۴ پاسخ

مبارک باشه عزیزم
آمبولی ریه وقتی اتفاق میوفته که یه کم از آب دور جنین میاد تو خون مادر و می‌ره توی ریه مادر و باعث تنگی نفس و کم اکسیژنی میشه حس خفگی

ای جانم مبارکتون باشه عزیزم

عزیزم به سلامتی ،قدم نو رسیده مبارک باشه خدا حفظش کنه براتون🙏😘

مبارکه عزیزززم خدازوشکر همه چی بخیر گذشت انشاالله همیشه خوب باشید

سوال های مرتبط

مامان 💙کارن💙 مامان 💙کارن💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از سزارین
پارت ۳

فکر کنم حدودا ۲ ساعتی توی ریکاوری بودم تا بالاخره اومدن سراغم و منو بردن به اتاقم و پروسه عمل من رسما تموم شد. همونجا بود که ترس منم تموم شد چون فکر میکردم خیلی سخت تر ازین حرف‌ها باشه و بهم خیلی سخت بگذره و ترسناک باشه اما واقعا نبود. بخاطر فشار خون من دو شب بستری بودم و تا روز بعدش سوند بهم وصل بود. اینم بگم که وصل کردن و کشیدن سوند هم خیلی راحت و اوکی و بدون درد بود و اصلا چیزی حس نکردم. از خونریزیم هم بخوام بگم تا دو روز واقعا زیاد بود اما بعد اون شبیه پریودی شد و الان که دارم مینویسم بعد ۱۵ روز تقریبا تموم شده و بیشتر حالت لکه های قهوه ای هستش. درد هم که هفته اول کمرم و جای بخیه هام هم واقعا درد داشت و تیر میکشید اما نه جوری که نشه راه رفت. من همون روز عمل شبش از تخت اومدم پایین و راه رفتم. بار اول خیلی سخت بود پایین اومدن و راه رفتن اما حالتی هم نبود که بگم نشدنی بود. خلاصه اینکه سخته اما خیلی زود آسون میشه و اگر دکترتون خوب باشه واقعا جای هیچ نگرانی نداره.
الان بعد دو هفته من دیگه نه کمرم نه بخیه هام درد نداره.

ادامه در پارت بعد
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۱۲ ماهگی
پارت چهارم زایمان اول سزارین اختیاری🩵
من چون میدونستم دکتر الان میخواد منو ببره و استرس داشتم با اینکه کامل بی حس شده بودم چیزی از درد نمیفهمیدم فقط حرکاتشو میفهمیدم وگرنه درد نداشتم هی حس میکردم نفسم قطع میشه الان اونجا یه خانمه بود گریه میکردم میگفتم من نفسم درنمیاد میگفت نوار قلبت که از من بهتره فشارتم خوبه دیگه چون اونجا فشار سنج و نوار قلب خودش اتوماتیک فشارمو میگرفت و نوار قلبمم نشون میداد خوب بود اما نمیدونم چرا نفسم درنمیومد هی گریه میکردم و اون خانمه اومد دهنم اکسیژن گذاشت هی میگفتم بردار و بزار اونم برمیداشت میزاشت
و از یه طرفیم میگفتم تورو خدا مسکن بزنید و همش اصرار میکردم و میپرسیدم چیشد زدین اوناهم‌ میگفتن اره باو زدیم
کمرمم که بخاطر امپول خیلی درد میکرد و مدام من اتاق عملو گریه کردم و میگفتن چرا گریه میکنی اخه میگفتم کمرم درد میکنه دستیارای دکتر هم میگفت بخاطر تخته میری بخش خوب‌ میشی یکم تختو اورد پایین و گفت بهتر شدی؟ اما برا من یه ذره فرق کرد همچنان نفسم درنمیومد و‌ کمرم درد میکرد اما پاهام و برش هیچی نمیفهمیدم فقط حرکات دکترو از پشت پرده حس میکردم اما بدون درد که اونم ده دقیقه نشده بود دیدم شکمم فشار میدن و بچه دراومد و صدای گریش اومد اما بهم نشون ندادن قبلشم گفتم جفتم نشون بدید موقع دراوردن بچه اونم نشون ندادن فک کنم بخاطر اینکه خیلی بیقراری میکردم ترسیدن نشون ندادن اما بعد چند دقیقه بچه رو بردن
من بعد اینکه صدای بچه رو شنیدم یه ذره اروم شدم نمیدونم چرا چشام خود ب خود بسته میشد و هی حس میکردم خابم میاد دکترمم از اونور میگفت چیشد اون خوابید؟ و ازم پرسید اسم بچتو چی میخوای بزاری من بهش اسمشو گفتم که میخام نیلای بزارم ...
مامان علی مامان علی ۷ ماهگی
سلام خوبین دوستان عزیز من بد کلی مشغله آالان وقت کردم پیام بزارم .. من یکشنبه دوم فروردین بستری شدم
ساعت ۱۰ صبح برای زایمان طبیعی ... اومدن هعی برام آمپول و سرم فشار میزدن .. ساعت ۳ بعدازظهر دیگه درد هام شروع شد جوری که فقط داد میزدم از درد زیاد دست خودم نبود دوست داشتم داد بزنم .. یک ساعت یک بار میومدن معاینه میکردن و خیلی خیلی وحشت ناک بود معاینه شون تا ببینند دهانه رحم چقدر باز شده ... کلی اذیت شدم دیگه دوشنبه سوم فروردین معاینه هاشون ۴۰ دقیقه یک بار شده بود .. کلی درد و اديت شدن . داد زدن اینا ساعت یک ظهر اومدن دیدن دهانه رحم از ۶ سانت بیشتر تغییر نکرده گفتن آماده بشه بریم واسه سزارین خلاصه که ساعت 2:۴۰ علی بدنیا آمد
دو روز بستری بودم ... بد اومدم خونه رفتیم فرداش دکتر اطفال که زردی زیاده باید بستری بشه .. من حالا تازه زایمان کرده و با بخیه های سزارین ۴ روز مجبوری با پسرم بیمارستان بودم ... چون باید شیر می‌خورد و فقط سینه گرفت شیر خشک نگرفت و دوست نداشت ... مرخص شدیم . ولی همچنان زردی کاملآ خوب نشده .... کلی هم بخاطر اینکه استراحت نکردم بد زایمان الان واقعا دارم اذیت میشم بخاطر بخیه.. کمر و حتی سر درد هام .. که فشارمم گرفتن گفتن بخاطر فشار نیست عوارض زایمان هست
مامان نون خامه ای🩵 مامان نون خامه ای🩵 ۱ ماهگی
پارت سو تجربه سزارین من

با چشای اشکی تار میدیدمش بچم جیغ میزد من قربون صدقه میرفتم بعد پرستار اورد کنار صورتم و من ی دل نه صد دل عاشق بچم شدم حس کردم زیباترین نوزاد دنیاست،نفسم از عوارض بیحسی تنگ شده بود ولی هیچی دیگه مهم نبود برام🥹فقط خداروشکر میکردم و اشک و ذوق🥲❤️
بعد اومدن ما رو دوتایی بردن بیرون از اتاق عمل و وارد سالن شدیم و قسمت ریکاوری کنار تختم گذاشتنش حدود سه ساعت باهم اونجا بودیم من کل سه ساعت رو لرزیدم نمیدونم چرا ولی هرکی تازه زایمان میکنه میلرزه جوری که دندونام بهم میخورد برام هیتر و پتو اوردن کمی بهتر شد بچمم کنارم بود و همه جوره نفس راحت کشیدم
بعد سه ساعت بیحسی کم کم رفت و قسمت دردناک ماجرا شروع شد من پمپ درد هم درخواست کرده بودم ولی انچنان اثری نداشت و واقعا احساس میکردم با چاقو قسمت زیر شکمم و کمرمو دارن برش میزنن
بیحسی که کامل رفت مارو بردن بخش اونجا همسرم و خانواده ها منتظر بودن و نگرااان با دیدن هم هممون اروم شدیم و راهی اتاقمون شدیم…م