سوال های مرتبط

مامان نیلای و نلین مامان نیلای و نلین ۹ ماهگی
پارت سوم
من گفتم که نمیتونم تکون بدم باشه ای گفت دو تا کیسه سنگین رو پاهام گذاشت و پارچه رو جلوم بست جوری که خودم و نبینم دست هام رو به تخت بست تا عمل رو سخت نکنم چون اکسیژنم افت کرده بود از استرس اکسیژن رو روی دماغم قرار داد و فشارم رو چک کردم یک سرم دیگه وصل کرد و شکمم رو کامل با بتادین تمیز کرد و محل برش رو ضد عفونی کرد شکمم رو به حالت مور مور حس میکردم و در این حین هیلی خفیف حالت تهوع و تنگی نفس داشتم به پرستار گفتم و گفت نگران نباش هر وقت حالت بهم خورد بالا بیار حساسیت نشون داد بدنم به بی حسی و شروع کرد به خارش صورت به شدت یخارید ولی چون دستام بسته بود کاری نمیتونستم بکنم دکتر اومد بعد کلی شوخی کارشو شروع کرد حس مور مور شکمم از بین رفت و هیچی حس نمکردم انگار که کلا با من کاری ندارن فقط تکون میخوردم بعد حس حالت تهوع کامل از بین رفت و من به شدت خوابم گرفت فشارم رو چک کردن روی ۱۹ بود من هیچی نمیخواستم فقط یه خواب انقدد می‌میچسبید عجیب خوابم می اومد
ادامه پارت بعدی
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۱ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۳ ماهگی
*پارت چهارم*


من درحالی که دنبال دکترم میگشتم یه دکتر مرد که دکتر بیهوشی بود اومد به پشتم بتادین بزنه که آمپول بی حسی بهم بزنه اونجا بیشتر از خود عملم استرس و ترس داشتم نمیدونستم چجوریه فقط میدونستم یه آمپول نازک بلنده 🥺

بعد دوتا دکتر زن کنارم بودن گفتم میشه دستتونو بگیرم اونا هم دادن و بعد گفتن شونه هاتو به جلو خم کن و خودتو شل کن..
منم همینکار کردم بعد یهو یه سوزش ریز تو کمرم حس کردم که سریع هم تموم شد...

بعد اون دوتا خانوم آروم منو به عقب خوابوندن و جلوم یه پرده نازک کشیدن منم منتظر بودم که بی حس بشم ولی هنوز حس داشتم..
میگفتم من بی حس نشدما...
و همچنان دنبال دکترم میگشتم..
آخر گفتم بگید دکترم بیاد، پس چرا دکترم نمیاد..!! 😆😒

گفتن پاهات آروم آروم داغ میشه، ولی فقط کف پام یکم حس میکردم داغیو..

یکم گذشت گفتم من هنوز بی حس نشدمااا زانو به بالام هنوز حس داره..
گفتن یه ربع ممکنه طول بکشه!!
بعد پاهامو باز کردن و سوند برام گذاشتن که هیچی نفهمیدم ولی جلو کلی مرد پاهام لخت باز بود!!🤣🤣🥴
یعنی مردممم از خجالت...

بعد یهو دکترمو بالا سرم دیدم اومد با ارامش و مهربونی، سلام احوال پرسی کرد..
منم بالاخره خیالم راحت شد که اومد..
ولی من همچنان یکم تو شکمم حس داشتم..
گفتم دکتر شکمم هنوز حس داره شروع نکنیااااا🤣
گفتن صبر کن دیگه شش ماهه بدنیا اومدی..
منم این حین هی سعی می‌کردم پاهامو بلند کنم ببینم واقعا بی حسم یا نه...

که دیگه دکتر شروع کرد به شکم و پاهام بتادین زدن و اونجا دیگه کامل یهو داغ و بی حس شدم...
مامان دلماه🤍🌙 مامان دلماه🤍🌙 ۸ ماهگی
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت چهارم)
تقریبا داشت گریه‌م می‌گرفت ولی میدونستم چاره دیگه ای ندارم چون عمل‌م اورژانسی بود و فرصت هیچ کاری نبود. بازم خدا رو شکر چون موبایل همراهم بود تونسته بودم قبل از عمل همسرم رو با خبر کنم.
روی تخت دراز کشیدم و دستگاه های ثبت علائم حیاتی رو بهم وصل کردن.. بعدشم دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت بشینم تا کمرم رو با بتادین شستشو بدن و بعد آمپول رو بزنن. آمپول رو که فرو کرد داخل خیلیییی دردم اومد😫 و یه لحظه تکون خوردم. دکتر گفت کمرم رو صاف کنم و اصلا تکون نخورم وگرنه کار خراب میشه. استرس زیادی داشتم و خیلی لحظات سختی بود، چندین بار آمپول رو داخل کمرم فرو کرد و تکون داد تا بالاخره جای درستش رو پیدا کرد و آمپول رو تزریق کرد. بعد هم بلافاصله با یه حرکت سریع من رو خوابوندن. پاهام داشت داغ میشد و حس عجیبی داشت. برام توضیح دادن که اول داغ میشه بعد کم کم بی‌حس میشه
چند لحظه که گذشت گفتن پات رو بیار بالا... ولی من هر کاری کردم نتونستم. گفتم نمیتونم. پاهام کامل بی‌حس شده بود. بعدش هم شکمم رو با بتادین کامل خیس کردن و کم کم شکمم هم تا قفسه سینه بی‌حس شد.
بدنم شروع به لرزیدن کرد ولی سردم نبود
حالت تهوع و درد معده‌ی خیلی بدی اومد سراغم
ادامه دارد...
مامان عسلک مامان عسلک ۶ ماهگی
پارت دوم ادامه تجربه سزارین
پارت دوم

بعد با یکی از تکنسین های اتاق عمل که خانم بود صحبت کردم و درمورد نگرانیام گفتم که یکی سوند یا همون کیسه ادار بود

و گفت چون بیهوشی میخوای نمی‌تونیم بعد بیهوشی سوند بزنیم چون ممکنه زمان بیهوشی طولانی شه و ماده بیهوشی به بچت برسه. باید قبلش بزنیم.

من اینجا یکم استرس سوند گرفتم

درمورد ماساژ شکمی هم بهش گفتم و قرار شد تو بیهوشی انجام بدن.

دکترم هنوز نیومده بود. روی ویلچر نشسته بودم.

حدود ساعت ۸.۱۵ دکترم رسید

اومد تو اتاق دیدم و باز نگرانیام بهش گفتم و گفت سوند رو باید قبلش بزنه

رفت و رب ساعت بعد اومد . در همین حین میدیدم تکنسینا منو بردن رو تخت و با هم صحبت میکردن که فقط این خانم دکتره که نمیزاره ما سوند بزاریم و خودش میگه که باید انجام بده . دکتر اومد همه آقایون رو بیرون کرد و گفت شلوارتو در بیار و خودتو شل کن

منو کاملا ضدعفونی کرد و گفت شل بگیر و براحتی سوند رو گذاشت و گفت درد داشت و من اصلا دردی خس نکردم و اروم شدم

بعد یه پارچه روم انداخت و یه پارچه هم جلوم کشید و بقیه رو صدا زد که بیان تو اتاق

دکتر بیهوشی از سرمی که بهم وصل بود ماده بیهوشی رو تزریق کرد و من اول سنگینی دستم رو حس کردم و در کمتر از چند ثانیه بیهوش شدم
مامان دو پسرون مامان دو پسرون ۳ ماهگی
تجربه سزارین یک مامان پنیکی 😁 ( دچار به حملات شدید اضطرابی )
پارت 5️⃣
وسط جیغ و دادها بود که چندتا تکون شدید بدنم رو دادن حس کردم که بالای شکمم رو فشار میدن که بچه بیاد بیرون و شنیدم دکترم گفت واییی چقدر سفیده 😭😍
گفتم تموم شد 😦 چه زود
ولی هرچی منتظر شدم صدای گریه نیومد
گفتم چرا گریه نمیکنه گفتن دلش نمیخواد فقط یه کوچولو نق نق کرد دیدم گذاشتنش توی تخت مخصوص و یک پرستار جلوش بود بچه‌رو نمیدیدم فقط یک‌لنگه پاش رو دیدم که از تخت رده بود بیرون
اون حس مورمور شکم و تکونای بدنم هنوز همراهم بود دکتر درحال بخیه زدن بود و من چشمم دنبال پسرم
حال تنفسیم خوب شده بود حمله پنیک رفته بود
پسرم رو گذاشتن کنار صورتم و تا تونستم بوسیدمش پوست صورتش از مایع تمونیتیک سفیییید شده بود بوسیدمش و بوییدمش گفتم بهش که چطور دوسال منتظرش بودم گفتم بهش که داداشی خیلی منتظر دیدنشه گفتم بهش که چقدر دوستش دارم وتمام زندگی منه
ماما پسرم رو برد برای قد و وزن
من موندم و اتاق عمل و دکتر درحال بخیه ازش تشکر کردم و ناگهان حمله دوم پنیک اومد سراغم این بار سینه وشونه و سرم با هر شوک از تخت جدا میشد و دوباره کوبیده میشدم به تخت
دکتر بیهوشی رو پیج کردن و نمیدونم دیگه‌ چی شد
کمی بعد با درد شدید پرت شدن روی تخت دیگه به هوش اومدم اولین فشار شکمی رو حس کردم بدون درد با تکون شدید بدنم
به جای بلند کردن و گذاشتنم روی تخت بعدی از یک طرف منو کشیدن اختلاف ارتفاع تخت باعث شد قشنگ حس پرت شدن بگیرم
درد شدید باوجود بی حسی کامل
رفتیم ریکاوری کنار پسرم
مامان ماهلین و هیوا🩷 مامان ماهلین و هیوا🩷 ۱ ماهگی
پارت دو زایمان
خلاصه سرم فشار رو زد ودرد هام بیشتر شد و رفتم زیر دوش و آب گرم روی کمرم می‌ریختم تا حدی درد رو کنترل می‌کرد و آرامش میداد
ساعت ۴ دیگه بیخود شده بودم از درد از حموم اومدم بیرون و سردم شد ماما برام توپ آورد و گفت وقتی دردت گرفت روی توپ بالا پایین شو تا دردت روی توپ پخش بشه . خدایی هم تاثیر داشت و خوب بود بعد ۱۰ دقیقه گفت بخواب معاینه کنم و گفت خیلی خوب پیش رفتی ۷ سانتی و کیسه اب رو پاره کرد درد کمی داشت وحس اون مایع داغ بین پام نه خوشایند بود و نه بد . بعد پاره شدن کیسه اب درد هام خیلی اوج گرفت و تقربیا شدید شد . من تا اینجای کار خیلی خوب درد هارو با فوت رد میکردم و اصلا داد و بیداد نمیکردم برعکس دختر اولم ک خیلی جیغ زدم و ترسیدم . ساعت ۴و نیم که کیسه اب و پاره کرد ساعت ۴ و ۴۵ دقیقه معاینه کرد و گفت ۸ سانتی و کم کم میریم برای زایمان . دیگه اینجا گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن منم یکی دو بار اول با جیغ زور زدم و گفت یکم بیشتر. و با زور سوم گفت سرش داره میچرخه و حس کردم یه چیز گرمی از بین پاهام کشید بیرون و هیوای قشنگم و روی شکم م گذاشت خیلی حس خوبی بود دردم تموم شد و حس سبکی داشتم و بعد ۵ دقیقه با یه زور خفیف جفتم هم اومد و تموم شد و رفت 😁
این زایمان م می‌ترسیدم مثل اولی سخت باشع ولی خداروشکر خیلی خوب بود و راضیم
انشالله همه به سلامتی فارغ بشن🥰💓