سوال های مرتبط

مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت سیزده 👉
معاینه کرد گفت ۷ سانتی الان به دکترت زنگ میزنم با این ک فکر می‌کرد هنوز ۵ سانتم دوباره منو میتونه ببره تو وان وزرش بریم ولی کار به اونجا نکشید ،گفت پاشو بریم بیاییم تو وان گفتم نمیشههههه وای فشار رومه کمکککک ،داشتن ک به دکتر زنگ میزدن گفتم مامان شوهرمم بگو بیاد گفته بود زنگم بزن خبرم بده پیش خودم گفتم حیف الان مامانم میره شوهرم میاد ک دوتاشونم خدارو شکر پیشم بودن من هی جیغ داد ک واییییییییییی دکتر کووووو مامان فشار امد بهمممم و جیغ من کم میشد زور میومد زور میدادم وای. وای وای اولش کم کم زور امد ولی شدید گفتم بدوییییییید. اونام ک متوجه شدن سریع فول شدم خودشون گم کردن چون دکتر نیومده بود فکر میکردن هنوز فول نمیشه زود ک از شانسم زود فول شدم معاینه کرد حین درد گفتم چند سانت شدم گفت همون ۸ نهی‌ وایییی جیغ زدم دکترررمممممممم کو پسسسسسسس هی گفت میاد آخر دیگه ناامید شدم میدونستم بچه امد با زوری ک بهم وارد شد گفتم نرو بچه میاد میوفته گفت ن نمیاد وایسا پاهام خم می‌کرد گفتم امد امد نریدددد داشت خودش میدید بچه آمده هی میگفت ن مامانم گفتم مامان بچهههههههه امد مامانم گفت ن زور وارد میشه با این ک من میدونستم امد همون لحضه دیگه دستکش خودش دستش کرد.

بارداری زایمان
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۷ زایمان طبیعی ..دکتر امد پرستارا دورم جمع شدن دکتر دستشو کرد توم گفت زور بزن زود باش زور بزن گفتم بخدا میزنم نمیاد چیکار کنم گفت قیچی بدین با قیچی بردید گفت اینکه نمی‌بره یکی دیگعو رو بیارین بردید گفت زود بزن زور زدم چند بار گفت بچه بالای ۴ کیلو ..که زور زدم بچه بدنیا آمد منم بی حال افتادم بچه رو گذاشتن روی سینم اما من انقد درد کشیده بود هیچی نفهمیدم بعدش بردن دیدم اون ماما که به دکتر خبر داد نشست گریه کرد به پرستارا گفت خیلی ترسیدم فک کردم بچه اونجوری توی کانال لگن میمونه ...مگه تموم میشد امد گفت دوباره زور بده جفتت بی افته زور زدم گفتم نمیاد بعد سرفه کردم خیلی حس بدی بود با شکم خالی شده سرفه میکنی که یه بار زور زدم افتاد بعد پرستار امد شکممو فشار دارد دستشو گرفتم گفتم چرا تمومش نمی‌کنین با خشونت به من گفت باید فشار بدیم ..اینم بگم انقد اخلاق پرسنل بد بود عین سگ بودن همشون من وقتی درد میکشیدم یه پرستار بالای سرم بود دستشو گرفته بود اون رفت گفتم نره بیاین دستوتو بدین که به یه پرستار دیگعی گفت بره دستشو بگیر گفت چرا من بگیر ...یدونه هم ماما عین درد کشیدن امد گفت چرا جیغ میکشی ورزش کن تو میخایی زایمان کنی نع من عین سگ بودن بخدا ..خلاصه بعداز اونم بخیه زدن که ۴۰ دقیقی طول کشید ..دخترمم ساعت یه ربع مونده به ۷ صب بدنیا آمد درد بخیه رو هم می دونستم ولی انقدر درد کشیده بودم هیچی بود برام
مامان میثاق وزینب مامان میثاق وزینب ۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۳
بعد وقتی بیدار شدم دردام قابل تحمل نبود به مادرم گفت بزار بریم وقتی رفتم معاینم کرد گفت ۳سانت شدی به مادرم خوشحال شدیم امید به من داد که میخوام زایمان کنم بعد گفت دیگه اینجا بمون تو صالون راه بروه بعد یک ساعت معاینت میکنم ومن تو صالون راه میرم ودرمد میگیره حرکت اسکات انجام میکنم دکتر گفت اینطور
انجام بدم بعد نزدیک یک ساعت دکتر من میبینه که دردام داره زیادتر میشه گفت برو اتاق معاینه من تو این لحظه منتظرش بودم دردشدیدی گرفت ازش جیغ میزنم انگاربچه میخواد بیاد بعد دکتر امد معاینم کردگفت که شش منفی یک منم نفهمیدم به منشی گفتم چیه این گفت شش سانتی ولی شاید بچه هنوز تو لگن نیست بعد دکتر امد گفت زود بریم باش رفتم زود ازم خون گرفت گفت زور نزن تا به اتاق زایمان بریم بعد گفت لباسات در بیار زود لباسم در اوردم حتی لباس زایمان برام نبستن چون اینقد بچه رسیده بود بعد خوابیدم گفت زور بزن منم قبلا خواستم مامایی بگیرم نتونسم چون زیاد میخوان قبلشهم مامایی رفته بودم هم نگرفتم ولی خودش از منو میشانسه از زن برادرشوهرم چون قبلا زایمان کرده به من تو به این خانم نزدیک نیستی گفتم بله تو لحظه فهمیدم این مامایی که خواستم زایمانم کنه ولی نگرفتم اینقد خوشحال شدم خداروشکر کردم که تو این لحظه شیفتش تو بیمارستان بود وخودش ومامایی دیگه کمکم کردن برای زایمان بعد هی زور میزنم گفتن نه دهنت از پایین من ازدرد حتی دیگه نمیدونم چطور زور بزنم ویک دفعه پایین زور زدم یکم مدفوع امد وقتی این دیدن گفتن زود برو تخت زایمان رفتم تخت زایمان هی زور میزنم نمیاد میگن جیغ نزن زور بزن بعد اخرش زور قوی پایین زدم ودختر خوشکلم به دنیا امد روی من گذاشت ولی رنگش ابی بود ترسیدم
مامان نیهاد. مامان نیهاد. روزهای ابتدایی تولد
مامان رادمهر💙 مامان رادمهر💙 ۱۲ ماهگی
پارت۲تجربه زایمان طبیعیهمینجوری دردام بیشتر و بیشتر میشد مامام رسید بیمارستان و گفت درد که نداری راه برو درد که اومد سراغت اسکات بزن کمرتو صاف کن رو زانوهات خم نشو دیگه ساعت۳شده بود دردام خیلی بیشتر شد گفتم نمیتونم وایسم میخام دراز بکشم دراز کشیدم ماما گفت هر وقت دردت گرفت یه پاتو خم کن تو شکمت زیر رونتو بگیر و فشار بده این کارو کردم خیلی احساس فشار تو مقعدم کردم دیگه مغزم دستور نمیداد نفس عمیق بکشم بی اختیار زور میزدم معاینه کردن گفتن ۳/۵سانتی همینطور ادامه بده دیگه دردام زیاد شد گفتم نمیتونم تحمل کنم گاز بی حسی بیارین برام اوردن وقتی توش نفس میکشیدم احساس گیجی بهم میداد ولی دردمو در اون حد کم نمیکرد بدک نبود. چندبار درد شدید اومد سراغم ماماها پاهامو تو شکمم میکشیدن و میگفتن زور بزن منم جیغ و زور و داد و گریه همش باهم میزدم😂 ۸سانت شدم بردنم اتاق زایمان و باز هم گفتن پاهاتو تو شکمت جمع کن و جوری زور بزن که میخای مدفوع کنی منم زور که میزدم بیشتر رو مقعدم زور میزدم خیلی عالی بود روند زایمانو کوتاهتر کرد :
مامان آیهان مامان آیهان قصد بارداری
ادامه
بعدش دیگه شیفت عوض شد و آشنای من هم آمد به یه ماما دیگه سفارش کرد و گفت که تا وقتی شیفت شما هست مریضم اگه زایمان کرد خودتون زایمانش رو انجام بدین و بامن خداحافظی کرد و گفت من بهشون زنگ میزنم نگران نباش و رفت دیگه پرستارها زنگ زدن به دکتر و آزمایش ازم گرفتن که گفتن آنفولانزا داری و دیگه من طوری تب و لرز شدید داشتم که تبم ۴۰ درجه بود و اینقدر می‌لرزیدم که همراهیم خواهرم بود صداش کردن آمد کنارم برام پتو آوردن چادرم بود هنوزم می‌لرزید م دیگه سریع آوردن پنی‌سیلین دوتا تو انژیوکت زدن و دوتا آمپول دیگه هم زدن توی سرم و یک آمپول عضلانی زد بعد یک ساعت لرز شدید کم کم بهتر شدم خلاصه گفتن باید اول تبش پایین بیاد بعد آمپول فشار بزنیم و دهانه رحمم از صبح تا این بعدازظهر همون ۲سانت بود که بود دیگه خیلی ناامید شده بودم بعدش دیگه از ساعت ۶شب که تبم آمد پایین آوردن آمپول فشار زدن و کم کم دردهام منظم شد ساعت ۸شب دوباره شیفت عوض شد و من دیگه دردهام بیشتر شده بود و چهار سانت بودم بعدش یه مامای دیگه آمد به اینم آشنام که نوه داییم هست خدا همیشه حفظش کنه زنگ زد و گفت هوای مریض مارو داشته باشی اینم بنده خدا گفت باشه اولش گفت برات آمپول می‌زنم که هیچ دردی احساس نکنی بعدش یه مامای دیگه گفت نه دکتر گفته نزنید فقط ازهمون کپسول استفاده کنید اونم گفت وقتی دردت میگیره بزار روی بینی نفس عمیق بکش
مامان آیهان مامان آیهان قصد بارداری
ادامه
بعدش دیگه تاساعت ۱۰شب دیگه این ماما دوباره آمد معاینه ام کرد که واقعا خیلی دردم آمد دوسه دفعه جيغ زدم بعدش گفت باید همکاری وتحمل کنی که زودتر زایمان کنی دیگه خلاصه از بس که اذیت شدم به خواهرم که همراهم بود گفتم تاوقتی که زایمان نکنم دیگه نمیزارم معاینه ام کنن چون خیلی اذیت شدم از یه طرف مریض بودم و از طرفی هم درد زایمان دیگه بدتر..خلاصه روی توپ نشستم و کمی ورزش کردم از همون گاز وقت دردهام روی بینی می‌گذاشتم کم کم دیدم حس فشار دارم و خیلی دردهام شدید شد که دیگه از روی توپ بلند شدم و خودم رو به تخت گرفتم ۶یا۷ تا درد شدید گرفت با احساس فشار دیگه فهمیدم که زایمانم نزدیکه دیدم وای دوباره ماما آمد گفت برو روی تخت برای معاینه گفتم نه نمیرم گفت زایمانت نزدیکه برو فقط یه معاینه میکنم دیگه کاری ندارم رفتم بالای تخت تا معاینه کرد دیدم صدا زد که برام یه ست بیاری سریع دیدم پرستار دوید و پارچه سبز رنگی که قیچی و وسایل بود براش آورد دیگه خواهرم رو بیرون کردن و گفت زور بزن خلاصه از یه طرف درد شدید و ازیه طرف هم خوشحال بودم که دردم دیگه چیزی نمونده تمام بشه خلاصه بچه بدنیا آمد با کلی اذیت شدن که گفت پارگی دادی ولی بعدش که نگاه کرد خداراشکر پارگی نبود و بسلامتی زایمان کردم ولی واقعا مردم و زنده شدم و دعا کردم که هیچ کس مثل من زایمان سختی نداشته باشه دیشب مرخص شدم و آمدم خانه ولی هنوز همه چیز جلوی چشمم هست اگه سرتون رو بدرد آوردم ببخشید فقط خواستم تجربه و سختی خودمو بگم