۱۶ پاسخ

منم تا همین چند روز پیش شهر غریب زندگی میکردم(البته بماند اینجا هم انگار غریبم چون کلا اهل رفت و آمد نیستم .انگار عادت کردم ب تنهایی).همسرمم 12 ساعت روز کلا سرکار بود .خییییییلی سخت بود ولی خداروشکر با کمک همسرم تونستم بگذرونم اون دورانو
ولی اینقدر شبا ک نمی‌خواهید اعصابم خورد میشد و گریه میکردم
الان خب دیگ بزرگتر شده همه چیش بهتر شده نسبت ب قبل

درکت میکنم عزیزم واقعا خیلی سخته منم خیلی روزا کم آوردم ولی وقتی دخترم رو بغلش میکردم و بهم می‌خندید تموم خستگی هام یادم می‌رفت

منم مثل تو حتی هنوز کولیکش خوب نشده رفلاکس هم ک ادامه داره داغونم داغون

به سختی...تازه الان بهتر شده گاهی دل‌درد داره اما شبا کلا بیداره تا ساعت۵صبح بعد میخوابه،هر کاری میکنم خوابش اوکی نمیشه

قطره کولیف خوبه خیلی

ماهایی که دوقلو داریم چی بگیم؟!🫠

پسرم کولیک داشت پوستم کنده شد تا بزرگش کنم
دخترم آرومتره
من درکت میکنم عزیزم
خیلی مهمه خوبه ینفر بیاد بگه بزار من کاراتو به عهده بگیرم تا استراحت کنی
متاسفانه منم سرپسرم که بهم وابسته شده بود اذیت شدم وامیدم ب مادرو خواهرم بود اما بیشتر خودم نگه میداشتم خواهرم می‌گفت من نمیتونم من کاردارم هرکس بچه خودشو بزرگ کنه افسردگی گرفته بودم دخترمم تا بارداریودم غذانخوردم برام نمی‌آوردم دعوتم نکردن حمایتم نکردن به دنیا هم که اومد باز خواهرم گفت من کاردارم باید برم وحای ناهار و شام و تغذیه مناسبی نداشتم مادرم بلد نبود وهمش می‌خوابید ومن خودم روز هفتم پاشدم وایسادم پای گاز آشپزی کردم
خیلی اذیت شدم دخترم ریزه میزه هست ولی خداراشکر سالمه
اینبار ک خونه پدرشوعرم بودم جاریم گفت تو بخواب من نگهش میدارم انگار دنیارا بهم داده بودن
این حرفو کسی بهم نگفته بود هیچوقت مادرمم نگه می‌داشت ولی نمیتونست کاراشو بکنه فقط نگه می‌داشت برای مدت کم وکوتاه
کاش من اونجا پیشت بودم
وکمکت میکردم عزیزم

خواهر من دوقلو دارم و دست تنها بودم همیشه .کسی جوری ک باید کمک میکرد نکرد و داغون شدم تازه دو هفته اس خوابشون یکم بهتر شده نفش میکشم انگار

دارو چه چیز هایی میدید شما؟؟

من خیلی وقتا کم آوردم و نشستم گریه کردم
زنگ میزدم شوهرم و میزدم زیر گریه و بهش میگفتم نه تو رو میخام نه بچتو
من خسته شدم
ولی شانس تا خودشو می‌روند خونه آرتین بیهوش بود قبل رسیدنش
و تا چند ساعت میخابید
ولی تو این راه ۹۰ درصد خودم بودم
و نه خانواده ای ن کسیو نداشتم
ولی شوهرم از لحاظ تامین غذا و اینکه هوامو داشته فقط بود
پس بی انصافی نشه
این ۳ ماه خودمو همسرم کوچیک تر ک بود کولیک داشت بیشترش و باهم بیدار بودیم

منم تنهام همیشه ۴۰ روزه یه ساعت نشده کسی این بچه رو نگه داره من راحت بخوابم الان سرم داره می ترکه شیاف گذاشتم

منم بچم رفلاکس داره هر کار میکنم جواب نمیده خودمم از پا در اومدم جون ندارم. ساعتها بیداری خواب نداره خیلی اذیته

وای منم مثل شما، پسرم کولیک وحشتاک داشت تا خوده صبح تا۳ماه با شوهر تو بغلمون راه میبردیم ولی باز گریه میکرد یکم که بهتر شد رفلاکس گرفت، الان رفلاکسش نمیزاره شب بخوابه🥲🥲

منم بچه اولم خیلی ی ی ی ی کولیک داشت و هیچی هم براش تاثیر نداشت هیچی...
نابود شدم هیچی از بچه و بچه داری نفهمیدم هیچ لذتی نبردم
اما بچه دومم خداروشکر بهتره و گاهی شکم درد داره و این قطره رو بهش میدم اوکی میشه خداروشکر
شما بچه اولته!؟

از ته قلبم میفهممت
هیچی، تحمل میکنم تحمل میکنم و یهو یجایی از روز میترکم و زار میزنم
بعدش دیگه اوکی میشم
تا گریه‌ی بعدی(:

خیلی سخته خیلییییی
قطره کولیک ایز عالیه معجزه میکنه
هروقت دل درد داره و بهش میدمش نیم ساعت بعد تاثیر میذاره و آروم میکنه بچه رو

سوال های مرتبط

مامان panah🧿❤ مامان panah🧿❤ ۳ ماهگی
سه‌ماهگیت مبارک، تمام دنیای من... حتی اگر این تبریک با کمی تأخیر باشه. 🤍

این سه ماه، قشنگ‌ترین و در عین حال سخت‌ترین فصل زندگی من بود. شب‌های بی‌خوابی، کولیک و رفلاکس، ساعت‌ها بغل گرفتنت تا دمِ صبح، اشک‌های خستگی و تنهایی... اما فقط کافی بود لبخندت را ببینم؛ همان یک لبخند، تمام خستگی‌ها را از یادم می‌برد.

دیشب برای ثبت سه‌ماهگیت بردمت آتلیه. خوابت می‌اومد، بی‌قرار بودی، جیغ می‌زدی و گریه می‌کردی. شاید عکس‌هامون اون‌طور که توی ذهنم بود از آب درنیاد، اما فدای خنده و گریه‌هات، دختر قشنگم. زیبایی این عکس‌ها به لبخندهای بی‌نقص نیست؛ به خاطره‌ایه که از این روزهای تکرارنشدنی برامون می‌مونه.

ممنونم که با همه سختی‌ها، معنی واقعی عشق رو به من یاد دادی.
سه ماه از مادر شدنت و دختر بودنت گذشت؛ و من هر روز بیشتر از دیروز عاشقت می‌شم.

سه‌ماهگیت مبارک، پناهِ مامان... همیشه سالم، خوشبخت و غرقِ لبخند باشی. دوستت دارم تا بی‌نهایت. 🤍🕊️
1405/4/17


کولیک مو کالسکه بخیه تناسب اندام ترشح عکاسی وزن ختنه شیردهی آروغ گرفتن سکسکه
مامان panah🧿❤ مامان panah🧿❤ ۳ ماهگی
یه درد دل از یه مادر...

پناه با وزن ۳۶۰۰ گرم به دنیا اومد، یک ماهگی ۴۵۰۰، دو ماهگی ۵۰۰۰ و الان سه ماهگی حدود ۵۷۰۰ گرم شده. بهداشت گفت چون روند وزن‌گیریش روی نمودار افت کرده، برای اینکه بهتر وزن بگیره، روزی یک یا دو وعده در کنار شیر خودم، شیر خشک هم بدم.

از دیروز برای اولین بار این کار رو انجام دادم، ولی از همون موقع مدام می‌شنوم: «من کاسه‌کاسه شیر می‌دوشیدم» یا مادرشوهرم میره جلوی دختر سه‌ماهم میگه: «مامانت می‌خواد خودشو راحت کنه، برای همین بهت شیر خشک می‌ده.»

می‌دونم مادرشوهرم از سر دلسوزی این حرف‌ها رو می‌زنه و نیت بدی نداره، ولی منم دلم نمی‌خواد به دخترم شیر خشک بدم. اگر مجبور نبودم، حتی یک وعده هم نمی‌دادم. فعلاً فقط روزی یک وعده و اون هم برای کمک به وزن‌گیریش، تا حدود چهارماهگی و طبق توصیه بهداشت.

از دیروز هم هر وقت پناه کوچک‌ترین تمایلی نشون میده، بهش شیر خودم میدم تا شاید روند وزن‌گیریش بهتر بشه. پناه از بدو تولد رفلاکس شدید داشته و همین موضوع هم کار رو سخت‌تر کرده.

از روزی که پناه به دنیا اومده، تقریباً همه کارهاش رو دست تنها انجام دادم. خستگی مراقبت از یک نوزاد به کنار، این حرف‌ها بیشتر از هر چیزی منو شکسته. انقدر شنیدم که حس می‌کنم از نظر روحی واقعاً خسته و افسرده شدم.

اگر کسی تجربه یا راهکاری برای بهتر شدن روند وزن‌گیری پناه داره، با دل و جون گوش می‌کنم. هدف من فقط سلامتی دخترمه. 🤍