یادتونه مثبت شدن بیبی چکتونو؟
من پارسال دقیقا ۲۰ خرداد بودیه روز تاخیر داشتم ولی به هیچ وجه خیال اینو نداشتم که تست بزنم چون از بس تست منفی دیده بودم ناامیدبودم یجورایی از اقدام سرد شده بودم اونماه فقط یبار اقدام داشتم کلی ورجه وورجه کرده بودم تازه از سفر شمال برگشه بودیم و تازه موهامم دکلره کرده بودم(قبلش میترسیدم تو اقدام کاری کنم)چنروزی بود ک فقط دلم هوس نمک و شوری میکرد به دوستم گفتم گف وای تست بزن تو حامله ای مسخره اومد برام گفتم من اینماه فقط یبار رابطه داشم با بلاهایی ک من این مدت سر خودم اوردم محاله حاملگی باشه خلاصه اون اصرارو منم وسوسه شدم ک بزنم واسادم شوهرم از خونه بره بیرون ک منفی بودنه تو ذوقش نزنه خلاصه تست زدم و بیخیال نگاه کردم یهو دیدم هردو خط پررنگه باورم نمیشد دسام میلرزید نفسم بند اومده بود ناخوداگاه دسم رف رو شکمم و گفتم مامان اگه واقعا اومدی توروخدا بمونیا🥺 با ذوق و استرس عکسشو گذاشم همینجا تا نظر بقیرم بدونم🥺خلاصه دل تو دلم نبود نتونستم تا فردا صبش صبر کنم واسه ازمایش...رفتم و ارمایش دادم..رو ابرا بودم با ذوق زنگ زدم مامانم گفتم مامان تستم مثبت شده دعا کن ازمایشمم مثبت شه...مامانم اومد دنبالم و تا اماده شدن جواب ازمایش با مامانم رفتیم یه چرخی بزنیم...زیر نم نم بارون بودیم🥺یهو پیام اومدگوشیم ک برا جواب ازمایش . با لرز بازش کردم و دیدم عدد بتا ۹۸۰ زده رو ابرا بودم وسط خیابون بلند میخندیدم ز همونجا مامانم یه حعبه شیرینی خرید و رفت این خبرو ب شوهرم دادخعلی ذوق داش🥺حالا دقیقا یسال ازونروز خعلی دوست داشتنی گذشه و کوچولوی ناز من تو بغلم خوابه خدا بهترین هدیشو تو بهترین موقع بهم داد🥺

تصویر
۱۵ پاسخ

من گفتمممم بزن😂😂

اخی🥰

اره یادمه من ساعت ۴ صبح بیبی چک زدم ۲۵ فروردین پارسال بود یه هفته بود عقب انداخته بودم دوتا خط پررنگ شد مثل بیبی خودت وقتی دوتا خط شد به همسرم نگفتم باخودم گفتم بیدار بمونم تا ۸ بشه برم آزمایش ساعت ۸ رفتم آزمایش دادم موندم تاآماده بشه مثبت بود اومدم خونه منتظر شدم همسری بیاد بش گفتم که پدرشده کلی خوشحال شد

اره من ۱۱ تیر رابطه داشتم و ۱۵ روز تاخیر بودم ۷ مرداد بیبی زدم مثبت بود

منم ۲۰ بهمن زدم مثبت شد خیلی خوب بود اصن باورم نمیشد باردارم هنوزم گاهی میگم خدا چ لطفی بهم کرده ایشالا نصیب همه اونایی بشه ک می‌خوان

30خرداد
۴۰۲بی بی چک زدم😁خودمم بلد نبودم۳تا خراب کردم آخر سر رفتم از این خودکار یا گرفتم خواهر شوهرم تست و گرفت دیدیم بعله مثبته

منم تو محرم تست زدم
یادش بخیر ساعت سه صبح تست زدم تا هوا روشن بشه تو پتو ذوق میکردم میخندیدم 🤩🥰😍

تصویر

واسه من17خردادمثبت شد

من ای وی اف بودم
بعد انتقال جنین با کلی ذوق رفتم خونه مادرم
چقدر برنامه ریختم تو ذهنم که از فردا استراحتم و کلی بهم میرسن و با خواهرزادم کلی نقاشی میکشم و وقت میگذرونیم باهم
ولی صبح با خبر جنگ بیدار شدم کلی استرس کشیدم هفته بعدش به لک بینی افتادم و روز ۱۲ جنگ بیبی چک زدم و خداروشکر دوتا خط رو بالاخره دیدم
اما احساساتم متضاد بود
حس خوب مادر شدن بعد سالها و اضطراب و استرس که تو این شرایط بچه دار شدم

منم ۱۸ ،۱۹ خرداد بی بی چکم مثبت شد

اخی عزیزم من دقیقا روز سالگرد عقدم مثبت شد و روز سالگرد عروسیم جنسیتش معلوم شد

عزیزززززززززززززم خدا نگهدارش باشه 🧿😘

یادمه چقد تاپیک میذاشتی از تنبلی اینکه چرا حامله نمیشی غصه خودم یادم میرفت منم اونموقع اقدام بودم تورو دعا میکردم
خدارو بابت بزرگیشو مهربونیش شکر واقعا

خداروشکر عزیزم انشالله قدمش خیر باشه

با دیدنش هرروز انگاری خودم از اول متولد میشم و جون میگیرم🥺اخ که چقدر نازه این تاریخ ۲۰ خرداد🥺خدایا شکرت برا این جوجه قشنگی ک بهم دادی🥺❤️

سوال های مرتبط

مامان 💕رقیه💕 مامان 💕رقیه💕 ۵ ماهگی
مامان نورا خانوم❤️🧿 مامان نورا خانوم❤️🧿 ۵ ماهگی
مامان پسرکم💤💙 مامان پسرکم💤💙 ۷ ماهگی
میخام از خاطره روز زایمانم بگم براتون
روز قبل زایمان وقت دکتر داشتم رفتم گف یک هفته مونده حالا و وقتت نیس در صورتی ک من از یه هفته قبل کمر دردام شروع شده بود خلاصه اون روز دردام شروع شده بود ولی من نمیدونستم درد زایمان هنوز خفیف بود از دکتر رفتم لباس خریدم اونجا هم تو پرو درد داشتم ولی رودار رودار اهمیت نمیدادم ب خرید ادامه میدادم 😂اومدیم خونه شام خوردیم و.......خاستیم بخابیم من دردام بیشتر شد هی میخابیدم نیم ساعت دیگ با درد شدید بیدار میشدم خلاصه تا صبح ۱۰۰ بار خوابیدم بیدار شدم فکر میکردم درد زایمان شدید تر باشه چون یه هفته وقت داشتم خلاصه صبح بیدار شدم شوهرم رفت سرکار منم ب خودم گفتم از شب ک غذا گذاشتم برای ناهار قرمه سبزی الانم کاری ندارم شبم ک بیدار بودم تا صبح الان دیگ تا ظهری بخابم خلاصه دراز کشیدم دیدم ای بابا دوباره دردام شروع شد هر ۱۵ دقیقه یکبار میگرف ول میکرد دیگ زنگ زدم شوهرم گفتم چیکار کنم خیلی درد دارم گف زنگ بزن ماما همراه زنگ زدم گف این درد زایمان نیس اگ بود تو نمیتونستی اصلا حرف بزنی ولی میخای برو بیمارستان معاینه شو دیگ نزدیکای ظهر شد رفتیم بیمارستان معاینه کرد گف ۴ سانتی بستری باید بشی واااای من ک اینو شنیدم از اتاق اومدم بیرون شوهرمو دیدم زدم زیر گریه گف چیشد پس انقدر بغض داشت گلوم نمیتونستم حرف بزنم گفتم گف بستری گف ن بابا گف پس بیا بریم خونه وسایل هارو برداریم کاری داری انجام بده بیایم مامانتم سر راه بیاریم خلاصه تو راه شوهرم خیییلی خوشحال بود خب منم گریم بخاطر ذوق و استرس بود خوشحال بودم خودمم ولی ترس داشتم تو راه بارون گرف شوهرمم همش داشت دلداریم میداد ک گریه نکنم
ادامه پارت دو

#زایمان کمکی شیرخشک کولیک
مامان خِش و پِش🫀🖇️ مامان خِش و پِش🫀🖇️ ۱ سالگی
#پارت یازدهم
تا اینجا گفتم که منشی دکتر بهم گفت برای زدن آمپول‌ها می‌خوری به تعطیلات عید دیگه نمی‌تونی که بیای سونو انجام بدی ببینم تخمدانات فعال شده یا نه برو توکل بر خدا اقدام کن انشالله نتیجه می‌گیری
خلاصه منم ناامید که یک ماه دیگه باید منتظر بمونم تا دارو مصرف کنم برگشتم خونه مامانم عمل کرده بود پیش مامانم بودم ازش مراقبت می‌کردم اصلاً تو فکر بارداری نبودم یعنی منتظر بودم دوباره پریود بشم که برم دکتر بعد از تعطیلات عید یگه اصلاً به فکر بارداری نبودم تا اینکه طبق معمول همیشه که پریودم نامنظم می‌شد ۱۲ روز دیر پریود شدم بازم فکر کردم که تنظیم پریودم‌به خاطر تنبلی تخمدان به هم خورده دیگه می‌خواستم از این چیزای گرم دم کنم بخورم که پریود بشم چون فکر نمی‌کردم بدون دارو باردار بشم به خاطر همین اصلاً به فکرش نبودم خلاصه بازم مثل همون دفعه قبلی مامانم بهم گفت که کاش یه آزمایش بتا بدی بعد بیای دم کرده بخوری بازم من گفتم نه بابا بارداری کجا بود تنظیم پریودم به هم خورده به اصرار مامانم رفتم آزمایش دادم جوابشو که گرفتم دیدم نوشته عدد بتا بالای ۱۵۰۰ 😳
اصلاً باورم نمی‌شد که مثبته چون می‌گفتم تا نرم دکتر و دارو مصرف کنم باردار نمی‌شم خلاصه همون روز بعد از ظهرش رفتم سونو از روی عدد بتا خودم شک کرده بودم که ممکنه دوقلو باشه ولی خب امیدی نداشتم به اون صورت خلاصه دکتر سونوگرافی دستگاهشو که گذاشت روی شکمم توی مانیتور دو تا کیسه دیدم
شوکه شدم زبونم بند اومد همونجا هزار بار خدا را شکر کردم که دوباره منو لایق دونسته و بهم دو تا فرشته کوچولو داده حال اون روزمو نمی‌دونم چه جوری بنویسم یه حالی بود سرشار از خوشحالی همراه با استرس که خدایا نشه بازم همون اتفاق بیفته 🥺