۷ پاسخ

من خواهرم تو ماشین جلو بیمارستان زایید

من سر بچه اولم با هر درد میرفتم بیمارستان هی میگفتن طبیعی دیگه یه روز ۳۶ هفته بودم هی دردم میگرفت میگفتم بی صاحاب بمونی هی همش درد دارم 😂 هی طبیعی طبیعی به هیچکس هیچی نگفتم تا ۷ ۸ شب دیدم داره غیر قابل تحمل میشه تکرر ادرار شدیدم داشتم ببخشید شورتم خیس میشد نگو کیسه آبم سوراخه زنگ زدم به شوهرم تا برسه خونه شد ۹ و نیم زنگ زد بابام اینا تا بیان شد ۱۰ تا ببرنم شد ۱۲ تشکیل پرونده دادم رفتم تو ۱ و ۱۵ دقیقه زاییدم کلی دعوام کردن از صبح کجا بودی😅 گفتم بابا هربار اومدم گفتید طبیعی فکر کردم همچنان طبیعی خوب ولی دومی خیلی سخت زاییدم با سرم فشار دهانه رحمم باز نمیشد یک روز کامل تو زایشگاه بودم هرکی میومد میزایید میرفت😂

تخت کناری منم خونه زاییده بود

حالا میگن بیشتر تایمو خونه باشین بهتره
بیمارستان محیطش استرس زاست
یکی تو برنامه اوما بود بچه سوم چهارمش بود یادم نیست .
میگفت تا دردام میخاست شروع بشه پتو انداختم تو لگن شستم
خونه رو کلا خونه تکونی کردم هم حواسم پرت شه هم بچه زودتر بیاد پایین .
بعد بچه هاشو با ماشین بیرون برده بود خونه مادرشوهر بعد رفته بود بیمارستان

حالا من تو این هفته چهارتا ظرف میشورم.ناهار میزارم اشکم درمیاد

من از قصد دردامو تو خونه کشیدم این دفه

چون خیلیییی ادمو دستکاری میکنن..کیسه ابم تو راه پاره شد و رسیدم بیمارستان شش سانت شده بودم...تا کارای پرونده کردن در عرض ۲۰ دقیقه زایمان کردم..تمام😅

دختر خاله من تو ماشین زایمان کرد جلوی بیمارستان😬😬

من وقتی رسیدم رحمم هشت سانت بود دعوام کردن گفتن کجا اگه چند دقیقه دیر تر میمودی تو خونه زایمان میکردی

سوال های مرتبط

مامان دنیز مامان دنیز ۳ سالگی
بیاین از حال دیروزم بگم آقا من ظهر دیگه تب ولرز امانمو برید وبدن درد شدیددد و سرگیجه و حس بی‌هوشی زنگ زدم همسرم بیا منو ببر دکتر دارم میمیرم گفت بخدا خانوم نمیتونم منم رفتم دکتر خودم تنها دیگه تا معاینه وفلان ودارو شد ساعت ۵ونیم همسرم گفت باباش داره میاد حالا اینجاشو میگم پدرشوهرم دوهفته است برادر وخواهران از سوئد اومدن اینم هی دنبال کارشونه تو عراق ماشین بهش میزنه پاش ومیکشه وهی درد میکنه منم خیلی نگرانشم وهزار برابر همسرم بعد از عراق اومد مستقیم رفتن تهران واونجا مشهد که با هواپیما میومد کرمانشاه ما ایلام زندگی می‌کنیم که تا کرمانشاه دوساعت فاصله داره حالا گفتم به همسرم تا هواپیما ننشسته خودمون بریم دنبالش چون تو تاکسی مستقیم میاد اذیت میشع میدونم همسرم از فکرو خیال روانی میشع
منم سرممو نزدم چون وقت نداشتیم رفتیم دنبال دنیزو افتادیم تو جاده چشمتون روز بد نبینه شروع کردم استفراغ وبدن درد شدید مگه آروم میشد هیچیم نمیگفتم که همسرم استرس ونگران نشه دیگه اینقدر استفراغ کردم دقیق از ۵ونیم تا ۱۱ونیم با بدن درد شدید وتب ولرز مگه مسیر تموم میشه مگه راه کوتاه میشد تواین همه عمری که از خدا گرفتم تالان اینجوری نشدم تارسیدم ایلام سریع رفتم بیمارستان سرم وسوزن هارو وصل کردم یعنی خدا حال بدمو سر کسی نیاره
اینم بگم مجبور بودم باهمسرم برم چون نباید تنها میرفت از ساعت۷صبح بکوب سرکار بود تا ۵ونیم راهم زیاد وخطرناک
مامان محمدحسین🧸 مامان محمدحسین🧸 ۳ سالگی
صبح زود پاشدم رفتم ازمایشگاه، برای اینکه جون داشته باشم تا شب با این بچه سروکله بزنم یه گالن قهوه درست کردم بخورم و براش کتاب بخونم 🫠بعدازظهرا هم عادت ندارم بخوابم دیگه بدون کافی سرپا نیستم... داشتم با خودم فکر میکردم من سختیای زیادی تو زندگیم کشیدم،کمترینش این بود که تو ۲۰ سالگی سرطان تیرویید گرفتم و یکسال درگیر درمان بودم و هنوزم باید شش ماه یکبار چکاب برم که دوباره عود نکنه،ازمایش امروزمم همون بود،از یه طرف تک فرزندم و خیلی غریب و تنهام و چون از بچگی تنها بزرگ شدم همین برام مشکل ساز شده و الان اگه دورم شلوغ باشه اذیت میشم ،حتی تحمل شلوغ کاریای پسرمم ندارم،از شانس منم پسرم عجیب بچه ی وابسته ایه،یعنی تو خونه مدام به من چسبیده جوری که مثلا اگه نشسته روی مبل من بیام بشینم رو زمین بدو میاد پیش من میشینه،برا یک لحظه هم تنها نمیمونه،اصلا تنهایی بازی نمیکنه،تو خونه همش به من چسبیده، یعنی از وقتی به دنیا اومد هم همین بود اگه پنج دقیقه میزاشتیمش زمین و گریه میکرد و میخواست یکی کنارش باشه ،یا مثلا یکی دوماهگیش اگه یک لحظه از جلوی چشمش دور میشدم سریع گریه میکرد،الانم همونجوره و حتی بدترم شده،جدیدا وقتی تو خونه تنهاییم میگه هیچ کاری نکن فقط پیش من باش، امروز میگه ناهار نپز بیا پیش من،بابا که اومد برو ناهار بپز😶 و من خیلی اذیت و کلافه ام، چه راهکاری دارید که کمتر به من بچسبه، از تنهایی نترسه و خودش با خودش بازی کنه؟