تاپیک 3
من اصلا گوشی نداشتم گوشی مامانم همیشه دستم بود مامانم خیلی حساس بود حتی ی رژ نمیذاشت من بزنم هبچوقت تا زمانی ک نامزد کردم خودم تنها یا با دوستام بیرون نمیرفتم همیشه با مامانم بودم
تا اینکه دختر داییم گفت ول کن نیست میخاد جواب خودتو بشنوه بذار بهت زنگ بزنه حرفاشو بزنه منم قبول کردم بهم زنگ زد کلی حرف زد اما اون ادمی ک داشت حرف میزد با اونی ک من تصور میکردم یک دنیا فرق داشتن خیلی خوب حرف زد منم فقط بهش گفتم ک من جوابی ندارم تا زمانی ک خانوادت بیان با خانواده من حرف بزنن واینکه میدونستم خانوادهامون قبول نمیکنن چون سنمون کم بود بهش گفتم زنگ نزن دیکع گوشی مامانم میفهمه منو میکشه گفت باشه ولی یک ساعت بعدش پیام داد باهاش دعوا کردم ک چرا پیام دادی اگه گوشی دست مامانم بود چی دیگع کم کم از اینجا پیام بازی شروع شذ منم اولین بار بود زود وابسته شدم ولی نمیدونستم ک عاشقش شذم عاشق کسی ک ازش متنفر بودم

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان شاهان مامان شاهان ۱۱ ماهگی
شاهان تا دوماهگی از شیر خودمم خورده
اوایل انقد زیاد بود ک پدسینه هم میذاشتم باز می‌ریخت ب لباسام بعد رفته رفته با ناراحتی ها و گریه های ک داشتم شیرم هی کم شد و خشک شد
هرچی شیرافزا و....خلاصه نشد دیگه .
شاهان ی هفته بیمارستان بود آب دورشو خورده بود وقتی دنیا اومد
تا سه روز چیزی بهش نمی‌دادن تا معدش تخلیه بشه
بعدش گفتن شیر بیار
هم شیر خشک بردم هم شیرخودمو با شیردوش همش سعی میکردم براش ببرم ک شیرخودمو بهش بدن .انقد من با شیردوش اینکاروکردم ک شدید نوک سینه هام زخم شد پماد و کرم شقاق میزدم خوب نمیشد بعد ک مرخصش کردیم سینمو میذاشتم دهنش بعد یکی دو روز دیگه دردش داشت منو می‌کشت گریه میکردم انگار چنگ مینداختن تو دلم ولی بهش شیر میدادم
ی روزش مادرشوهرم بالا سرم نشسته بود من گریه میکردم وشیر میدادم وهی تند تند با حالت خیلی بد و با لحن خیلی تند همش می‌گفت باید شیر بدی باید شیر بدی منم دیدم درکم نمیکنه گفتم اصلا دوسندارم شیر بدم (تو پنج سال ک عروسشونم از گل کمتر بهشون نگفتم بااینکه خیلی بدی ها درحقم کردن)این شد بهونشون دعوایی راه انداختن ک من چرا اینجوری باهاش حرف زدم و پدر شوهرم زنگ زد شوهرمو قشنگگگ شست گذاشت کنار برادرشوهرمم زنگ زد ب مامانم و کلی حرفو.....بازم مامانم کوتاه اومد خلاصه قهرکردن و چند ماهه بچمو ندیدن .من انقد اون موقع گریه کردم بغض کردم یعنی شبوروزم همین بود ک شیرم خشک شد اونوقت نشستن پیش همه فامیلاشون میگن ک من عمدی شیرندادم ب بچم و هی میگن اگه شیرخودتو میدادی الان بچت می‌خواسته تپل باشه و....،خدا ازشون نگذره
من خودم سر اینکه شیرم خشک شد افسردگی گرفتم حالام هی ب روم میزنن ک شیرش ندادی و من همش با خودم میگم شاید واقعا اگه شیر داشتم بچم تپلی میشد و.....
مامان پسرم مامان پسرم ۶ ماهگی
خانوما ی چیزی میخوام بگم بیاید بگید کارم اشتباه درسته شما بودید چی میگفتید شوهرم ی روز بحث غذای پسرم شد پسرم موقع ک ما غذا میخوریم خیلی دوس داره و همش گریه میکنه ک بهش بدیم خلاصه اون روز هم ما ناهار میخوردیم پسرم گریه اینا شوهرم گفت چی بدیم ب بچه باید شروع کنیم کم کم غذا بدیم ب بچمون منم گفتم آره اینا گفت بزار زنگ بزنم ک فلانی بپرسم چی بدیم بعد خلاصه من رفتم تو آشپز خونه ظرفارو بشورم شوهرم دیدم اومد پیشم تلفون داد دستم گفت زنداداشمه بپرس ازش بعد من هم احوال پرسی کردم گفتم پسرم خیلی تلاش میکنه غذا بخوره اون گفت زوده باید فرنی بهش بده منم فرنی خوب بلدم درس کنم حتی دسر درس کردم خوردیم کلا بلدم منم تو رودرواسی قرار گرفتم گفتم خوب بگو فرنی چطوری درس میکنی اونم گفت اینجوری گفتم برنج ایرانی از کجا بگیرم حالا من راحت نیستم با زنداداش زیادم اوکی نیستم این زنداداش هم خیلی حرف ببر بیاره دنبال حرفه ما زیاد ارتباطی نداریم شوهرم برا اینکه مثلا منو با زنداداشش اوکی کنه نزدیک کنه منم اصلا واقعا اعتماد بنفس نداشتم بگم من فرنی بلدم مامانم گفت چرا گفتی بلد نیستم گقتم بابا من دوس دارم کسیو خیط کنم گذاشتم توضیح بده حالا میدونم رفته گفته این هیچی بلد نیست بی سواده من احمق کاش میگفتم بلدم من همیشه اینجوریم با اینکه ک کسی ضایع نکنم حاضرم خودم کوچیک کنم حالا من بهترین فرنی بلدم ک حرف نداره ولی جوری رفتار کردم انگار هیچی بلد نیستم
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۷ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۳۹

وقتی خواهرم فرار کرد و رفت بچه‌اش ۱۰ ماهش بود و من ۱۵ سالم.
تمام مسئولیت این بچه رو به عهده گرفتم.
پسرش شیر مادر می‌خورد با رفتن نیارا خیلی بی‌قراری کرد اما چاره‌ای نبود.
یادمه چند شب تا صبح بیدار موندم تا بچه به شیر خشک عادت کرد.
تمام مسئولیت‌هاش از حموم بردنش تا خوابش و نگهداری و آروم کردنش همه چیزش با من بود پسر نیارا شده بود پسر من...
از شانس من دقیقاً همون زمان کرونا اومد ،
مدرسه‌ها آنلاین شد من که اون موقع اصلاً هیچ گوشی نداشتم و اجازه هم نداشتم گوشی داشته باشم مجبور بودم با گوشی مدل پایین مامانم که حافظه نداشت و اینترنتش ضعیف بود و همیشه هنگ میکرد، سر کلاس باشم.
وای از اون روزی که مامانم خونه نبود و کلاس‌های من شروع می‌شد ، دقیقاً اونجا بود که احساس کردم نمی‌تونم درسمو ادامه بدم چون این وضعیت واقعاً برام غیر قابل تحمل بود.
کلاس‌های آنلاین وقتی گوشی ندارم،
بچه‌ای که افتاده گردنم، خستم کرده بود...
یه روز خونه خالم بودیم که یکی تماس گرفت با مامانم گفت خواستگاره...
مامانم معمولا جواب همه خواستگارا رو یکی می‌داد، به همشون می‌گفت بچه ست ، داره درس می‌خونه.
اما اون شب بهشون گفت خبرتو می‌کنم
مامان فندق مامان فندق ۱ سالگی
سلام‌مامانا بیاین بگید مامان بدی عستم؟؟😭😭😭😭😭😭
پسرم از ۸صبح بیدار بود هی نق میزد هر کاری میکردم نمیخواد ساعت ۱۱ بود دیگه خوابم‌میومد عصبی شدم داد زدم چند با داد زدم‌ناشکری کردم یک لحظه دیگه حالا تکرارش نمیکنم ولی باز تو دلم گفتم دختر ناشکری نکنی یه وقت نگا پسرم کردم بهم می‌خندید گریه کردم خلاصه ساعت ۱۲ خوابونمدش ساعت ۲ک بیدار شویم سرفه میکزد و مدام نق میزد ،ساعت ۳بکد مامانم اومد سر بزنه عوضش کرد شیر بهش داد یهو مامانم بلندش کرد که آرومش بگیره آبشاری استفراغ کرد افتاد به سرفه و گریه دیگه آروم نشد بی حال شد تب کرد نوبت گرفتم دکتر شوهرم اومد ،من ساعت ۲ظهر یه تیتاب و چایی خوردم دیگه هیچی نخوردم تا الان ی چایی یک تکه کیک خوردم بردیمش دکتر گفت گلوش خلط داره و آبریزش و تب براش یه کلی دارو نوشت فقط دارم به صبح فگز‌میکنم ک گفتم من بچه بزا چیم بود همش میگم نکنه چیزیش بشه تبش زیاده و خیلی گریه میکنه سری پیش ک سرما خورد اصلا گریه نمی‌کرد تب نداشت یا حتی‌بی حال نبود چیکار کنم با عذاب وحدانم‌ از اون موقع ک اومدیم تو بغلم اصلا نمیتونم بزارمش زمین ک‌ بلند شم‌حتی شام درست کنم