تجربه زایمان طبیعی_سزارین
پارت پنج
خلاصه ساعت سه دکتر گفت اخرین دوز زیر زبونی رو بدید دادن بهم میک زدم تا ۴ اینا بازم همون بودم ففط تنها تغیرم باز شدن یک فینگر دهانه رحمم بود اونم ب زوووووور ی خون ریزی های کمی هم داشتم ولی واسه سه بار زبونی هیچی بود این تغییرا
خودم همسرم و مادرم نا امید شدیم گفتیم اقا بزیم برای سز اجباری نمیشه اینطوری
ماما خصوصی خودم اومد گفت صبا چ بدنی داری چرا انقدر مقاومی ب درد گفتم نمیدونم بخدا گفت با دوز اول زیر زبونی دردا شروع میشن تو از سنگی لامصب😂
دکتر گفت حیفه تا الان صبر کرده امپول فشار بزنید ببینید چی میشه
سرم زدن بهم داخلش هم امپول فشار ماما خصوصیم گفت صبا با دو سه قطره این باید دردات شروع شه ولی زهی خیال باطل یک ساعت صبر کردیم شد ۵ بازم درد نداشتم رحمم و انقباضاتمم تغییری نداشت همه تعجب کرده بودن دکترم پشت تلفن گفته بود اینهنه سال سابقه داشتم تو اولین موردی هستی ک اینطوری بودی منم دیگه اصن دوست نداشتم دردم بگیره میخاستم سز شم چون ماما گفت دردت ک بگیره الان اول راهته تازه یک سانتی شاید تا فردا زاییدی منم کلافه و خسته بودم انژکیو کتم حیلی اذیتم میکرد
همش تو ذهنم میگفتم خدایا نکنه بی حس هم نشم برای سز اخه خیلی بدنم عجیبه ذهنم درگیر بود از سزارین میترسیدم و خیلی یهویی برام داشت اتفاق میوفتاد

۷ پاسخ

ایده عکس ماه‌گرد
ایده عکس تولد
ایده عکس جشن دندونی
ایده عکس ختنه سورون
برای مامانای گل
شما هم عکس  ماه‌گرد کوچولوهاتونو‌  بفرستید تا برای مامانای دیگه ایده بشه🥰

لینک کانال برای عضویت
@qwer1no

بگو دیگه خواهر ما اینجا دست زیر چونه نشستیم ببینیم تهش چی میشه

خب خب بعدش؟؟

اخی بعدش چیشد ؟

اون زیرزبونی چی هستش اسمش چیه ک باعث میشه درد ادم شروع بشه؟

بعدی رو کی میزاری زود بزار بخونیم

ترسسسسس فراواننن 🥲

سوال های مرتبط

مامان کمند مامان کمند ۱ ماهگی
تچربه زایمان طبیعی_سزارین
پارت چهارم

خلاصه دوشنبه ۱۱ خرداد رفتم بیمارستان و تا کارهای پرونده و اینارو بکنن شد ساعت ۹
ماما خودم نیومد گفت باید ۲ الی ۳ سانت بشی تا بیام ماما بیمارستان معاینم کرد گفت خیلی بستست کیپه کیپه کههه مطمئنی میتونس طبیعی بیاری زنگ زدن دکترم ،دکترم گفت اولین دوز قرص زیر زبونط رو بدید بهش بهم دادن و رفتم داخل اتاق خصوصیم دراز کشیدم سرم زدن و انژکیو کت داشتم خیییییلی دردناک بود گذاشتنش به ماما گفتم چقدر داده گفت در مقابل درد زایمان طبیعی هیچیه این وای چقدر ترسیدم از حرفش
خلاصهدو ساعت گذشت شد ۱۱ گفت درد داری گفتم نه گفت انقباض چی گفتم نه nst وصل کرد قلب بچه نرمال بود ولی انقباضای من کم و بدرد نخور یک ساعت دیگم صبر کرد
دوباره زنگ زد دکتر ،دکترم گفت دوز دوم رو بدید ،دوز دوم زیر زبونس رو دادن و من تا ساعت ۲ بازمنتظرم کوچکترین علائم بودم بازم هیچی ب هیچی دائم همسرم و مادرم میومدن تو اتاق کنارم دلداریم میدادن ولی من نگران بودم اخه خیلی دوست داشتم طبیعی بیارم
مامان کوهیار کوچولو مامان کوهیار کوچولو ۳ ماهگی
پارت دو زایمان طبیعی

سونو رو انجام دادم و گفت حرکات بچه کاهش پیدا کرده برو بیمارستان بستری میشی و دور سر بچه هم به 10 رسیده بود
رفتم زایشگاه معاینه کرد و لباس بهم داد و گفت بستری میشی و معاینه هم کرد و گفت همون 2 سانتی
لباس پوشیدم و رفتم تو اتاق زایمان اونجا گفتن تو 4 مرحله قرص زیر زبونی میدن تا درد بگیره خلاصه من ساعت 4 و نیم عصر بود که رفته بودم و نوار قلب وصل کردن و هر 4 ساعت بهم قرص دادن و من هیچ دردی نداشتم 4 تا رو کردن 6 تا و 6 بار بهم قرص دادن ولی بازم درد نداشتم ساعتای 11 روز بعد بود ک دکتر اومد برام سوند گذاشت که وحشتناک درد داشت یه درد و تحمل کردم تا سوند افتاد ماما اومد معاینه کرد هنوز 2 و نیم سانت بودم و درد کم. داشتم التماس میکردم ک من و ببرن سز چون من. اصلا دردم نمی گرفت ولی گوش نمیدادن
خلاصه پاشدم دوس آب گرم و ورزش رو توپ و انجام دادم و هی میومدن معاینه میکردن ولی من پیشرفت نداشتم تا ساعتای 4 ک شیفت ها عوض شد و یه ماما اومد معاینه کرد یه معاینه وحشتناک و گفت حالا 3 رو به 4 سانتی
من درد داشتم و میوفتم لااقل زنگ بزنید ماما همراهم اونا هم با بداخلاقی میگفتن ما خودمون میدونیم کی بگیم انقد التماس ک آخر ساعتای 5 ماما اومد و من همچنان 4 بودم
ماما همراه ک اومد حالم بهتر بود ترسم کم شد شروع کرد ورزش دادن و ماساژ و رایحه درمانی من درد زایمانی نداشتم هنوز دیگه اومدن آمپول فشار زدن دردم می‌گرفت ولی نه زیاد........
مامان مامان هدیه خدا مامان مامان هدیه خدا روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲
دیگ رسیدیم بیمارستان معاینم کرد گفت یک فینگری ولی چون کیسه آبت پاره شده مجبوریم بستریت کنیم
دیگ بستریم کردن ساعتای هشت اینا من همینطور منتظر تا ببینم چی میشه دردم داشتم ولی فقط کمرم تیر میکشید و آب میریخت ازم همش
دبگ ساعتای ۱۱ دکترم گفت فرص فشار بهم بدن زیر زبونی برام گذاشتن یکذره دردم زیاد تر شد ولی کلا قابل تحمل بود
دوباره کم میشد انقباضم ک کلا بک ذره داشتم آن اس تی میگرفتن همش ازم چیزی نشون نمیداد
دبگ ساعتای سه چهار بود دوباره یکم دیگ زیر زبونی قرص بهم دادن یک ذره دردام بیشتر شد ولی بارم قابل تحمل بود صبح معاینم کردن ۲ نیم سانت سه بودم منم خوشحال ک بلاخره داره جواب میده بدنم زودتر بگذره اصلا نمیگذشت اخه اونجا
دیگ صبح شد بهم سرم زدن دوباره تو سرمه ام فک کنم یکم آمپول فشار تزریق کردن دردام زیاد شد یکم از درد پریودی زیاد تر معاینم کردن سه نیم چهار سانت بودم گفت ورزش کن
دیگ هم ورزش مبکردم هم درد میکشیدم از اونورم آب ازم میریخت بچم تو خشکی بود
دیگ مامانم اومد تو زایشگاه گفت با ماما همراهت حرف زدم با دکترت حرف زده گفتن یک میبریمت برای سزارین ساعتم ۹ صبح بود
دیگ چشم انتظار بودم تا بگذره اپیدورال هم زدن بهم کلا سر شده بود بدنم خیلی سخت گذشت دیگ دکترم زنگ زد به زایشگاه ک ساعت دوازده میبریمش برای سزارین
دیگ خداروشکر ساعت ۱۲ شد ب
مامان ✨سوینم🫀🧿✨ مامان ✨سوینم🫀🧿✨ ۶ ماهگی
مامان گندم مامان گندم ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
رسیدم زایشگاه هنوز ازم داشت آب میومد خیلی زیاد بود تا ساعت های شیش هفت همینجور معاینه میکردن ببینن خودم باز میشم که نه نمیشد که بهم زیر زبونی دادن دردام خیلی زیاد بود خودم میخواستم معاینه بشم فقط بهم بگن پیشرفت کردی همینجوری هم با ماما همراهم در ارتباط بودم پیامی دیگه مامام دو سانت شدم اومد دکتر هم. اومد معاینه کرد گفت خوبه سه سانت هم بشه می‌تونه اپیدورال بگیره که ساعت ده گفت بگو‌ بیان براش بزنن ساعت ده برام بی حسی زدن چون سه روز نخوابیدع بودم خیلی خواب داشتم بین دردا خواب میرفتم یعنی قبل اینکه بی حسی بزنن هر وقت میگفتم درد دارم ماما همش برام سشوار می‌گرفت ماساژم میداد گلاب میداد بو کنم دعا میزاشت خیلی تو روحیه من تاثیر داشت وقتی بی حسی زدم دردم رفت دیگه گفتم بزار بخوابم گفت رب ساعت بخواب فقط بعدش بیدارم کرد همش ورزش کردم پنج دقیقه هم به خودم استراحت نمی‌دادم دیگه اومدن آمپول فشار هم بهم زدن. آخرا بی حسی جواب نداد سر بچه داشت میومد بیرون نفسم می‌گرفت ماما می‌گفت یکم نفس بکش فوت کن حالت سنگ دستشویی هم نشسته بودم
مامان تمنا مامان تمنا روزهای ابتدایی تولد
دیگه دیدم درد خاصی ندارم در حد همون پریودی ب همسرم گفتم ی جا نگهدار یچی بخوریم من گرسنمه یچی خوردم و راهی شدم بیمارستان هم نزدیک خونه بود دیگه قبل ۷ بیمارستان بودم معاینه شدم سه سانت ب قول خودشون سه سانت خیلی خوبی باز بود منظورشون نرم بود دهانه رحمم خلاصه درد داشتم اما با نفس های عمیق ک می‌کشیدم زود تموم میشد و آزار دهنده نبود مامایی ک داشت کارا بستریم میکرد گفت چ زائو خوبی آفرین ک نفس عمیق می‌کشی
خلاصه همون موقع زنگ زدم ماما همراه ک گفت الان میام تا بیاد دقیقا هفت بود همه چیز خیلی خیلی زود و دور از تصورم بود از همون موقع ک ماما اومد ورزش شروع شد تا هفت و نیم ک معاینه شدم و گفت پنج سانت باز شدع من دیگه کم آورده بودم خود ماما می‌گفت چرا اینقدر دردات عجیبه و خیلی خیلی زود میاد و می‌ره گفتم چقدر مونده گفت خسته شدی گفتم آره اذیتم گفت دراز بکش پاهات جمع کن تو شکمت و وقتی گفتم زور بزن تا کمکت کنم زود باز بشی همینم شد دست کرد تو ک چون باز بود من اصلا حسش نکردم سه تا زور جانانه زدم ک تو همین حین گفت هشت سانت شد پاشو بریم رو تخت زایشگاه دیگه من احساس فشار شدید داشتم نمی‌تونستم راه برم منو بردن ک تا دراز کشیدم نتونستم زور نزنم و بچه اومد بیرون
نیم ساعت هم موندم چون جفت خارج نشده بود اما دیگه ن دردی بود ن چیزی بچه اومد من راحت شدم
مامان آرژین و الین مامان آرژین و الین ۹ ماهگی
تجربه زایمان پارت دو
بعد اون اومدن امپول فشار رو وصل کردن و شروع ورزش کردن اسکات وچرخش کمر تا ساعت 3, عصر شدت درد هام خیلی شدید بود و مقدار آمپول فشار رو بیشتر کرده بودن تو ذهن خودم اون درد ا حداقل پنج فینگره و امید داشتم که پیشرفت میکنم بعد تحمل کلی درد با معاینه بازم سه فینگر بودم اشک در اومد از اون همه تلاش و ورزش بدون ذره ای حتی تغییر به خون ریزی افتاده بودم . دقیق یادم نیست واقعا بعد زایمان منی که حافظه ام تو جزئیات عالی بود الان افتضاح شدم دیگه دیدن اصلا پیشرفت نمیکنم کیسه آبم رو پاره کردن بازم شروع ورزش همراه با خون ریزی ولی حتی یه ذره پیشرفت بعد من هر چی میخوردم بالا میاوردم . ازشون اپیدورال درخواست کردم گفتن فقط تو روز های خاصی دارم ازشون گاز خواستم گفت باید بری تو 7 فینگل . داشتم از درد های که قطع و وصل میشد میمردم که ماما اومد و گفت میخوایم با معاینه کمکت کنیم . قشنگ هم کاری میکردم چون برام درد معاینه خیلی ناچیز تر از درد های امپول فشار بود .ماما 5فینگرم کرد یعنی حاضر بودم با دست 10 فینگر بشم واقعا تحملش راحت بود . خلاصه سرتون رو درد نیارم من اصلا دهانه رحمم خودش پیشرفت نمیکرد و همش با کمک ماما باز شد تا شدم 9 فینگر که گفتن دهانه رحمت یه طرفش سر بچه اومده ولی یه طرفش نه و شروع عذاب بود برام منی که اصلا جیغ نمیزدم و تحمل دردم عالی بود.
مامان فندق.کوچولو مامان فندق.کوچولو ۱۵ ماهگی
#زایمان طبیعی ۲
من ساعت یک شب بستری شدم و درد هام با آمپول فشار شروع شد( که البته سرم هست ) ... من هیچ درد زایمانی نداشتم ودهانه رحم یک سانت بود و سر بچه به خاطر بزرگ بودن درست وارد کانال زایمان نشده بود ... تا صبح همه چی خوب بود بهم چند تا قرص دادن و چون کیسه آب سالم بود درد زیادی حس نمیکردم ... ساعت ۱۲ صبح پزشکم اومد و کیسه آبم پاره کرد و بهم گفت ۱۸ ساعت دیگه معلوم میشه طبیعی یا سزارین هستی اگه توی این زمان دهانه رحم ۴ سانت شد طبیعی و اگر نه که سزارین ... یکی از ماما ها بیمارستان بهم گفت اگه دوست دارم میتونه ماما همراهم شه و من هم قبول کردم ... و از اون موقع باهام ورزش های زایمان و کار کرد ، گل مغربی برام گذاشت که تا شب از یک سانت رسیدم دو نیم سانت ... چون من هیچ دردی از خودم نداشتم و همش کار آمپول فشار بود دوز دارو بردن بالا از دوز دارو رسید به ۲۴ قطره در ساعت هر ۵ دقیقه درد کل شکممو می‌گرفت و اصلا نمیتونستم بخوابم ... با کمک ماما حدود یک ساعت از ۹ تا ۱۰ شب خوابیدم ... از ده به بعد پاشدم دوباره به ورزش کردن ... یکی از ورزش ها که خیلی خوب بود مدل دسشویی ایرانی یا اسکات زیر دوش آب گرم بود که هم درد و کم می‌کرد و هم سر بچه یکم اومده بود پایین ... دیگه صبح شده بود حدود ساعت ۵ که باز معاینه کردن و شده بودم ۴ سانت اما دیواره رحم همچنان سفت بود. معاینه توی بیمارستان خیلی با معاینه مطب فرق داشت توی مطب پزشک با آرامش و آروم اینکارو میکنه اما تو بیمارستان ماما با وحشی گری این کارو میکنه تا دیواره رحم تحریک شه