۹ پاسخ

خب این که طبیعیه دختر من با مامانم اینطوری ولی نمیره بعدش پشیمون میشه چون خیلی وابسته هست
سعی کن بیشتر باهاش وقت بگذرونی
من دخترم تا ۴۰ روزگی‌که خونه مامانم بودم بنده خدا مامانمم خیلی کمکم میکرد الانم دخترم باهاش خیلی جوره البته چون اون سمتی بیشتر میرفتم و میرم
ولی بین من و باباش به من وابسته تره چون کلا از اول دوست داشتم‌همه چیش با من باشه اصلا دوست نداشتم هرکسی خیلی بغلش کنه نمیدونم چرا این شد که خیلی وابسته شد
ولی الان خیلی سختمه

من چی بگم که اگه به هردلیلی گریه کنه بغل من اروم نمیشه بغل مامانم سریع اروم میشه😑

اصلا ناراحت نباش عزیزم بچه ها اینجورین دختر من به شدت وابسته مادرم و همینطور برادرزادم شما مادرشی یه ساعت نباشی خونه رو میزاره رو سرش

این یه چیز طبیعی بین همه ی بچه هاست ربطی به ترجیح دادن نداره
از قدیم تا حالا همین بوده بچه مهمون میاد یا مهمونی میره بهش خوش میگذره تنوعه ، براهمین دوس نداره تموم شه

پسر من انقد بهم وابستس حتی تو ریکاوری اتاق عمل وقتی گربه میکرد با اینکه چشاش بسته بودو هوشیاری کامل نداشت با بغلش کردم آروم شد
همیشه ناراحت بودم ک چرا انقد وابستس ولی الان ک تاپیکتو خوندم دیدم حق داری من اشتباه میکردم مگه تا چ زمانی اینجوری دوست داره بهم بچسبه اینجوری منو بو میکشه
آدمیزاده دیگه ناسپاس و بهانه گیر و عجول
ولی کلا وابسته باشن یا نباشن وقتی بزرگ بشن بزرگترین عشقشون میشه مادره هیچکسو ب مادر ترجیح نمیدن و قدردان هستن

عزیزم کاملاااا حست رو درک میکنم متین هم تا ۶ ۷ ماهگی انگار حسی بهم نداشت مثل بقیه بچه ک وابسته مادرهاشون هستن بهم وابستگی نداشت حس میکردم فقط بخاطر شیر منو میخاد و اگ شیر خشک بود دیگررر هیچچچچ همزمان با این قضیه منم افسردگی داشنم مادرشوهرم تا اشاره ای ب این قضیه میکرد میخاستم بمیرم مثلا میگفت متین رو بزارید اینجا و برید گشنه شد فرنی میدم شاید منظوری نداشت اما من فکر میکردم منظورش اینه ک متین ب مادر احتیاج نداره خودم از پسش برمیام اون تایم خیییییلی ناراحت میشدم فکر میکردم میخاد بچمو ازم بگیره و صاحب شه...آه چ روزای سختی...اما الان بچه ها بزرگ شدن اگ اینجوری کنن پای بی مهری نزار تو خونه حوصله شون سر میره دلشون تنوع میخاد حتی ادمای جدید هم براشون تنوع هست

پسر من انقدر چسب بهم دوست دارم چند ساعتی پیش کسی بمونه
هیچ جا نمیمونه بدون من با پدرش میره پایین خونه مادر همسر یه نشد بالاس
چرا باید ناراحت باشی
خوبه پیش اونا راحته
میخواهی مثل من ناراحتی اعصاب بگیری
الان اوردمش پارک همش گریه

من پسرم. ۱۳ سال همش میرفت خونه مادربزرگش ولی دخترم عادت نکرد خیلی عذاب کشیدم

منم اصلا دوس ندارم اینجوری باشه
ولی پسرم بعضی وقتا این کارو میکنه

سوال های مرتبط

مامان فاطمه‌وتودلی🐣 مامان فاطمه‌وتودلی🐣 ۱۷ ماهگی
من خیلی به دخترم وابسته ام دخترمم همینطور همه ی کارهای دخترم که مستقیم با دخترم در ارتباط هست رو من انجام میدم مثل خوابوندن شیر دادن غذا دادن بیرون بردن کلاس اینا بخوام برم همه اش با خودم همسرم نهایت شیشه شیر بشوره کارای این مدلیش رو انجام بده اصلا طاقت گریه های دخترم رو ندارم از نوزادی هم اینجوری بودم جیگرم می‌سوخت این گریه میکرد انقدر همه ی کارهای دخترم با من بوده که دخترمم شدید وابسته ام هست و با من راحت تر از باباشه اگر بخوام برم بیرون و بذارم پیش باباش الان که بزرگتر شده خیلی اذیت میشه به حدی که چند هفته پیش کلاس داشتم و گذاشتمش پیش همسرم رفتم ۴ ساعت نبودم همسرم میگفت تا برگردی همش هق میزد می‌گفت مامان و من حالم خیلی بد شد از حرفهای شوهرم که برام تعریف میکرد چطور دخترم بی تاب من بوده و از هفته های بعد دخترم رو با خودم میبرم خیلی هم اذیت میشم انقدر همه ی کارای دخترم رو انجام میدم که گاهی به مرز نابودی و جنون میرسم از خستگی کلافگی تنهایی و فشار کار عصبی میشم داد میزنم البته نه خیلی بلند
ادامه ی متن رو پایین میذارم 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
مامان پارسیس مامان پارسیس ۱ سالگی
سلام دوستان
ی درد دل
دیشب خونه ی مادربزرگ شوهرم‌دعوت بودیم (پسرم یک هفته است که لجبازیش زیاد شده ی مدت ارومه یه مدت لجباز میشه قهر میکنه میندازه زمین) همین رسیدیم اونجا من برای پسرم‌تو‌ بردم ، پسرم علاوه بر توپ‌خودش توپ دیگه ام میخواست به کسی نمیداد ، هرکس یکی برمیداشت قهر میکرد ابروم رفت حالا هرچی میخواست نمیدادن قهر میکرد ، منم دائم حواسم به بچم بود که کسی اذیت نکنه اش یا گریه میکرد زود بغلش میکردم یا چیزی میخواست میدادم خونه ام‌اینجورم شاید این کارم باعث شده پسرم اینقد لجباز بشه
، بچه ی عروس دایی شوهرم شش ماه ار پسرم بزرگتره !
اصلا پسری که کسی داد میزد دعواش میکرد نه قهر میکرد نه چیزی خیلی خوب اونجوری پسر من یکی بهش تقی بگه انداخته زمین خودشو

بعد دیدم چ فرقی داره بین ما ،دیدم مامانش اصلا به بچه توجهی نمیکنه ی ضرب گریه میکرد براش مهم نبود توی‌گوشی بود
فهمیدم باید منم بچه گریه میکنه برای چیزی توجه نکنم بهش ، اونچیزی که میهاد رو بهش نذم ک‌اینجوری لحباز نشه

نظرتون چیه
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ سالگی
مامانا مشورت میخوام
پسر من هرموقع برم خونه بابام اینا ، خواب ظهرش خیلی دیر میشه ، یعنی مثلا بابام هی باهاش بازی میکنه ، واقعا نمیزاره بخوابه ، خود بچمم نمیخواد بخوابه همراهی میکنه ، یعنی اگه بابا بازی نکنه بگه بخوابیمو اینا بچه هم کم کم اروم میشه میخوابه ، ولی اینکارو نمیکنه بابام
بعد خب ظهر که دیر بخوابه ، شبم دیر میخوابه ، فردا صبحشم دیر بیدار میشه
بچه من چهارشنبه ها صبح کلاس داره
من هفته دیش سه شنبه خونه مامانم اینا بودم ، باز بابام اجازه نمیداد بخوابه ، هررررررکاری کردم هرچی گفتم توروخدا بزار بخوابه فردا کلاس داره، گفت نه ولش کن میخواد بازی کنه، خلاصه که دیر خوابید، شبشم دیر خوابید ، و صبح خیلی دیر بیدار شد ، بابام میخواست بره باغش سر بزنه به حیووناش ، به مامانم گفتم مامان بچم دیر بیدار شده نمیرسه به کلاسش بابا میتونه یکم دیر تر بره بیاد مارو بروسونه کلاس؟ که بابام گفته بود نه نمیتونه و میخواد زود بره ، هیچی بچه رو هول هولکی لباس پوشوندم ، صبحانه فقط یه تیکه بیسکوییت به زور دادم با اسنپ رفتم
گشنه بود ، خوابش میومد کسل بود ، از اول تا اخر گریه و نق
گفتم من دیگه روز قبل کلاسش نمیام اونجا
حالا باز امروز مامانم پیام داده بابا فردا میخواد بره باغ کار داره ، بچه رو بیار ببینه امروز
از یه طرف الان دلم نمیاد نبرم
از یه طرف یاد هفته پیش میافتم که چقدر اذیت شد بچه
نمیدونم چیکار کنم
شما بودین چیکار میکردین؟