۸ پاسخ

منم شوهرم ظهر میره تا ساعت 1 شب در مغازه تنها با بچه ایی که اذیت میکنه حرف نمیزنه امروز رفتم مهد مادروکودک دخترا قشنگ حرف میزدن دلم گرفت بعدش رفتم خونه مادرشوهرم اینقد واسه حرف زدن بچم چیزی میگن که دارم دق میکنم با درد دست برگشتم خونه😞

چقدر همه مثله همیم 🫠

خداقوت عزیزم
اینا حرف مشترک همه ماست
شوهر من بد نیس باشه خونه یه کمکای کوچیکی میکنه ولی خب شغلش آزاده و تا ۱۰ شب سرکاره
علاوه بر این ها من خودمم کارمندم
واقعا خیلی روزا احساس فرسودگی میکنم و دلم میخاد گریه کنم
خانوادمم شهر دیگه این
خلاصه که زندگی در کل سخته
ب عشق بچه ها و زندگیمون باید صبوری کنیم
بزرگ بشن احتمالا اوضاع بهتر میشه گلم
سعی کن قوی بمونی
هر چند سخته
ولی ما مادریم...

منم خیلی خسته ام …یدفعه بخودم‌ میام میبینم کلی گریه کردم

من حتی اون س.گ پدر نیست ونبود که دوتا فحشش بدم اروم شم...تو بارداری جدا شدم..بچه سنگینه بغلش کردم الان دو ماهه کارم شده درد وگریه وعذاب 😭😭انگار همه زنها همینن همه یه جور گرفتار.چه با شوهر چه بی شوهر‌...اصلا زن یعنی فداکاری یعنی خودتونبینی همش خرج این واونی

الهی میفهمم چی میگی به خدا منم دردسر های شما الان که دخترم به مشکل گفتاری هم برخورده باید یا هاش حرف بزنم دانشگاه خانه داری بچه داری کلا خودم فراموش کردم من قبل از بچه داری به خدا به همه برنامه ریزی تو خوابگاه دانشگاه یاد دادم الان هر جور برنامه می‌چینم آخرم هر تایمی بیدار میشم به کارام نمی‌رسم

سلامتیت باشه عزیزم
حرفهای منو زدی

چقدر منی... 😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان روژان مامان روژان ۲ سالگی