امشب به این نتیجه رسیدم بچه دار شدن فقط زندگی یک زن رو تغییر میده مردها همچنان زندگی عادی خودشون رو دارن زن هست مشکلات بارداری و زایمان رو باید تحمل کنه زن هست که خونه نشین میشه شب بیداری میکشه مشکلات شیردهی غذا درست کردن برای بچه و… من شاغل هستم و الان مرخصی زایمانم عاشق پسرم هستم ناشکری نمیکنم تمام دنیامه و خدا رو شکر میکنم پسرم رو بهم داده اما من خونه نشین شدم افسرده شدم بماند که تو بارداری چقدر اریت شدم دیابت گرفتم همش انسولین زدم همش سونوگزافی و دکتر بودم بعد پسرم دنیا اومد شب بیداری ، کولیک ، رفلاکس شوهرم زندگی عادیش رو داره میره سرکار با همکارهاشبا دوستاش در ارتباطه گاها بیرون میرن بیرون اما من نابود شدم اصلا خودم رو دیگه نمیشناسم پسرم هم اصلا تنها نمیمونه حتی دستشویی میخوام برم گریه میکنه سر پام میخوابه بذارم زمین درحا بیداره ساعت ها رو پام میخوابه پاهام بی حسه نمیتونم درست راه برم ادمی بودم همش ارایش میکردم به خودم میرسیدم الان حتی موهام رو نمیتونم شونه کنم من نابود شدم بعد مادر شوهرم زنگ زده میگه پسرم تازه از سرکار اوندی خدا قوت خسته نباشی من هیچم هی به منم میگه اون رفته سرکار خسته است همین امروز از صبح خونه بودم با پسرم الانم چند مدته خیلی بد قلق شده فکر کنم رفلاکس اش عود کرده شوهرم از سرکار اومده دو ساعت با بچه بازی کرده بعد دوباره با دوستش رفته هیت من و پسرم باز خونه ایم دلم داره میترکه من یه ادم پویا و پر جنب و جوش بودم همش بیرون بودم انگار تو قفسم زندکیم رو دور تکراره شیر دادن پوشک عوض کردن بازی کردن حرص خوردن که شیر نمیخوره بچه ولی مردا خیلی راحت زندگی عادی خودشون رو دارن

۱۰ پاسخ

عزیزم هیچ کس به تنهایی بچه دار نمیشه پس نگه داری از بچه هم کار دو نفره است ، اگر شوهرت به تفریح نیاز داره تو هم داری و باید کمکت کنه ، اگر نمیکنه مجبورش کن وگرنه به خودت میای میبینی ۲۰ سال گذشته و روز به روز شکسته تر میشی ولی شوهرت سرحال برای خودش خوش خوشان زندگی میکنه ، اگر میره هیئت بگو من تا ساعت فلان میرم با دوستام یا مادرم فلان ساعت بر میگردم تو برو و یه وقتایی بسپارش بهش و برو حتی یک قهوه بخور برگرد و همه کارها اینطوری تقسیم کن

بخدا حرف منو زدی
من شوهرم زبونشم درازه میگه افسرده به خودت نمیرسی

مامان جان شرایط همه مون همینه، ولی تیمیت یکم بزرگ شده، ببرش بیرون، حتی شده روزی نیم ساعت
مثلا بزار توکالسکه برو تا میوه فروشی و برگرد، اما برای برگشتن عجله نکن، اگه کسیرو دیدی باهاش معاشرت کن
من اینطوری نجات پیدا کردم

دقیقا همینطوره،مردها عین خیالشونم نیست و حتی باید خورد و خوراک و عشق و حال و معذرت میخوام حتی کردنشون بجا باشه
من اینقدر حرص میخورم از بیخیالی شوهرم که نگو
همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم یه پسر ولی حالا روزی هزار بار خداروشکر میکنم که دختر ندارم که عاقبتش مثل خودم بشه

چقدر حرف دل منو زدی 😭😭 منم داغونم فقط به امید روزهای خوش دارم ادامه میدم

چقدر حرفات منم شکر برای بودن دخترم اما کاش مردا یکم درک داشتن

من هم حسم همین بود برگشتم سرکار خیلی بهترم دارم میشم مثل قبلم

سلام
اگه شما هم دوست دارین که فقط و فقط و فقط با ۵۰ هزار تومن عکس خودتون،همسرتون،فرزندتون رو اتلیه ای کنین.
وارد کانالم بشین
مارو دنبال کنین.
تم مورد نظرتون رو انتخاب و برای من ارسال کنین.
بعد از اینکه عکس ادیت زده تون رو تحویل گرفتین هزینه رو واریز کنین.


@atliyeh_ayhan1404

اخ که حرف من وزدی اخ ک حرف من و زدی
من همش به همسرم میگم توانکار زندگیت از ما جدایه
برای خودش زندگی میکنه
جمعه ها تفریحشو میره کاراشو میکنه
هرشب کافشو میره شبم میاد با یه عزیزم تهشم میگه خستم من وصدا نزن
بعد منی ک همش به جینگیل پینیگیل بودم
شبیه زنایه ۴۰ساله شدم
ولی بازم قبل این که اقا برسه
باید تیپ بزنم که زنانگیم حفظ بشه

بخدا راست میگی منم داغون شدم چکنیم اجی این هم بگذرد

سوال های مرتبط

مامان آدرین✨️💙 مامان آدرین✨️💙 ۱ سالگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان آرمینا مامان آرمینا ۶ ماهگی
همیشه فکر میکردم مادری آسونه ...
فکر میکردم مادری همون خاله بازی های بچگیمونه .به همه کارامون میرسیدیم غذا درست میکردیم چای دم میکردیم به بچه میرسیدیم مهمون هم دعوت میکردیم 🙂
ولی الان بدن من خسته شده از ظرفای نشسته آخر شب آه از نهادم بلند میشه از لباسایی که که تو سبد رخت چرکا میمونه و یادم میره نشستم از لباسای تلنبار شده ایی که نیاز به اتو و تا کردن دارع از گردگیری خونه که امروز پاک میکنی فردا باز خاک میشینه از فکر به اینکع شام ناهار چی بپزی ...
از اینکه بعد از خوابیدن بچه تازع کارای من شروع میشع چشمام از زور خواب باز نمیشع و هی میگم اینا رو بشورم اتاق رو جم کنم پذیرایی رو مرتب کنم کارام تموم اما به خودم میام میبینم ساعت ۳ نیم صبح و دوباره باید ساعت ۶ بیدار بشم ساک سرکار شوهرمو ببندم و نخابم دوباره راه پله و حیاط و جلو در رو جارو بزنم تا همسایع حرف در نیارع

ولی همه .همه این خستگی ها با یه خندیدن دخترم از بین میرع با یه بوسیدن پیشونیم از شوهرم از بین میره 🙂♥️

کولیک رفلاکس نفخ پوشک واکسن