۴ پاسخ

😂😂واقعا مادر بودن سخته
این جمله ای ک مامانا میگن (تا مادر نشی نمیفهمی )واقعا درسته از اول بارداری بااینکه هنوز ندیدیش بغلش نکردی همش نگرانی تا اخر عمرت

تورو خدا برا منم دعا کن این روزا زودتر بگذره بچم بیاد بغلم دق کردم از نگرانی، دلم آب شد برای بوی تنش،،، خیلی ساله منتظرم

منم ازخوابت ترسیدم😂😂😂😂😂
دیروز تومرکز بهداشت یه خانم بارداردیدم انقد ترسیدم نگاهمو ازش گرفتم فقط براش دعامیکردم😰😰😰😰

خداحفظش کنه عزیزم 😍😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۲ ماهگی
پارت یک زایمان من

همه چی برمی‌گرده به ۲۷ خرداد ماه... یه روز عادی بارداریم وقتی وارد هفته ۳۳ و ۴ روز شده بودم. تازه صبحونه خورده بودم و حالم خوب بود. صبح حول و حوش ساعت ۹ ۱۰ صبح بود که از طرف بهداشت برای چکاپ هفتگی بهم زنگ زدن که برم. نزدیک خونه مونه و مشکلی نداشتم.
اینم بگم که تو گهواره خیلیییی دیده بودم همه در برابر بهداشت‌ رفتن جبهه می‌گیرن.
منم همین بودم چون بهداشت خیلی روم حساس بود. مخصوصا وزنم.
اما خبر نداشتم که همین بهداشت منو بچمو نجات می‌ده.
خلاصه من رفتم بهداشت. داشتم وارد ماه نهم بارداری می‌شدم واسه همین ورم داشتم ولی شکمم بزرگ نبود زیاد. وقتی بهداشت منو ندید از ورمی دست و پاهام تعجب کرد. وزنم رو ترازو خیلی زیاد شده بود. هر دقیقه مشکوک تر می‌شدن بهم. شوک بعدی وقتی بهمون وارد شد که فشارم رو گرفتن. منی که هر بار فشارم نرمال روی ۱۰ ۱۱ اینا بود... فشارم شده بود ۱۳... نگران تر شدن و ازم خواستن حتما پیش مامای بهداشت که شیفتش یه جای دیگه بود برم تا اونم چکم کنه. تا اون لحظه ته دلم غر می‌زدم که ای بابا... من که حالم خوبه اینا زیادی بزرگش می‌کنن... به هر حال ماه آخر بارداری ام و علائم های جور وا جور طبیعیه... خلاصه زنگ زدم به شوهرم تا بیاد منو ببره پیش ماما...
ادامه پارت بعدی...

بارداری تجربه زایمان زایمان زایمان زودرس بارداري بارداری