۲ پاسخ

خیلی سخته تنهایی خدایی من ک شوهرم همین‌جاست ولی تا دیروقت سرکاره اصلا نمیبینمش درستی کمکی ام نیس بکنه ولی از شما ک کلا نیست سخت‌تره واست.. سخته ولی میگذره این روزا باید صبر کرد چه میشه کرد🤕🤕

سخته واقعا کاش میرفتید همون شهرکه کارش هست اینجوری کمتراذیت میشدی راضیش کن بریدهمونجا

سوال های مرتبط

مامان حسین وعلی مامان حسین وعلی ۳ ماهگی
مامانا دلم ازخودم گرفته من خیلی مامان بدی شدم اصلا روانم داغونه نمیدونم چیکار کنم حس میکنم پسرمم بزرگمم عصبی بار اومده هنوز دونیم سالشه حقش این نبود که اینقد زود بچه بعدی بیاد داداش کوچیکش خیلی میزن یاکلا من خیلی دعواش میکنم میزنمش نمیدونم چیکار کنم پریشونم دست تنهام باباشونم نیس کنارم نمیدونم برم مشاوره درست میشه نمیخوام بزنمش ولی اونقدددد فشار روم رواون طفلی خالی میکنم وقتی اذیتم میکن بخدا نمیخوام مامان بدی براش باشم دوسش دارم جونم براش میره ولی دست خودم نیس نمیتونم روخودم کنترل ندارم بعد اینک دعواش میکنم تازه به خودم میام که چیکار کردم حس یه ادم افسرده دارم مامانایی که دوتا بچه کوچیک دارین چطور کناراومدین بااین قضیه چیکار کردین پسربزگتون اذیتتون نمیکن حتی کادو گرفتم براش گفتم از طرف داداشته ولی بازم میزنتش ثانیه هواسم پرت میش اونو میزن بخاطر یه بی احتیاطی منو باباشون الان بچه هام دارن اذیت میشن دلم گرفته حالم داغون تنهاجایی که میتونم حرف دلم بگم هیشکی درکم نمیکن میگن مادری صبور باش اما نمیگن این مادر تازه زایمان کرده این مادر نیاز به توجه داره این مادر دست تنهاس این مادر بزور یه لقمه غذا میتون بخوره
مامان سامیار🐻🤎 مامان سامیار🐻🤎 ۴ ماهگی
روز به روز وابستگیم به پسرم بیشتر میشه و حساس تر میشم روش اون اوایل پسرم گریه میکرد منم باهاش گریه میکردم حتی افسردگی بدی گرفتم شرایط روحیم خیلی بد بود همه میگفتن بچه باید گریه کنه تا بزرگ بشه ولی من گوشم اینارو نمیشنید میگفتم نباید صدای گریه سامیار و بشنوم خیلییی اذیت شدم الان بهتر شدم ولی یه سریا که خودم احساس میکنم بچمو بد بغل کردن اعصابم بهم میریزه ناخودآگاه اخمام میره توهم و به یه بهونه ای میگیرم ازشون دست خودم نیست رو بچم حساس شدم از خانوادم دورم و خانواده همسرم اینجا زندگی میکنن،، یه وقتایی واقعا خسته میشم هم روحی هم جسمی شوهرم میگه به مادرم یا خواهرم بگو بیان کمکت یا تو برو اونجا یا تو هفته یه شب و خونشون بخوابیم که تو استراحت کنی ولی من میگم نه خودم از پسش بر میام کلا ادم سخت گیر و حساسی هستم دوست دارم خودم از تک تک لحظات بزرگ شدن بچم لذت ببرم هر چقدر هم سخت باشه امشب هم شوهرم میگه عید نتونستی هیچی بخری بچه رو بذاریم خونه مامانم بیا امشب بریم خرید کن میدونم بخاطر خودم میگه ولی من دلم نمیاد بچمو تنها بذارم همش احساس میکنم به من احتیاج داره گناه داره..🥲
شوهرم میگه خیلی داری سخت میگیری و خودتو اذیت میکنی اینجوری پیر میشی ولی من دست خودم نیست وابسته شدم به بچم کسی هست مثل من باشه؟ چیکار کنم این حساسیتم کمتر بشه؟