل کردن اصلا من متوجه نشدم خیلی سریع راحت
بعد گفتن بشین من نشستم گفتن یکم خودمو خم کنم من میگفتم تروخدا یواش بزنین این امپولو اینا
دکتر بی هوشی خندید گفت تموم شد عزیزم درازبکش
من کلا هنگ بودم گفتم امپول و زدی گفت اره دکترمم هنش شوخی میکرد باهام منم استرس داشتم
امدن شروع کنن گفتم من هنوز بی حس نشدم دکتر گفت پاتو بیار بالا من به خیال خودم پامو اوردم بالا😂اصلا تکون نمیخورد انگاری ی تیکه اضافه بود که بهم وصل شده
هیچی دیگه شروع کردن منم هی صلوات میفرستادم دکترمم هی بهم روحیه میداد
که یهو صدای دخترمو شنیدم وااااای نمیدونین چ حسی بود انقد گریه کردم لباساشو پوشیدن آوردنش کنارم خیلی خوب بود برای اولین بار دیدمش...
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱ سالگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان 𐙚𝓟𝓪𝓷𝓪𝓱𐙚 مامان 𐙚𝓟𝓪𝓷𝓪𝓱𐙚 ۴ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان کایان 👶🏻💙 مامان کایان 👶🏻💙 ۷ ماهگی
خوب خوب منم می‌خوام تجربه زایمانم بگم 😁
من 8 م رفتم دکتر نامه داد برا 18 فروردین
بعد فرداش رفتیم بیرون سه چهار ساعت سر پا بودم اومدم خونه یهو بعد شام تنگی نفس شدید گرفتم فکر میکردم مال اینه شام زیاد خوردم اینجا پرسیدم گفتن برو بیمارستان رفتم درمانگاه نزدیک خونمون ساعت 1 شب اکسیژن برام وصل کردن اومدم خونه گفتم فردا صبح میرم سمت بیمارستان چون 3 ساعت با خونمون فاصله داره خوابیدم یهو ساعت 4 صبح با دل درد و دل پیچه شدید بیدار شدم به شوهرم گفتم دیگه سریع رفتیم سمت بیمارستان
شانس من همینجوری که داشتم میرفتم داخل دکترم دم در بودم گفتم دکتر دارم از تنگی نفس و انقباض میمیرم دست گذاش رو شکمم گفت آذه خیلی سفت شده برو تا بگم آمادت کنن و من اصلا اون روز انتظار زایمان نداشتم 😁😑 دیگه سوند برام وصل کردن درد زیادی نداشت فقط چندش بود رفتم داخل اتاق عمل و دیدم یکی یکی اومدن و آمپول بی حسی زدن اصلا درد نداشت اصلا وقتی داشتم سر میشدم انقد خوب بود حس خواب داشتم 😅 یهو دکتر اومد و نفهمیدم کی صدای گریه بچه اومد بعد من هی میگفتم دکتر سرش خوبه(چون تو سونو های آخر واقعا ترسیدم چهار هفته جلو بود سرش )یعنی انقد چرت و پرتی گفتم تو اتاق عمل خودم یادم میاد خجالت میکشم 😂😅
بدش اومدم ریکاوری همش خواب بودم یواش یواش که داشت بی حسی می‌پرید دل دردام شروع شد ولی قابل تحمل بود با دارو و شیاف
وقتی نشستم سخت بود ولی راه رفتن راحت بود خلاصه به نظرم سزارین خیلی راحته
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۹ ماهگی
مامان آیهان🩵🐚 مامان آیهان🩵🐚 ۱ ماهگی
سریع اومد ماماهمراهم سوند وصلم کرد امادم کرد گفت بریم رفتیم اتاق عمل هی میگفتم حس ادرار دارم میگفتن مال سونده اونجا کلی باهام شوخی میکردن استرسم بریزه چون من اورژانسی بودم تویع نداشتن دکتر بی حسی رفته بود سریع زنگ زدن بیاد هی بهم میگفتن چقد ریزی حرف میزدن حال و هوام عوض بشه منم انقد استرس داشتم هیچی نمیفهمیدم فقط سرم پایین بود و دم گریه بودم دلم میخواس بلند بلند گریه کنم خیلی میترسیدم تا دکتر بی حسی رسید سوزن زد ک یهو پریدم از جام نگهم داشتن امپول زد گفتم من بی حس نشدم گفتم باشه تا بی حس نشی ما دس بهت نمیزنیم تا کم کم پاهام داغ شد دیگ هیچی نفهمیدم دکترم شروع کرد با بتادین همجارو بتادینی کردن ی پرده ام کشیدن بینمون زنه ازم پرسید الان داریم بتادین میزنیم میفهمی گفتم نه گفت پس بچها بیشتر بتادین بریزین و دکتر ب خنده گفت الان صدای بتادین در میاد من فهمیدم دارن میبرن شکممو اروم حرف میزدن من نترسم دکتر گفت چ عضله هایی داره چون تمام این مدت ورزش میکردم😂یهو ده دیقه بعد صدای گریه بچمو شنیدم خودمم همراهش زدم زیر گریه فقط میگفتم جونم مامان🥲🥺
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۶ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان نفس😍 مامان نفس😍 ۴ ماهگی
پارت سه زایمان🥹
منم از اینور هی درد داشتم اونم شدیددد رفتیم یه بیمارستان دیگه دوباره هم معاینه م کردن بازم بسته بودم 🥴ببین چقدر معاینه م کردن چقدر اذیت شدم نوار قلب پنج شیش بار گرفتن پرستار اومد گوشیو داد دکترم بود سحر سریع بستری شو قلب بچت خوب نیس باید سزارینت کنیم منم خیلی بدم از سزارین میامد گفتم نمیخوام دوباره هم درد هم راه افتادیم رفتیم همون بیمارستان قبلیه دوباره معاینم کرد نوار قلب گذاشت گفتن لباستو در بیار همه وسیله هاتو اماده کن منم با ذوق رفتم ب مامانم گفتم 😃این دکتر خوش اخلاقی بود مقصر خودم بود زدم بیرون از بیمارستان تا یه بیمارستانی دیگه بردنم اتاق معاینه م کردن کیسه ایمو پاره کردن ک طبیعیه دیدم ای ای چقدر مدفوووع,🤣 گفتن بچت مدفوع کرده منم قلبم داشت میترکید سریع اومدن امادهم کردن گذاشتنم رو فیلچر منم میخندیدم ب اون پشتی هلم میداد میگفت ای بلا 😂 مادرمو صدا زدم گفتم ببینمت حلالم کن شدیم گریه حتی پرستارام شدن گریه ..
بارداری بارداری بارداری بارداری