بلهههه خونریزی کردم شدید دوبارە 5یا6تا ماما اومدن وبخیە هارو باز کردن دستو بردن تو مامانم کە منودید فشارش افتاد میگفت انگار قصابی بود کل دستشو برده بود لخته خون بیرون میاورد ودوباره بخیه انقد شکممو فشار دادن که هنوزم جای دستشون روشکمم معلومه وبعد یه قرص بهم دادن اینار تب ولرز کردم😐نتونستم بچموشیر بدم اونم اروم خوابیدە بود ساعت1شب گفتن میتونم برم بخش موهامم خونی بود نمیتونستم حتی بشینم سرم شدید گیج میرفت با کمک مامانم تو حموم اونجا خودمو تمیز کردم واومدم روتخت دختر تا صبح بزور با سرنگ یکم شیر خشک خورد اونم توخواب اصلا بیدار نمیشد صبح اومدن چک کردن حال من خوب بود ولی بچم پیپی نکرده بود گفتن تا پیپی نکنه مرخص نمیشه شیر خشک بزور دادیم تا عصر ساعت5و اینا مرخص شدیم شب اومدم خونه خودم مامانم وبابامم اومدن شام خوردیم دختر اصلا واسه شیر بیدار نمیشد خودم بزور بیدارش میکردم صبح جاریم اومد گفت بچت زردی داره تازوده ببر دکتر منم به مامانم گفتم طبق معمول گفت نه اینطوری نیست واین واون بزور فرستادم برد دکترگفتن زردیش 15هست بستری کردن...

۵ پاسخ

چرا آخه مامانا اینجوری ام لجبازم هستن هرچی میگی خلافشو میگن و دست بردار حرفشونم نیستن

زایمان اولم منم خونریزی کردم انقد دستشو میبرد داخل و لخته میآورد بیرون .وای چقدر بد بود

زایمان طبیعی من از این بدتر بود و آخرم ب سزارین ختم شد

با اینکه یکبار زایمان طبیعی کردم اینارو خوندم بدنم لرزید😭😭😭😭

خب شد بستری کردن زردی خیلی بده

سوال های مرتبط

مامان جوجو امید🐣 مامان جوجو امید🐣 روزهای ابتدایی تولد
برگشتم اومدم رو‌تخت به مامانم گفتم بخوابه منم بعد چند ساعت دوباره دسشوییم گرفت اینبار خودم بدون کمک تنها رفتم سرویس سخت بود اما شد☺️ اینم بگم شب موقع خواب بی اختیار بدنم میلرزید و به شدت گرمم بود حالت تهوع هم داشتم خیلی حس بدی بود فکر کردم‌دارم میمیرم پرستارا اومدن سرم وصل کردن یکم بهتر شدم 🙂صبحشم گفتن اگه شکمت کارکنه مرخصی منم شکمم کار کرد مرخص شدم بدون بچه اومدم خونه 😔خیلی بغض داشتم انگار یه تیکه از خودمو تو بیمارستان جا گذاشتم قبل اومدن به خونه رفتم بخش ان ای سیو نی نیمو دیدم قند تو‌دلم آب شد نمیتونستم ازش دل بکنم ک پرستاره اومد گفت خانم دیگه برو‌منم اومدم باهمسرم اومدیم خونه مامانم پرستار کفت غروب بیا شیر بده من غروب رفتم شیر دادم حس خیلی خوبی بود خلاصه ک شیر دادم بهم گفتن نیم ساعت دیگ بچه رو میبرن بخش اینجا باش منم تند تند با همسرم اومدم خونه ساک جمع کردم و غذاکو خوردم برگشتیم بیمارستان ک‌مامانمو خواهرمم باهامون اومدن بچه رو‌دادن بردیم بخش من با اون وضعیتم باید بالا سر بچم میبودم 😔مامانمم. باهام موند اون شب خیلی سخت بود صبح نمیشد بچه هم تو دستگاه بی قراری میکرد بهش شیر میدادم اما انگار ن انگار دو شب زنگ زدم‌همسرم شیر خشک خرید آورد اون شب تا صبح ن من ن مامانم خوابیدیم صبح شد اومدن از بچم کلی آزمایش گرفتن بگه رو سوراخ سوراخ کردن بردن از برسم سونو گرفتن تا شد ساعت ۲ک گفتن مرخص شده منم پاهام کلی ورم کرده بود خوشحال بودم که برمیگردیم خونه خلاصه ک اومدیم خونه دیگ هیچ دردی نداشتم جز سوزش بخیه همین ک قابل تحمل بود
مامان آرسام💙 مامان آرسام💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت دو
ساعت ۶ نیم صبح از درد داشتم میمردم انقد جیغ میکشیدم به دکتر گفتم بیا ترو خدا ببین چند سانتم اومد گفت موقع زایمانته به مامانم گفت برو بیرون منم جیغ میکشیدم ترو خدا مامانم باشه ترو خدا مامانمم گریه میکرد می‌گفت من کارتون ندارم فقط کنارش باشم انقد گریه کرد که نگم بعد دکتر گفت برو بیرون موقع زایمانشه انقد عذاب آور بود مامانمو بیرون کردن پشتم خالی شد رفتم تو یک اتاق رو تخت پاهامو باز گذاشتن گفتن زور بزن منم نفسم نمیومد بالا یک دکتره منو زد یکی محکم زد به پاهام گفت اگر بچتو میخوای زور بزن چون اکسیژن بچت پایینه منم انقد خون ریزی داشتم سرم گیج می‌رفت فقط زور میزدم بعد دیدن فایده ای ندارد با دست شکممو فشار دادن خیلی درد ناک بود همش دستشونو میکردم تو واژنم تا ته بعد دیدن فایده ای ندارع بدون بی حسی واژنمو با قیچی پاره کردن یکم زور زدم بچم به دنیا اومد کاش همه دردام تا همین قدر می‌بود بعدش هم که بچه به دنیا اومد دستشونو جا کردن تا ته تاب دادن تاب دادن منم از درد فقط جیغ میکشیدم یک عالم شکممو فشار دادن و بعد اومدن بخیه بزنن لایه اول که تو گوشت بود نفهمیدم درد نداشت لایه دوم رو پوست بود می‌فهمیدم درد داشت خلاصه که اومدن تو بخش بازم اومدن شکممو فشار دادن موقعی که میخاستم مرخص بشم بازم اومدن فشار دادن بدتر از همه با اون همه بخیه که خورده بودم بازم معاینه کردن بازم دستشونو جا کردن هی جونم براتون بگه اینم از زایمان من
مامان پناه🎀👶🏼 مامان پناه🎀👶🏼 ۶ ماهگی
پارت 3
ماما اصلا قبول نمیکرد میگفت نخیر خانوم ببر خونه درداش شدید تر شد بیار مامانم گفت بستری کنید
میگفت نمیکنیم برید خونه بزور با دکتر حرف زدیم دکتر خیلی خوش اخلاق بود میگفت نمیزارم امشب بره
ولی ماما بداخلاق بود
میگفت اسرار دارید بستری میکنیم ولی امشب زایمان نمیکنه یا فردا یا فردا شب و ممکنه خیلی اذیت بشه
مامانم گفت قبوله بستری کنید
کم کم پرونده رو اماده کردن و فرستادنم زایشگاه
بردنم تو یه اتاق خیلی وحشتناک بود
یه ماما اومد انقد بداخلاق بود
اومد شروع کرد دعوا کردن ک خانوم. چیه فکر کردی امشب زایمان میکنی ک بزور خودتو بستری کردی
گفتم نه گفت. پس چی گفتم اینجوری خیالم راحت تره ک بچم چیزیش نمیشه
ساعت یک بستری شدم معاینم کرد و گفت یه سانتی هنوز واسم سرم وصل کردن و کم کم درد میگرفتم
همش نوار قلب میگرفتن
بعد اومدن سند گذاشتن ک باید آزمایش بگیریم ازت
سندم اذیتم نکرد فقط یه سوزشی داشت اونم از بس معاینه شده بودم زخم شده بودم
میترسیدم و همش ذکر میگفتم
اومدن و کیسه آبمو پاره کنن
ماما مثل وحشیا بود انقد درد داشت اروم ناله میکردم دستشو میگرفتم و میگفتم دردم میاد میگفت بزارکارمو انجام بدم تا تکلیفت معلوم بشه کیسه آبمو پاره کرد همش ازم آب میرفت دستشو فقط فشار میداد و من ناله میکردم کم کم دردام شروع می شد مامانم بزور اومده بود پیشم گفت خوبی گفتم خوبم یکم درد دارم کیسه آبمو پاره کردن مامانم گفت خوبه کیسه ابتو ک پاره کردن تا سه ساعت یا دو نیم ساعت دیگه زایمان میکنی ولی دهانه رحمم پیشرفت نداشت
ساعتای سه بود ک مامانم رفت...
مامان دیاکو🤱 مامان دیاکو🤱 ۱۵ ماهگی
یه بار زمانی که سعی کردم بشینم شام سوپ بخورم قاشق اولو ک خوردم به مامانم گفتم بگیر از دستم و یهو افتادم رو تخت با لرزش انگار از هوش رفتم یه بارم زمانی ک اتاقمو عوض کردن و بهم لباس دادن رفتم تو سرویس ک پدمو عوض کنم و لباس بپوشم مامانمم همراهم بود ک یهو حس کردم هیچی رو نمیتونم ببینم افتادم تو بغل مامانم مامانمم بزور منو کشوند بیرون دکترا رو صدا کرد ک اومدن گذاشتنم رو تخت صدام میکردن سرم وصل کردن گفت باهام حرف بزن گفتم میخوام بخوابم گفت بخواب .دو ساعت بعد بیدار شدم و حالم خوب بود .اما بخیه هام درد میکرد بچم زردی داشت فرداش رفت تو دستگاه و به مدت دو روز تو دستگاه بود زردی پنج موقع مرخص رو ۳ بود اومدم خونه قرار بود ۵ روزه شد ببرمش دوباره آزمایش زردی ک دکتر دیدش گفت بچه سفیده چرا الکی میخواین سوراخش کنید ببر خونه خودش زردیش از بین میره .
و از خودم بخوام بگم خیلی بدنم ضعیف شده ک دارم سعی میکنم به خودم برسم ولی به شدت بخیه هام درد میکنه بیشترش افتاده شاید دوتا مونده ولی خیلییی درد داره و میسوزه نمیتونم بشینم .
و اما اگه برگردم عقب هر کارررری میکنم که سز شم چون طبیعی واقعا وحشتناک بود.
مامان 🤎بارانا🤎 مامان 🤎بارانا🤎 ۱۰ ماهگی
💢پارت سوم زایمان طبیعی 💢
بعد ورزش کردم ولی نمیتونستم درد لگنم زیاد بود واسه همین نشستم تا صبح بعد صبح خاکشیر خوردم اناناس خوردم یکم رژ لب زدم مژه هام قبلش کاشته بودم موهام خوشگل کرده بودم انگار که میخوام برم عروسی 😂
رفتم اونجا بیمارتسان تشکیل پرونده دادم با مامانم شوهرم رفتم مامانم داخل زایشگاه راه ندادن اول زایشگاه یه. زنه اومد گفت خانم شما حق ندارین بیایین داخل مامانم کفت دخترم میترسه زنه گفت مگه ما لولو خور خوره ایم 😑منم دو هزاریم افتاد که از اون زایشگاه های ماما بد اخلاقاس 🤣بعد فهمیدم این نظافت چی بود یه یه ماما مهربون اومد گفت سلام اسمت چیه بعد معاینه کرد خیلی مهربون بود بعد بردم ان اس تی بعد بهم لباس داد بردم تو بخش بخوابم ساعت هفت صبح بود صبحونه گفت خوردی گفتم نه برام صبحونه اوردن بعد منو اوردن برام ناهار ظهر هم انتخاب کردم ابگوشت که جون داشته باشم بعد ساعت ۹ صبح اومدن بهم سرم فشار وصل کردن سرم فشار با یه دستگاهی خودش بر اساس درد هاتون بهتون تزریق میکنه یکم پیشرفته بود دم دستگاهش
مامان نینی🩷👧🏻 مامان نینی🩷👧🏻 ۵ ماهگی
پارت 3


..تحمل دردم یکم بالاس و با 2 تا شیاف و پمپپ درد قابل تحمل بود ولی اینکه نمی‌تونستم تکون بخورم بد بود حسش ... همون پرستار اولی که ماساژ داده بود شکممو اومد خونریزیمو چک کرد دوباره شکممو فشار داد دو سه بار اینجا یکم صدام در اومد گفتم آییی آیی یواش اونم گفت دستمو نگیر بزار کارمو بکنم دردش همون لحظه فشار بود بعدش کلی دکمه پمپ دردو فشار دادم دردم بیشتر شده بود یکم
بعد 12 ساعت گفتن میتونین یچیزی بخورین تو این فاصله ی 12 ساعته دهنم خشک شده بود چندبار اب زدم به لبم و اینکه گفتن بچه رو شیر بدین رو سینم گرفتن ولی بچه نمیگرفت گریه می‌کرد منم بی‌حس بودم بعدش به مامانم گفتم شیرخشک اووردم اونو درست کن با قاشق بده به بچه دور از چشم پرستارا
خلاصه بعد اینکه گفتن یچیزی بخور تختو دادیم سرم اومد بالا با نسکافه و خرما شروع کردم بعدش چایی خوردم پمپ دردم داشت تموم میشد با کمک مامانم پاشدم همون اولش زیرم پوشک زایمان چیده بودن 6 تا اینا اونارو مامانم برداشت زیر انداز تمیز انداخت سوندمم پر نشده بود کشیدن سوند هم یه لحظه سوزش داشت اومدن کشیدن قبل بلند شدن
مامان گوگولی👣❤️ مامان گوگولی👣❤️ ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی پارت#۵ و آخری
خدمه اوند دستمو گرفت یواش منو از تخت پایین اورد یه لباس تمیز داد دستم گفت میتونی بری عوض کنی گفتم باشه تا عوض کردم خواستم از دستشویی بیام بیرون گفتم سرم داره گیج میره و با کله خوردم زمین🥲زود بدو بدو اومدن بلندم کردم باز پرسیدم دخترم کو گفتن الان میارن .. منو بردم تو یه اتاق دوتا هم اتاقی داشتم هر کدومشون نوزاداشون جفتشون بودن الا تخت من هیچی پیشش نبود گفتم دختر کووو خب گفت دخترت تو زایمان یکم‌نفسش مشکل داشت برد الان میارن منم شروع کردم ب گریه کردن .. یکم بعد مادرمو خواهر اومدن مند دیدی مامانم همینوجوری گریه میکرد میگفت چطوری شدی مامان صورتت عینه گچه گفتم مامان دخترمو کی میارن گفت‌ مامان دخترت چون جاش تنگ بود تو زایمان خفه شده الان گذاشتنتش تو دستگاه یکم خوب شه برات میارن خلاصه یکم دلم آروم گرفت مامانم گفت شوهرتو پسرت بیرون منتظرتن میتونی راه بری گفتم اره مامانم خواهر دستامو گرفتن یواش یواش برد جای ک همسرم و پسرم بودن همسرم تا مند دید اومد پیشونیمو بوست گفت خوبی معلوم بود از سوالش زیاد مطمعن نبود گفتم خوبه پسرمو بوسیدم خلاصه مامانم منو برد داخل و رفتن هر نیم ساعت یه ساعتی میومدن معاینه میکردن🥲 تا شب ک بزور گذاشتن برم دخترمو ببینم روز بعدش منو مرخص کردن و دخترمم مرخص کردن ولی گفتن اگ علائمی ب تنگی نفس داشت بیارین ک خدا روشکر نداشت اینم از تجربم🥲سخت بود ولی ارزششو داشت ب دیدن نی نی قشنگم ک عاشقشم🥲🩷
مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 مامان 𝙰𝚛𝚢𝚊🧸💙 ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت هفت✅
میتونستم زور میزدم تا اینکه مثل ماهی پسرم لیز خورد اومد بیرون بهترریییین حس دنیا بود اون لحظه لباسمو دادن بالا بچه رو گذاشتن رو سینم منم داشتم عین بید می‌لرزیدم تا چند دقیقه بعد بچه رو برداشتن و گفتن زور بزن تا جفت بیاد اونم اندازه یه بچه زور و درد داشت تا بیادبعد اینکه جفت اومد بخیه زد بعد بخیه متوجه شد من خونریزی داخلی کردم دستشو با وجود بخیه کرد تو تا لخته هارو خارج کنه و من همه بخیه هام باز شد دوباره‌ همه پرستارا ودکترارو صدا کرد گفت خونریزی کرده 😂 همه ریختن رو سرم یه نفر بهم قرص زیر زبونی داد یه نفر ازم رگ می‌گرفت یه نفر آمپول زد رو باسنم خدمه هم همینطور داشت شکممو فشار میداد تا لخته ها خارج بشن بلاخره هر طوری بود خونریزیم بند اومد و اومد بخیه بزنه ک بی حسیم تقریبا رفته بود من قشنگ می‌فهمیدم داره میدوزه و کلی درد داشتم تا هر طوری بود بلاخره منو بخیه زدن بردن بخش زایمان تا اومدن بهم دستگاه وصل کردن دیدن تبم سر 40درجه و فشارم رو14هستش بچه رو آوردن پیشم و مامانمو صدا کردن بیاد لباسامو بپوشونه تا برم بخش بستری مامانم اومد کلی با مامانم گریه کردیم و بلاخره رفتم تو بخش این بین هم همسرم اومد منو بچه رو دید منم دو روز به خاطر فشارم و تبم بستری بودم سه روزم به خاطر زردی پسرم تا پریروز مرخص شدم اومدم خونه و بخیه هام یه خورده اذیت می‌کنه چون خیلی بخیه خوردم پسرم یکم ماشاالله درشت بود 3650گرم بود و باعث شد مامانش کلی بخیه بخوره و عذاب بکشه خلاصه ببخشید سرتونو درآوردم اینم از تجربه زایمانم وبگم بهترین و بدترین تجربه عمرم شد😍😂
مامان ساحل و سهیل 🤍 مامان ساحل و سهیل 🤍 ۱۷ ماهگی
من اومدم با تجربه زایمان بچه دومم
من روز ۱۲ صبح حالم خوب بود پاشدم خونه جمع کردم رفتم خونه مامانم از اونجا اومدم یکم درد داشتم فقط رفتم صدا قلب بچه گوش دادم گفت ۱ سانتی خوبه قلبش برو پیاده روی کن
من اومدم خونه یکم ورزش کردم و پیاده روی کردم و رفتم ی دوش گرفتم
اومدم آماده شدم تا برم ان اس تی
رفتم ان اس تی و همه چی خوب بود معاینه کردن گفتن دو سانتی بستری نکردن گفتن هنوز زیاد مونده تا زایمانت برو خونه هر چی گفتم بستری کنید بستری نکردن راهم دور بود
اومدم خونه خمین ک رسیدم خونه نیم ساعت بعدش ی چی انگار ت دلم افتاد پایین تق صدا داد کیسه آبم پاره شد
و راه افتادیم تا بیمارستان ۱ ساعت راهه دردام‌داش شروع میشد رسیدم بستری کردن معاینه گفتن ۳ سانتی
دردام اولش قابل تحمل بود رفته رفته با سرم بیشتر شد هر ۱ دقیقه ۱ بار بود دیدن دردام زیاده اومدن سرم قطع کردن
گفتن ببینم درد عادی خودت چقد خر ۵ دقیقه ی بار شد گفتن اگه حس مدفوع داشتی مارو صدا کن صدا زدم اومدن دیدن گفتن ۴ سانتی
کردم از درد انقد جیغ داد زدم
رفتم سرویس واسه ادراد ک وقتی اومدم دردم بیشتر شد جیغ زیاد شد گفتم ی چی داره میاد بیرون انگار ک اومدن نگا کردن گفتن ۷ سانتی بردن زایشگاه انقد روز زدم میگفتن نمیخوایم پاره بشی ولی انقد زور زدم خودم پاره شد پوستم بدون اینکه اونا تیغ بزنن
ساعت ۴و ۴۰ دقیقه پسرم ب دنیا اومد همه دردام ر راحت شدم اون لحظه بعد اینکه اومد بخیه بزنه بهم یکم درد داشتم فقط
پسرم ساعت ۴ و ۴۰ دقیقه ب دنیا اومد دادن بغلم الانم فعلا بستریم تا فردا سر زایمانم برای همه مادرا دعا کردم انشالله همه بسلامتی راحتی زایمان کنن بچه اشون بغل کنن
من ک با اینکه بچه دومم بود سخت زایمان کردم