۱۳ پاسخ

شیر خشکه؟
والا بچه منم که شیر مادره فقط براشیر میاد طرفم وگرنه باباییه

پسرمنم تو خونه کامل باید پیشش باشم خیلی خیلی میچسبه بهم بازیشم اینه من دراز بکشم از سرو کول من بالا بره کافیه یه لحظه پاشم از جام که گریه کنه واقعا اذیت میشم چون یا باید هیچ کار نکنم که نمیشه چون دست تنهام یا باید بیخیال گریش شم
مثلا من به محض که در دسشویی رو باز میکنم بچم گریه میکنم در حد چی
یا آشپزی کردنی آشپزخونس از یه پام آویزونه یا ازم میگیره بلند میشه و... الان ی ماه و نیمه تو روروئک هم نمیمونه
عوضش جایی میریم یا کسی میاد خونمون اصلا باهام کار نداره حس میکنم از تنهایی بدش میاد وقتی میریم تو جمع خیلی خوشحاله البته از بچه ها خوشش نمیاد فقط آدم بزرگ😅

من شیر خوزدمو میخوره اما اینجوریه فقط کسی رو میخواد باهاش حرف بزنه و بغلش کنه جدیدا موقع شیر گرسنه که باشه اونم گاهی میاد بغلم بقیش براش مهم نیست من باشم یا نه با بقیه هم مثل منه.من به شوهرم میگم واقعا دلم یمیگزه بقیه رو بیشتر من بخواد میگه تو حساسی و سخت میگیری

ن عشقم ربطی به شیر خشک نداره من دخترم شیرخشکیه یکسره چسبیده بهم تو خونه وقتی اسباب بازی میزارم جلوش ک سرگرم شه تا کارامو کنم دیگ جرات ندارم از جلوش رد شم چون من ببینه باز گریه میکنه ک بغلم کن

میفهممت ولی باور کن اگه چسبیده بود بهتم یه جور دیگه اذیت بودی......
الان فقط میگی چرا منو نمیخواد......

بچه من کلن وابسته خودمه
میرم خونه مادرشوهرم، برادرشوهرم و بقیه بغلش میکنن ، اینم تا منو می‌بینه بغضی میکنه بیا و ببین
من تو دلم ب اونا میخندم و لذت میبرم چون سعی میکنن ارومش کن و نمیتونن
نه اینکه بچم از جمع فراری باشه هااا ،اصلا تو جمع می مونه ولی تا بغل یکی میره چشمش ب من میفته بغضی میشه🥹🥹🥹

حرف منو زدی ‌
پسرمن الان توخونه هم خ بهونمو نمیگیره ولی خب یوقتایی گیرش رومنه ک جلوچشمش باشم . بعضی وقتا بهش میگم ببین مادر اینجا منم و تو . رقیبی نداری ک . پیش بقیه باید بچسبی بمن ! برعکسی چرا مادر 🤣

من ک خسته شدم
چسبببب دوقلو
واقعا بهش میگم خوبه شیرخشکی شدی وگرنه چیکارمیکردی
بغل باباش نمیره با باباش نمیخابه
شیرنمیخوره اینقد گریع میکنه ک برم خودم😭😭

هی خواهر من صبح تا شب نگهش میدارم شب باباش اندازه ده دقیقه راه میبرتش فقط برای اون بال بال میزنه

خیالت جمع الان الانا بیخ گوشته از مستقل بودنش لذت ببر🤣🤣

وای دخترمنم همینجوریه و کاملا درکت میکنم حتی برای خواب هم بهم نیاز نداره خودش میخابه خودش بیدار میشه باخودش بازی میکنه منم گاهی اوقات یه حس بد بهم میده

منم همینم و واقعا ناراحت میشم که جایی میریم مخصوصا پیش مامانم که هی میگه ابجی کوچیکمو بیشتر از من دوس داره
بخدا هربار گریه میکنم سر این موضوع

خوش به حالت خسته شدم از اینکه پسرم همش چسبیده به من 😑

سوال های مرتبط

مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
یکم دردودل
#موقت
وقتی آوین ۳ یا ۴ ماهه خیلی راحتتر از الان میخوابید تقریبا میشه گفت یه بچه مستقل بود برای خوابیدن ولی از وقتی دردا و بیقراریای دندونش شروع شد خیلی وابسته من شده حتی الان تو خواب دنبالم میگرده که بیاد تو بغلم برای خوابیدن هم که حتما باید تو بغلم باشه تا بخوابه.
من قبل به دنیا اومدن آوین حتی قبل بارداریم بخاطر شغلم دستام درد میکرد الان که دیگه کلا وابسته من شده ینی تو بیداریش کلا میگه من پیشش باشم حتی نشسته باشمم باید تو بغلم باشه دستام خیلی بیشتر از قبل درد میکنه دیگه از درد دیسک گردن و کمرم نمیگم ...
ناشکری نمیکنم این روزا دیگه تکرار نمیشه برامون چون بزرگتر میشه و وابستگیش کم میشه ولی واقعا گاهی خسته میشم و میبرم از همه چی از طرفی رابطم با شوهرم داغونه و خودم بشدت خسته و داغونم و بیزارم از کار کردن تو خونه ینی الان وضعیت خونم خیلی بهم ریختس ولی واقعا نه حوصلم میکشه نه اعصابش دارم. بشدت عصبیم و زود جوش میارم.
من آدمی نبودم که بی تفاوت باشم نسبت به خودم یا شوهرم ولی الان ۷ ماهه که بعد زایمانم نرفتم دکتر قلبم که فشارم کنترل بشه و همیشه سردردای بدی دارم و تازگی پامم ورم میکنه تست پاپ اسمیر دادم ولی نبردم پیش دکتر نشون بدم عفونت زنان دارم کلا بیخیال شدم لک افتاده رو صورتم دارو مصرف میکردم ول کردم موهام میریزه به طرزی که کچل شدم ازمایش دادم ولی نرفتم نشون بدم. حالا از شوهرم نمیگم که حالش بد بود و کلا بی تفاوت بودم.
واقعا خستم خودم از حالم نمیدونم دیگه چیکار کنم یکم فقط یکم امیدم به زندگی بیشتر بشه😔😔