۶ پاسخ

مامان پارسا میفهممت
ولی علتش اینه که میزان توجهی که موقع حرص دادن شما و دعواکردنش یا توپیدن بهش یا چشم غره یا داد زدن یا هررررچیزی که اسمش توجه منفی هست داره از شما ، بیشتر از میزان توجه مثبتی هست که موقع تشویق میگیره ازتون،
درنتیجه اون توجه بیشتره رو میخواد
دختر منم گاهی همینطوره. و موقع گریه هم اصلا به هیچی راضی نمیشه میفهمم🤦‍♀️

دقیقا پسر منم همینطوری شده
وای که سر سفره پدرمونو درمیاره
هر چی دستش میاد پرت میکنه یهو می بینی لیوان انداخت دوتا بشقاب شکست ...
دکترش میگه اینجور وقتا اصلا تحویلش نگیرید و موقع کارای خوب کلی اهمیت بدید و تشویقش کنید اما اصلا این چیزا فایده ای نداره .....

بچه دوستداره توجه جلب کنه ولو با دعوا کردن.، ب کارای بدش واکنش نشون ندید

وقتی این کار ها رو نمیکنه و آروم خیلی زیاد ازش تعریف کن
موقع کار بد دولا شو هم قدش شو تو چشماش نگاه کن سه دفعه بگو کارت بده هربار به کم صداتو بالاتر ببر و بعد بی توجه باش
اگر گریه کرد بغلش کن و حواسش پرت کن

بحران دوسالگی
ب هیچ وجه دعوا نکن
اینجور مواقع بی توجه باشین

محدثه بچهای الان خیلی باهوشن میدونه که شما از گریه کردنش ناراحت میشی،ینی یجور نقطه ضعف دستش دادی،محیا یکسالش بود مو میکشید همون موقع چه من چه باباش دعواش کردیم که کار بدی و فلان اونم میزد زیر گریه که چرا نمیزارید من مو بکشم ولی وقتی گریه میکرد اصلا بهش توجه نمیکردیم کم کم فهمید کار بدی! الانم تو خونه ما محیا هرکار بدی و انجام بده وقتی نزاریم گریه میکنه ولی ما هیچکدوم طرفش نمیریم باباش بلند میگه گریه کن وقتی کار بد کردی طوری نیس اونم سریع ساکت میکشه😂

سوال های مرتبط

مامان نیکی مامان نیکی ۲ سالگی
نیکی از وقتی از شیر گرفتمش به شدت بد قلق و بد اخلاق شده، کارش از صبح تا شی گریه اس، برای هررررر چیزی... انگار عصبیه، همه چیو پرتاب میکنه، و گریه گریه گریه....
صدای گریه اش عین یه آژیر از صبح که بیدار میشیم تااااا شب توی سرمه...
خیای وقتا دیگه صبرم تموم میشه و دعواش میکنم ، امروز لیوان مورد علاقه و خیلییی قدیمیمو زد با همین جیغ و گریه پرتاب کرد و شکوندش... عین بمب منفجر شدم... تمام دق دلیِ این روزا تمام استرسا و غصه ها و خشمای فروخوردمو سر بچم ریختم😞😞😞
بچم میگفت مامان من ترسیدم ولی آروم‌نمیشدم... عصبانیتم تموم نمیشد، نمیتونستم و نمیشد خودمو کنترل کنم، هرچیییی تلاش میکردم آروم بگیرم نمیتونستم...
بچه رو بدجور دعوا کردم و عذاب وجدانش داره دیوونم میکنه... بردمش تو کوچه باهاش پیاده روی کردم و زار زار گریه میکردم تو کوچه😭😭
تنهایی،ایییییینهمه فشار عصبی ، ترس، گریه های تموم نشدنی ، خستگی .... روانمو به هم ریخته....
از طرفی دقیقا از وقتی از شیر گرفتمش با باباش بد شده، بغل باباش نمیره، حتی نمیذارا باباش به من دست بزنه، و باباش خیلیییی از این موضوع ناراحته، هرچی بهش محبت میکنه، واسش خرید میکنه سعی میکنه بغلش کنه باهاش بازی کنه باز انگار با باباش غریبه اس، غصه ی این یکیم داره بدتر اذیتم میکنه، واقعا نمیدونم چیکار کنم....
به نظرتون این بداخلاقی و فاصله گرفتنش از باباش بعد قطع شیر طبیعیه؟؟؟ جهش رشدیه؟ چیکار کنم به نظرتون؟؟؟