۹ پاسخ

خوب اینم تجربه من ولی همینجا تمومنشد ماجرای دیگه بعد مرخصی من شروع شد اگه دوست داشنین بگم

پارت ۶

بعد دردام اوجش بود دست مامانمو گرفته بودم ول نمیکردم گرمم میشد مامانمم با شال باد میزد از اینورر من گریه میکردم ناله میکردم از اون ور مامانم گریه میکرد (فیلم هندی بود😁) بینا دو بار معاینه شدم صبح ساعت ۵ هم کیسه ابمو زدن بعد ساعت ۱۱ اومدن معاینه کردن ۸ سانت بودن یدفعه مامانم گفتن بره بیرون یه عالمه دکتر و پرستار ریختن تو اتاق من ترسیدم زیاد یکی از اون پرستارا دستمو گرفته بود دل داریم میدادبعد اومد دوباره معاینه کنه خیلی بد بود چون درد اوجش بود با معاینه بد درد میکرد گفتن زور بزنی سریع میاد بیرون بعد ۴ ۵ بار زور زدن پسر منم ۱۱ و ۳۰ دقیقه بدنیا اومد همین که انداختنش رو شکمم راستش ترسیدم بعد که بردن بعد ۱ ساعت که بخیه زدن اوردن چسبوندن به سینه ام خیلی شیرین بود
بعد یه ساعت هم فرستادن بخش
همه راجب زایمان نظر میدن ولی هیشکی اولین شب بعد زایمانو نمیگه چقدر سخته من از زایمان راضی بودم نسبت به بقیه کمتر درد کشیدم

پارت ۵

ابمیوه رو خودم بازم ان اس تی خوب نشد بعد فهمیدن بخاطر سرم فشار بود اوردن کمش کردن خوب شد درد های منم اوج گرفت از ساعت ۶ دردم متوسط شدن مامانم و فرستادن بعد یه ساعت درد ام زیاد شدن اومدن یه دستکاهی رو به کمر زدن یه برقی میداد دردم یکم کم میکرد ولی من هی دستشویی میرفتم اب گرم می گرفتم رو خودم یکم بهتر میکرد ولی دردش کلافه میکرد بعد نیم ساعت میخواستن ان اس تی رو ببندنکه مامانم اومد از درد گریه ام در اومده بود بعد پرستاره گفت برو یکم اب گر م بگیر از دوباره ان اس تی رو ببندن با مامانم رفتم اب داغ گرفتم چون اتاق سرد بود دندونام میلرزید

پارت ۴

بعد نیم ساعت مامانو گفت برو منم درد نداشتم بعد از ساعت ۱ تا ۳ به در و دیوار نگاه میکردم ۳ اومدن معاینه کردن ۳ سانت بودم گفتن بخواب وقت داری منم خوابیدم ولی هی فشارم و میگرفتن ان اس تی هم وصل بود بعد از ۴ اومدن فشار و وصل کردم چون داخل سرم زده بودن یه قرصم داده بودن مزه کاغذ میداد
دردام کم کم بعد سرم فشار شروع شد هی میگرفت ول میکرد موقع های که میگرفت صلوات میدادم
من تو اخر های بارداریم هی دعا میکردم از خانم فاطمه زهرا میخواستم موقع زایمان حواسش بهم باشه و واقعا هم همون طوری بود ‌خلاصه یه ساعت بعد دردام بیشتر شد ‌ان اس تی خوب در نیومد گفتن به همرات بگو ابمیوه بگیر ه
گفتم خودتون بگین بعد مامانم اومد

پارت ۳

خلاصه منو اماده کردن فرستادن لیبر همین که رفتم لیبر صدای داد بلند شد یه خانمه داشت زایمان میکرد من استرس. نگرفتم فقط نگران اون خانمه بودم منو فرستادن اتاق خودم یعد نیم ساعت مامانم به ی طریقی اومد پیشم یکم غذا خوردم ولی چون استرس داشتم بالا اوردم (ببخشد ) بعد یه ساعت معاینه کردن همون یه سانت بودم اومدن تو رحمم سوند گذاشت برای کسای که نمی دونم سوند یه بادکنک مانندی بود که داخل رحم میزارن بادش میکنن به باز شدن رحم کمک میکنه دردشم قابل تحمله همین که گذاشت رحمم یه سانت دییگه باز شد شدم دو سانت

پارت ۲

منم سریع اومدم خونه یه دوش اب گرم سریع گرفتم شیو کردم رفتم بیمارستان منم هنوز مطمعن نبودم که وقت شه زایمان کنم گفتم میرم بعد فردا میفرستنم خونه که اینطوری نشد بعد رفتم بخش ماما ها اونجا هم فشارم گرفت ۱۴ بود گفتن به همرات بگو پروند تشکییل بده منم استرس گرفتم گفتن بفرستین بخش بد زنگ زدن بخش لیبر گفت نه باید بیاد اینجا استرسم یکم بیشتر شد

بگو عزیزم

بگو عزیزم

خب بگو گلم

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۱۴ ماهگی
مامان نورا✨️ مامان نورا✨️ ۸ ماهگی
پارت ۱
یه دفعه دلم خواست زایمانمو تعریف کنم شاید به درد کسی خورد
من ۳۷ هفته رفتم سونو دکتر گفت وزن دختری کمه ۲۵۰۰
گفت برو سونو اگر شرایط خون رسانی جفت خوب نبود اورژانسی سزارین بشی منم استرس سونو دادم تا سونو انجام دادم ۶ روز طول کشید نوبتم شد دکتر ی که برام انجام داد گفت ختم بارداری همین الان برو بیمارستان 😶
دقیقا تو شرایط که درگیری بود و تمام نت ها قطع
زنگ زدم به منشی دکترم بهش گفتم چکار کنم
البته دکتر سونو بهم گفت زایمان طبیعی هم میتونی خوشحال شدم
به دکترم که گفتم عکس سونو حالا نمی‌شود بفرستی براش بهم گفت صبر کن اگر گفته طبیعی میتونی حتما خطری نیست فردا بیا مطب ببینمت
منم همون روز یکی از دوستای مامانم ماما هست سونو نشونش دادم گفت آب دور بچه کمه برو بیمارستان منم استرس شب شده بود شوهرم سره کار دقیقا ۷ شب بود و ۸ شروع ا.غ ت.ش.ا.ش بود من ترس رفتم دوش گرفتم که بابام منو مامانم رو برسونه سوار ماشین شدیم حرکت کردیم دیدیم ماشین یه وری میره تا پنچر شده😅😅😵‍💫
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
من با آرامش گفتم برو بالا. درد ندارم این درد که درد زایمان نیست. زنگ زدم همسرم گفتم بیا خونه که درد دارم اومد دید دارم راه میرم. لباس جمع میکنم گفت مگه نگفتی درد داری چرا راه میری گفتم راه نرم گفت فاطمه درد زایمان نیست تورو خدا. ول کن الان میریم باز یه روز بستری مرخص میکنن گفتم ماما گفته برید بیا حداقل تا همین بیمارستان نزدیک خونه بریم جای که من میخواستم برم برای زایمان 1ساعت راه بود خلاصه آماده شدم زنگ زدم مادر شوهرم. رفتم همه اومدن ذوق داشتن بردار شوهرم جاری. ماشین پر من ناراحت که جا نیست من راحت نیستم. منظورم به جاریم بود که ت نیا. خلاصه رفتم ماما گفت راز بکش معاینه کنم. دراز کشیدم گفت شل کن شل کردم. معاینه کرد گفت آفرین5سانتی که داره 6میشه همین الان سریع برو زنگ زدم ماما همراه گفت برو کار های بستری بکن منم میام. رفتیم بیمارستان تا بستری . بشم ماما بهم پیام داد موقع درد. مثل این که گل بو میکنی نفس بکش از بینی بکش از دهان بده بیرون خیلی خوب بود آرامش بخش بود برام. رفتم لباس پوشیدم از این ور ما ما اومد. گفت چرا نشستی بلند شو قر بده منظورش ورزش بود منم بلند شدم. خیلی قر میدادم. رفتیم بلوک زایمان تا ماما شیفت که برای من بود دیدیم هم ماما همراه هم من گفتم وای خدایا به ما ما بعد اخلاق. چند روز پیش آمده بود بستری بشم باهاش دعوا کرده بودم ماما همراه گفت وایستا ببینم میتونم عوض کنم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان دنیز مامان دنیز ۵ ماهگی
#تجربه زایمان
منم اومدم تجربه زایمانم رو بگم
من36 هفته و4 روز بودم که رفته بودم سونوگرافی آخرم رو بدم و از اونجا برم پیش دکتر که درمورد سزارین به توافق برسیم،چون شکم اولم قبول نمیکردن تو بیمارستان دولتی ، بیمارستان خصوصی هم باید میرفتم مرکز استان که 2 ساعت راهه و سختم بود،تو مطب دکتر گفت بیا معاینه لگن کنم ، معاینه کرد گفت 3 سانت رحم باز شده،فوری برو بیمارستان بیام دارو تجویز کنم بلکه چند روزی بشه به تاخیر انداخت، اومدم دوش 5 دیقه ای گرفتم وسایلمو جمع کردم ، کلا نیم ساعت طول کشید تا برسم بیمارستان، رفتم تریاژ، دکترم اومد بالاسرم و مجدد معاینه کرد گفت 6 سانت باز شده رحم، سر بچه دیده میشه،فوری رفتیم اتاق زایمان، التماس میکردم خانوم دکتر من تحمل زایمان طبیعی ندارم ،سزارین میخوام ، ولی اجازه نداد ، روز خیلییییی بدی بود برام ، واقعا تحمل درد طبیعی رو نداشتم ، بدنم نا نداشت ، دکتر میگفت زور بزن ، زوری واسه زدن نداشتم ، اینم بگم که تا وقتی بستری بشم هیچ علامتی از زایمان نداشتم،حتی درد، ولی اتاق زایمان بهم سرم زدن ، اون باعث شد دردم گرفت،تو اتاق زایمان التماس میکردم خانوم دکترپمپ بی دردی میخوام ، وحشتناک بود ، دکتر میگفت همکاری نمیکنی ، چون اصلا ورزش نکرده بودم کلاس نرفته بودم هیچ آمادگی واسه زایمان طبیعی نداشتم
مامان رقیه مامان رقیه ۴ ماهگی
بعد یک ماه اومدم تجربه زایمان سزارینم رو بذارم.
پارت یک
من قرار بود طبیعی زایمان کنم 38 هفته بودم دکترم گفت هفته دیگه بیا که تا اوضاع آرومه زایمانت انجام بشه ، هفته بعدش بدون هیچ دردی خیلی شیک و مجلسی پاشدم رفتم برای زایمان. دکترم معاینه کرد یک سانت دهانه رحمم باز بود و ولی گفت نرمه دیگه کارامو انجام دادن و ساعت 8/30 بستریم کرد بهم سرم و آمپول فشار زدن، یک ساعت گذشت و من هنوز دردی نداشتم دوز آمپول رو بیشتر کردن و من کمردردم داشت زیاد میشد ، ساعت 10/30 بود دکتر معاینه کرد دوسانت بودم ولی دردام اذیتم میکرد معاینه هم میکردن برام ناخوشایند بود ، دیگه ماما اومد کیسه آبمو زد ترکید گفت سه سانت شدی ، از اینجا به بعد واسه من خیلی دردناک بود( بدن با بدن فرق میکنه از زایمان طبیعی نترسید من دوستم تا ۴ سانت درد نداشت)دیگ اشکم داشت در میومد ماما توپ آورد گفت روش بپر ولی من آنقدر درد داشتم حس خوبی هم نداشتم اصلا نمیتونستم ، دکترم ساعت حدود ۱۱/۱۵ بود معاینه کرد دوباره گفت دهانه رحمت داره متورم میشه و پیشرفتت هم خوب نبوده باید سزارین بشی ولی مامای بیمارستان نمیذاشت می‌گفت نه قدش بلنده باید طبیعی بشه حیفه 😑ادامه پارت بعدی
مامان مامان رزلین مامان مامان رزلین ۲ ماهگی
خب خب سلام خواهر اومدم منم تجربه زایمان دوم سزارین تو بیمارستان امام خمینی شهریار بگم بهتون اولن که دخترم یه هفته زود به دنیا اومد ماجرا اینطوری شد که من ذوز یک شنبه قرار بود با همسرم برک پیش دکتر که نامه بهم بده برا زایمان که رفتم یکم درد کمر داشتم که فکر میکردم عادیه مطب نشستم دیدم صورتم خیلی داره عرق میکنه اونم عرق سرد بازم گفتم عادیه تا اینکه رفتم داخل پیش دکتر دکتر یه نگاه کرد گفت چرا عرق کردی دست زد گفت دختر عرق سرد کردی درد نداری گفتم فقط کمرم درد خاصی ندارم گفت دختر داری زایمان میکنی تو گفتم یعنی چی خب یه هفته دیگه زایمانمه دیگه گفت نه الان وقتشه سریع زنگ زد بیمارستان ببینه اتاق عمل خالیه یا نه که گفتن خالی میکنن اورژانسی باید برم عمل هنگ کردم چون هیچ کاری نکرده بودم همه برنامه هام بهم ریخت گفتم دکتر من هیچی همرام نیس گفت سریع برو تا یه ساعت بیمارستان باش اصلا نفهمیدم همسرم چجوری رسوند منو خونه چجوری وسیله هامو جمع کرد باز خداروشکر ساک بجه آماده بود آره داشتم میگفتم جمع کردیم رفتیم بیمارستان رفتم زایشگاه که کارامو انجام بدن ادامه.......
مامان maral مامان maral ۹ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی پارت ۱
خب من ۱۴۰۴/۹/۱۶ شبش رفتم مطب دکترم و معاینه ام کرد و گفت که دهانه رحمم ۲ سانت باز شده بود و گفت احتمالا فردا بچه به دنیا بیاد اونروز من ۳۹ هفته و ۲ روز بودم
صبح که از خواب بیدار شدم یکم ترشحات خونی رنگ داشتم که نشانه درد زایمان بود و کمرم یکم درد میکرد
صبح اش ورزش کردم یکم و یه دوش گرفتم و رفتم پیاده روی کردم ۲ ساعت و دیدم کمر دردم خیلی شدید شد اومدم خونه و باز یکم ورزش کردم به مامانم زنگ زدم و مامان گفت بریم بیمارستان ببینیم شرایطی چه طوریه وقتی رفتم بیمارستان یه ماما ماینه ام کرد و گفت دهانه رحمم ۳ سانت بازه و از بچه nst گرفت که نوار اولی چون چیزی نخورده بودم بچه تکون نکرد و باز یه کیک و آبمیوه خوردم تا بچه تکون کرد همچنان کمردرد داشتم ولی انقباض خاصی نداشتم
تا اینکه بهم گفتن هنوز زوده و برین خونه و زمانی که انقباض هات ۴الی ۵ دقیقه شد بیاین
خلاصه اون روز شوهرم هم رفته بود سر کار و موقعی که میخواستم برم بیمارستان بهش زنگ زدم که بیاد و
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت یک🤱

اول بگم که من تو کل بارداریم به غیر از کار های روزمره هیچ نوع ورزشی انجام ندادم و انتخاب صددرصدم طبیعی بود (چون اطرافیان زیاد از زایمان طبیعی تعریف میکردن)
خلاصه که من بچم از ۳۰ هفته صدک رشدش پایین بود و هر هفته سنو داپلر و بیوفیزیکال میدادم تا رسیدیم به ۳۴ هفته و ۵ روز که صدک رشد به ۳ درصد رسیده بود و بچم fgrبود دکترم بهم گفت رو تغذیه ات کار کن و هفته بعد دوباره بیا برای سنو اگه تغییر نکرده باشه ۳۷ هفته ختم بارداری
خلاصه من کلی چیزای مقوی که به بچه وزن میده خوردم
و مجدد ۳۵ هفته ۶ روز با کلی استرس رفتم مطب بعد حدود ۶ ساعت نوبتم شد😮‍💨
رفتم داخل دکتر بهم گفت صدک رشد رسیده به ۹ درصد و خوبه ولی باید تا ۳۹ هفته زایمان کنم (۱۷ فروردین)
من قبل از عید بود که رفتم و دکتر سنو کرد
گفت من دیگه میرم تعطیلات تا ۱۶ فروردین نمیام هر هفته برو بیرون سنو بده منم خوشحال بودم که دیگه ۳۷ هفته بهم ختم بارداری نداده بود دیگه از مطب اومدم بیرون و اون آخرین سنو ی من بود که دادم😁
و خلاصه گذشت تا ۱۶ فروردین که دوباره نوبت داشتم پیش دکترم که بهم ختم بارداری بده ولی من نمیخواستم دیگه پیشش برم برای همین خودم و همسرم رفتیم بیمارستان تا یه ان اس تی بگیرم ببینم وضعیتم چطوره
وقتی رفتم استرس داشتم و حدودا ۴ بار ان اس تی رو تکرار کردم تا خوب شد مامای اونجا کلی باهام دعوا کرد که چرا تا الان بیخیال بودم و حرف دکترم رو گوش نکردم برم سنو و نامه داد که سریعا برم زایشگاه تا اونجا ازم سنو بگیرن