خلاصه به ماما گفتم میشه تا بی حسم بهم ورزش بدی پایین تخت،گفت پاهات الان جون نداره نمیتونی گفتم چرا میتونم خلاصه رفتم پایین تخت لبه تخت رو گرفتم اسکات زدم و یه سری تمرین انجام دادم بعد که برگشتم روی تخت گفتم تا بی حسم زور بزنم؟؟؟
گفت الان چون بی حسی نمیتونی اون زوری که میخوایم بزنی باید یکم اثر بی حسی کم بشه گفتم نه اونم میتونم😂خلاصه یه زور زدم یهو گفت فولللللی سریع پزشک و اینا رو صدا کرد رفتم روی تخت زایمان و با دو سه زور البته با بی حسی و بدون درد ساعت ۵وبیست دقیقه بالاخره شاه پسر من به دنیا اومد🥰
از اونجایی که زایمان اولم هم طبیعی بود(البته اونم با آمپول فشار و بدون اپیدورال )باید بگم که این یکی واقعا تجربه ی خیلی بهتر و آسان‌تری بود و از تصمیمم پشیمون نیستم
خودم دلیل آسون تر شدن زایمان رو اینا میدونم:
۱_زایمان دوم بود و بدن یکبار این روند رو طی کرده بود.
۲_مامای همراهم برعکس زایمان اولم خیلی حرفه ای و کاربلد بود.
۳_اپیدورال که برای من عین معجزه بود.
۴_کل ۹ ماه بارداری فعالیت داشتم و به قولی اصلا خودم رو ننداختم در حدی که تا هفته‌ی آخر سرکار هم رفتم.
البته بازهم تاکید می‌کنم ممکنه یه نفر دیگه تو شرایط من زایمانش انقدر خوب نباشه یا حتی خیلی بهتر از من باشه بدن با بدن فرق داره و این صرفا تجربه شخصی من بود.
در نهایت برای همه ی مامان زایمان و بارداری خیلی راحت رو آرزو میکنم💕🪷
#اپیدورال

۴ پاسخ

عزیزم دکتر زنان و مامای همراهتون کی بود و اینک کدوم بیمارستان زایمان کردید من زایمان اولمه میترسم یکم استرس دارم و طبیعی دوس دارم

ان شاء الله به سلامتی بازم خداروشکر آسون بوده
منم سر دخترم اذیت شدم ان شاء الله این یکی میخام اپیدورال شدم

ای ننه،قربون خودتو شاه پسرت😍😍😍خوشحالم که اذیت نشدی

چند هفته رفتید برای زایمان
من خیلی میترسم چون بچه اولمه و تاحالا پامو بیمارستان نگذاشتم میشه یک چيزي بگید که اروم بشم

سوال های مرتبط

مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۵
ساعت ۹ نیم من شدم ۷ ساعت بهم گفت برو رو تخت حالت سجده پاهات رو جم کن تو شکمت برای یه گاز بی حسی بود نمیدونم چی بود اونم وصل کرد گفت زود زود نفس بکش خیلی سخت بود درد هام واقعا وحشتناک بود همین حالت بودم که مامانم اومد تو اتاق وضعیت منو که دید زد زیر گریه واقعیتش منم این گاز باعث شده بود گیج شده بودم مامانم رو دیدم ولی نتونستم باهاش حرف بزنم همون لحظه بود زور زدن هام شروع شد مامانم رو فرستادن بیرون بهم گفت بلند شو برو روی اون یکی تخت من با همون گیجی ام رفتم رو تخت بهم گفت زور بزن ولی جیغ نکش خودتو اذیت میکنی منم واقعا حال جیغ زدن نداشتم بی صدا شروع کردم زور زدن گفت موهای سیاهش رو دارم میبینم 🥺🥰 اینم بگم صبح تو سونو گرافی بهم گفت بچت ۲۸۰۰ وزنش خلاصه من ۱۰ سانت که شدم دردام کم شد پاهام رو با دست هام گرفته بودمو زور میزدم راستی کیسه ابمم سوراخ شده بود
هی زور بزن یه امپول بی حسی زدن دور واژنم که برش بزنن و راستش من اصلا برش رو حس نکردم ماما همراهم گفت یه زور خوب بزنی به دنیا اومده بدو دخترم تو میتونی من با تمام وجود زور زدم دخترم اومد تو لوله گیر کرد من زور زدنم نمیومد😑😨 تو اتاق پر دکتر و پرستار بود یکی از دکتر ها داد زد بدو بچه بد جای بدو زور بزن منم تا جون داشتم زور زدم
مامان دلانا🧡 مامان دلانا🧡 ۷ ماهگی
زایمان_طبیعی۳

دیگه موقع بستری شدن گفتن که اپیدورال میخوای من گفتم نه ماما همراه میخوام ولی خب چون نصفه شب بود باید زنگ میزدن کسی بیاد گفتند که اپیدورال بزنی بهتره وچون از معاینه میترسی اپیدورال که بزنی چیزی نمیفهمی راحتی من بیشتر از عوارض اپیدورال میترسیدم اما خب دلو زدم به دریا گفتم باشه هیچی دیگه اومدن اپیدورال زدن. من بی حس شدم یعنی حرکت داشتم اما حسی نداشتم گفتن دیگه راحت بخواب تا موقعی که صدات بزنیم البته من خوابم نبرد اما دیگه دردی نداشتم دیگه تقریبا یکی دوساعت بعد ماما اونجا اومد ورزش اینا داد تقریبا ۹ سانت رسیدم که دردام اون حس فشار اومد سراغم و خب حقیقت یک ساعت اخر واقعا بد بود ماما اونجا هم میگفت من تا سر بچه رو نبینم به دکتر زنگ نمیزنم و میگفت ورزش داشته باش زور بزن دیگه واقعا اون درد لحظه اخر غیر قابل تحمل بود که منو بردن اتاق عمل تا دکتر رسید دو سه تا زور زدم دخترم به دنیا اومد 🥰 اما در کل از روند زایمانم راضی بودم مخصوصا بی حسی واقعا خوب بود
مامان طلا مامان طلا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان پاستیل خرسی مامان پاستیل خرسی ۵ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی پارت چهارم

خلاصه که رفتیم زایشگاه اینجا دکتر منو دید شاکییی که گفتم برو حیاط دو ساعت دیگه بیا الان سه ساعته کجا بودی من گفتم مامای بخش گفت میتونی بری خونه (ولی خدایی دم ماما گرم قربونش برم خونه رفتن روحیه ام رو خیلی بهتر کرد)
منم گفتم من سرخود نرفتم فلان ماما گفت...
معاینه کرد گفت هنوز سه سانتی ولی خیلی نرم شده دهانه رحمت دیگه قبول کرد بستری کنه
اینجا دیگه در عین درد لباس هامو دادم بیرون لباس زایشگاه پوشیدم و رفتم روی تخت سرم وصل کردن بهم و ان اس تی گرفتن دیدن خوبه و ماما همراهمم رسید. به محض این که سرم وصل کردن پنج دقیقه بعدش حس کردم یه چیزی داخلم پاره شد کیسه آبم پاره شده بود، صداشون زدم گفتم
دیگه بعدش ماما همراهم اومد بالاسرم شروع کرد حرکات ورزشی گفتن برای تسریع زایمان
اینجا دردام و الاقعا شدید شده بودن و به سختی میتونستم تكون بخورم ولی گفتم فاطمه اگه همکاری کنی زودتر بچت میاد از دردا راحت میشی خلاصه در عین درد ها ورزش ها رو انجام دادم
وقتی یه ساعت و خوردی گذشت ماما همراهم دید خیلی بی تابی میکنم گفت نکنه ۶ سانت شدی این همه بی تابی میکنی
معاینه کرد گفت فاطمه فول شدی اصن دیگه زور بزن که بچت دنیا بیاد خلاصه که دوباره نشستم روی تخت و هر وقت میگفت زور زدم تا وقتی که بچم دنیا اومد
برام واقعا عيجب بود که به موجود زنده که گریه میکنه رو گذاشتن روی شکمم که داخلم بوده... برش و بخیه هم خوردم.

بقیشم می نویسم
#زایمان #فرزندپروری #بارداری
مامان آرژین و الین مامان آرژین و الین ۹ ماهگی
.تجربه زایمان طبیعی پارت 3
دیگه جیغم میزدم و گفتن باید تو اون اوج درد تو حالت دستشویی زور میزدم وای زور زدن تو اون حالت اونم با انقباض 9 فینگر فراتر از تحمل آدم بود بعد 10دقیق گفتن بازم بخواب ببینیم سرش اومده یا نه که اصلا نیومد بود. به من گفتن برو حالت سجده و کمرتو تکون بده شاید اینجوری اومد اونم شاید 20دقیقه طول کشید و تقریبا 50دقیقه من تو این حالت بودم که گفتن تو دردا زور بزن قبل اون اجازه زور زدن نداشتم یه 5 دقیقه زور زدم سرش اومد تو کانال زایمان و انگاری دنیا رو بهم دادن انقباض ها واقعا دردش خیلی بیشتر از خوده زایمانه زایمان و خروج بچه حس سوزش و فشار داره و خیلی بهتر از انقباض هاست . بعد چند دقیقه زور سرش تقریبا اومد که با برش پرینه بچه به دنیا اومد و ساعت ودوازده بیست دقیقه به دنیا اومد . من ماساژ شکمی هم داشتم چون زیاد لخته خون تو رحمم بود که اونم مقداری اذییت کننده بود بخیه ام زیاد نبود ولی به دلیل اینکه من تا روز خود زایمان استفراغ داشتم و بدنم ضعیف بود و بدنم پروتئین کم داشت به جای 10دقیقه بخیه زدم یا ساعت یا شاید بیشتر شد هی بخیه میزد و سوزن هی خراب میشد .و من از اون روز از شدت درد بدون بالشت اصلا نمیتونم بشینم و بالشت دوناتی خریدم و رون و پاهامم چون چون یه ساعت برای بخیه و مابقی برای زایمان رو به بالا رو تخت بود از اون موقع عین ورزش کارا که میگیره عضله شون منم گرفته من تجربه دوم زایمانم بود ولی زایمان اولم خیلی راحت تر از الان بود .پس حتی تو یک نفر زایمان با دیگری متفاوته .
اگه سوال بود بعدا جواب میدم انشالله شما زایمان راحتی داشته باشید.
من از گاز هم استفاده کردم واقعا یا من دردهام زیاد بود یا اصلا تاثیرش رو متوجه نشدم .و بهم اجازه استفاده زیاد نمیدادن.
مامان ابرک ☁️ مامان ابرک ☁️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت آخر
منو میگی 😂 سریع از رو تخت پاشدم گفتم میخوام شوهرمو ببینم مامائه گفت برای چی گفتم اپیدورال میخوام
گفت مگه نگفتی مشکل هزینه دارم بیمه هم تکمیلی نیستی آخرشم اون درده هست دیگه اینطور نیست که کلا درد نکشی گفت به جاش برات مسکن های دیگه میزنم و منم قانع شدم و رفتم ساعت ۹ بود که من رو تخت بودم و شروع کرد به سرم زدن و یه حالت گیجی و خواب آوری داشتم و همزمان هم حالت تهوع داشتم گفتم حالت تهوع دارم خانومه گفت نشونه خوبیه و حدودا ساعت ۹ نیم یا ده بود گفت ۶ سانتی خوب پیشرفت کردی و آمپول فشار رو زد و از اونجا به بعد دردام خیلی بیشتر شد و دوبار هم کلا معاینه تحریکی انجام داد که یکبارش خیلی بد بود و دیگه تا ساعت ۱۱ بود که گفت فول شدی و حس مدفوع داشتم و می‌گفت با هر انقباضت زور بزن و فک کن یوبسی اونطوری زور بزن و گفت دارم موهاشو میبینم سریع زنگ زد به دکترم و گفت بیاین که وقتشه
دیگه انقدر سریع پیشرفت کرده بودم که ماما میگفت دیگه زور نزن نفس عمیق بکش تا دکتر بیاد و خداروشکر دکتر زود رسید و با اولین انقباضم زور زدم و یه جیغ بدی زدم و سر بچه اومد و بدنش لیز خورد دقیقا همون حالت ماهی که میگن و دیگه دردام تموم شد
همون موقع اذون هم پخش کردن و خیلی حس خوبی بود و ساعت ۱۱ و ۴۵ دقیقه به دنیا اومد
بعدم که دکتر بی‌حسی زد و شروع کرد به بخیه زدن و اینم شد تجربه من از زایمان طبیعی بدون اپیدورال
من که خیلی راضی بودم و به نظرم روند زایمانم خیلی سریع و خوب پیش رفت دکترمم که خیلی عالی بود و از بیمارستان بخش زایشگاه هم خیلی راضی بودم و خلوت بود فقط خودم بودم و همین باعث می شد حواسشون بهم باشه
انشاالله که همه مامانا به سلامتی زایمان کنن
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۳
که یکی از ماما ها اومد گفت نکن گفتم درد دارم گفت داشته باشی ان اس تی خراب میشه ، ماما همراهم توپ آورد گفتم من تاحالا با توپ تمرین نکردم گفت بهت یاد میدم و تو فقط تنفس هایی که یاد داری رو انجام بده ، روی توپ توی اوج انقباض ها بالا پایین میشدم که واقعاً عالی بود دردم آروم میشد ، کمرم رو عقب جلو میکردم دورانی هر دو سمت باسن رو می‌چرخوندم ، ورزش با توپ یکی از بهترین حرکت ها بود هم دردام رو کم میکرد هم دهانه رحمم رو باز تر کرد ، دوباره معاینه کرد گفت ۷سانتی رفتم بالای تخت و حالت سجده شدم یکم سجده رفتم و عقب جلو میشدم که بهم میگفت زور بده ، یکم زور هم زدم معاینه شدم گفت ۸ سانتی ،همش بهش میگفتم بخدا من میمیرم اونم دستام رو ماساژ میداد و ارومم میکرد ، گفتم چقدر دیگه مونده گفت نهایت یه ساعت دیگه زایمان میکنی داری خوب پیش میری ، چندبار روی تخت بودم ‌بهم می‌گفت توی دردات زیر رونات رو بگیر و چونت رو بچسبون به سینه و زور بده به پایین ، که حین این کار با اینکه از صبح هم هیچی نخورده بودم اما یکم خرابکاری داشتم که اونا خیلی خوشحال بودن ، هی بهم میگفت آفرین موهاش دیده میشه تقریبا چهار. پنج باری اون حرکت رو انجام دادم دیگه از ۵ سانت عاشق معاینه بودم چون واقعا آروم میشدم ،
مامان گلپر مامان گلپر روزهای ابتدایی تولد
ادامه روند زایمان از تاپیک قبل

خلاصه چون خیلی زود تو ۸ سانت رسیدم دیگه مرحله ی اپیدورال رو از دست دادم
ماما گفت هر بار درد داشتی زور خوب بده
اصلا دیگه تمرکزی نداشتم چند ثانیه دم و بازدم بگیرم فقط با هر انقباض یه دم عمیق و سریع و بازدم های تیکه تیکه با صدا و دادن زور
تنفس خیلی به پیشرفت کمک میکنه
بعدش گفت ۹ سانت شدی دیگه اصلا زور نزن
پرستارارو صدا زد تخت رو اماده کنن..دو دیقه رفت تخت زایمان رو چک کنه گفت فول شدی سر بچه پیداست
رفتم رو تخت زایمان گفتن چندتا زور محکم بده من دیگه یهو ترسیدم گفتم نمیتونم.گریه میکردم..دسشویی هم داشتم که گفتن اشکال نداره😵‍💫
یه ماما کمکم کرد به شکمم فشار میداد..متخصص شیفت اومد گفت سریع زور بده بچه مدفوع کرده خفه میشه
من ترسیدم یکم زور محکم زدم..یکم برش زدن برام بچه پرید بیرون..
کل پروسه ش رو تخت زایمان ۱۰ دیقه شد فک کنم
نی نی ساعت ۲ونیم بدنیا اومد
ولی خیلی بی‌حال بود..تا معدشو تخلیه کردن و اکسیژن بهش دادن حالش سرجاش اومد یه ربع ۲۰ دیقه ای طول کشید..بعدشم شروع کردن بخیه زدن من ..
خیلی گلوم سوز میداد چون اخرش خیلی داد زدم زور زدم

بیا تاپیک بعد دوتا حرف دارم
مامان آدرین مامان آدرین ۱ ماهگی
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 ۱ ماهگی
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اومدن رگم رو بگیرن متاسفانه من کلا آدم بد رگی ام استرس ام که داشته باشم کلا رگم پیدا نمیشه خلاصه که بعد هفت بار رگ گرفتن یه رگ پیدا کرد نوار رو هم به شکمم وصل کردن و یه سرم به زدن بهم امپول فشار رو هم زدن داخلش من دردام یواش یواش شروع شد وقتی تخت میخوابیدم دردام خیلی شدید می شد نمیتونستم تحمل کنم وقتی ام که نوار وصله بهت باید تخت بخوابی اینجوری بود که من التماس میکردم بزارن به پهلو بخوابم😭😂 تو همین وضعیت بودم که یه پرستار اومد گفت از تخت بیا پاین برو رو اون یکی تخت یه چیزی مثل سون دستش بود من پرسیدم گفتم این چیه اسمشو گفت ولی یادم نیست گفت میخوام بزارم تو رحمت تا زودتر باز بشه دقیقه همون سون بود ولی بزرگش🤣و من بیش از اندازه از سون میترسیدم خلاصه من اومدم پایین رفتم رو اون یکی تخت اون پرستار هرکاری کرد نتونست فیکسش کنه یکی دیگه رو صدا کرد خدا شاهد آنقدر اذیتم کردن که نگو زیرم کلا شد خون😭و من حتی صدام در نیومد به بدبختی وصلش کردن گفتن برو روی اون یکی تخت و اونا رفتن من. رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد دو دقیقه اون سون لعنتی ترکید😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
پارت سوم

دیگه خوابیدم معاینه کردن گفتن بین ۸ و ۹ و داری فول میشی انتظارش رو نداشتن اصلا دیگه به همکاراشون گفتن بیان تخت رو آماده کنن و پایه ببندن برای زایمان و سریع زنگ زدن دکتر بیاد ، قسمت خیلی سختش واسم این بود که بهم گفتن زور نزنیا ، زور نزن تا دکتر بیاد و نمیشد زور نزنم خیلی درد داشت و حس میکردم الان بدنم پاره میشه ، فکر میکردم اون زور اینجوری نیست که خودش انقدر شدید بیاد و باید من بیشتر تلاش بکنم ، دکتر رسید و گفتن من برش تا لازم نباشه نمیزنم الانم فقط بی حسی میزنم که اگر پارگی داشتی دردت نگیره ولی اگر نیاز بود برش میدم هروقت زور داشتی بزن با ۲،۳ تا زور جانای من اومد ، همون لحظه همه دردها رفت و راحت شدم و نی نیم ساعت ۱۲ و ۴۵ دقیقه اومد بغلم🥰[کل اون سختی و درد زیادش برای من حدودای نیم ساعت بود]

چند دقیقه بعد دکتر منتظر جفت بودن دیگه گفتم دکتر باید زور بزنم یا نه گفتن یکم زور بزن تمومه ، در حد کم زور زدم جفت خارج شد راحت ، دردم نداشت بیرون اومدش،یه بی حسی دیگه زدن بعد بخیه ها رو زدن و رفتن ، پزشک اطفال هم حین بخیه اومده بود و جانا رو معاینه کرد