۱۵ پاسخ

آره عزیزم تولد پسر منم خیلی غریبانه بود من و مامانم و همسرم فقط تو بیمارستان بودیم خانواده همسرم ازاینکه سزارین خودخواسته کرده بودم نیومدن فقط اومدن کادو دادن و رفتن بعداز ۵ ۶ ماه پاشدن اومدن پرو پرو تازه طلبکارم بودن کار خدا هنوز بچم یه سالش نشده بود مادرشوهرم سکته کردم گذاشتن خونه ما منم این چند روز به حدی دلم پر بود تا تونستم عقده هامو خالی کردم تیکه پروندم بهشون خدا هزار بار لعنتشون کنه

اره میان بیام برای تبریک و بعضی هم هدیه میارن .
خب چرا ناراحت شن از این ک اتاق خصوصی گرفتی ؟
دوستم سزارین شد بعد مادر شوهرش ناراحت بود همه جا جار می زد پول بیمارستان اینقدر شده 😂

من فقط چون خونه م کوچک بود فقط یه اتاق داشتم بعد مادر شوهرش اومد یه هفته موند سختم بود چون باید سشوار می کردم بخیه هامو نمی تونستم خشک کنم . خواهر شوهرام هم ظرف ها رو که شسته بودن یکم لبه هاش رو شکسته بودن😂 ولی خب مهم نی یادش بخیر...

منم پارسال ۲۸ تیر مرخص شدم اومدم خونه برق نبود ولی نشستم تو ماشین دوساعت تا برق بیاد چون طبقه ششم بودیم منم سزارین و کلا غش بودم چون بشدت خون از دست داده بودم

چه بهتر نیومدن توقعا داریا نبینیشون که بهتره

من نه خانواده خودم اومدن نه همسرم😔تو شهر غربب خیلی تنها بودم بچه امم یکهفته بستری شد خودم بودمو خودم کسی نبود 🥺 اما خداروشکر گذشت

من از صبحی که گفت اماده شو برای اتاق عمل مادرشوهرمامانم خاله شوهرم پیسم بودن تا وقتی زایمان کردم که دیگه بابام داداشم شوهرم رن داییم دختر عمومادرشوهرم زن عموم پشت دراتاق عمل بودن
دوروزم بستری بودن کلا مادرشوهرمو مامانم پیشم بودن تا وقتی اومدم خونه هرشبم مادرشوهرم میومد خونه مامانم
ناگفته نماند ده سال منتظر اقا رایان بودیم سه تا تلفات داده بودم

واس من ۲۳وم زایمان کردم خودم 25ام مرخص شدم مادر شوهرم با شیرینی اومد خونمون بعد بچم ت دستگاه بود سوم شهریوز مرخص شد شب همون روز با پدر شوهرم اومدن

خانواده شوهر من هرکدوم یه سبد گل و یه تیکه طلا اوردن بیمارستان ولی خواهر خودم نیومد 😁
ول کن
من بدترم مه از خانواده خودی ضربه میخورم همیشه

آخی عزیزم چقدر اذیت شدی
فکرکنم همه جا رسم باشه بیان

ای خاک تو سرشون خو ب اونا چ ک اتاق خصوصی گرفتی

نه ما رسم نداریم من خونه مامان بزرگم بودم فقط خودمون بودیم بیمارستان اومدن دیدن خاله های شوهرم و مادرشوهر پدرشوهرم و خواهرشوهرام
با مامانم و مامان بزرگم و عمه هام و آبجیم و پسرعموم و عموم

خانواده شوهرم هفته دوم اومدن
ای کاش هیچوقت نیان 😏😏😏

آره عزیزم ما هم رسم داریم چون بچه اولم بود پدرشوهرم باید با طلا و ی گوسفند میومد جلوم که قربونی کنه ولی نیومد به جاش شوهرم قربونی کرد ولی تا عمر دارم یادم نمیره

اخخهه عزیزم چقد بد ن ما رسم داریم میان

اااا تولد پسر شماهم دومرداده

سوال های مرتبط

مامان آرهان🩵 مامان آرهان🩵 ۱۶ ماهگی
خیلی زود میگذره پارسال پونزده اسفند تو خونه بودم اخرین تیکه از وسایل اتاق ارهان اومده بود زنگ درو که زدن پستچی گفت خانوم بستتون اومده من چون کل بارداریم استراحت مطلق بودم نمیتونسم زیاد از پله استفاده کنم رفتم دم در بسته رو برداشتم با ذوق تندتند اومدم چیدم تو اتاق پسرم همینک رفتم از اتاق بیام بیرون حس کردم یهو کل شورت و شلوارم خیس شده 😭حسش اون لحظه وحشتناک بود من ۳۶هفته بودم سریع زنگ همسرم زدم رفتیم بیمارستان ماما معاینه کرد گفت کیسه اب سالمه توهم زدی فرستادنم خونه 🙂ولی من نشتی داشتم سه روز بعدش نوبت دکتر داشتم به دکترمم گفتم که اینطور شده معاینه کرد گفت چیزی معلوم نیست دراز بکش سونو شی تو سونو معلوم شد اب دور جنین انقد کمه و بایدسربع برم بیمارستان یادم میوفته دلم میخاد گریه کنم خداروشکر که پسرم الان سالمه واقعا موندنش معجزه بود عروسک قشنگ مامان چقدر خوشحالم دارمت تولدت مبارکم باشه تو این روزای سخت تنها دلیل بودنم تویی💖
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم