۷ پاسخ

من تو اقدام به بارداری بودم شاه طوطی داشتم رد کردم
منم خیلی ناراحتی کردم براش

اوایل سخته بعد یادت میره ماهم توروستا یه سگ داشتیم خیلی وابسته بودیم وقتی مرد تا چند وقت بهم نگفتن میگفتن رفته بیرون نمیدونیم چرا نیومده بعدش ک فهمیدم خیلی گریه کردم الانم یادش هستم هنوز دلم براش تنگ میشه

کلن همینن انگار جابجا میشن افسرده میشن یا طوری دیگه نمیدونم تقصیر مادر شوهرم نیست آخه
مام داشتیم دخترم ب دنیا آمد بردم خونه خواهرم بیچاره اونم یه دوماهی نگه داشت بعدن گفت یه چند روز خیلی بیحالو حوصله بوده حتی دکترم برده بود اما خوب نشده و مرده
دکتره گفته بود به خواهرم اینا خیلی زود وابسته میشن ممکنه افسرده شده چون محیط تغییر کرده

یادت میره یه هفته بگذره.
ما یه گرینچیک داشتیم کلی دستی و بازیگوش بچم در اتاقو روش بست محکم گردنش شکست خودمو هلاک کردم از بس گریه کردم. ولی خب از یاد میره.
یه جوجه سار هم داشتم از نوزادی تا آخر عمرش باهام بود مرگشو دیدم خیلی جون کند عمرش تموم بود پیر بود.

منم مجبور شدم بفروشمش

من ۴تا عروس هلندی دارم خیلی دوستشون دارم🥺🥹

پیش مادرشوهرم بود معلوم نی چیکارش کردن مرده

سوال های مرتبط

مامان آنیا مامان آنیا ۲ سالگی
امروز فکرم رفت ب دوسال پیش روزایی ک تازه زایمان کرده بودم چقدر منو رو سرشون میزاشتن حلوا حلوا میکردن ..،😅
اسم دختر اولم رو شوهرم انتخاب کرد گذاشت آتنا منم مقاومت نکردم خوشم اومد،🩷
دختر دومم ک اومد از اول سر اسم باهاش درگیر بودم میگفتم هانا .... اون می‌گفت آنیا ...
خلاصه از بیمارستان مرخص شدم اومدیم خونه بعد سر سفره صبحانه با مامانم و شوهرم حرف می‌زدیم هی میخواست توجیه کنه ک آنیا بهتره و... منم اصلا زیر بار نمی فتم ..
سکه آورد شیر یا خط کردیم جلو مامانم یه بار هانا اومد جِــر زنی کرد گفت نه و... دوباره انداخت بازم هانا اومد،😁😁👌🏻
گفتم حرف نزن پاشو برو شناسنامه رو بیار .. اونم خندید و منم خوشحاااال شوهرم رفت بعد چند ساعت اومد شناسنامه رو داد دستم دیدم نوشته آنیــا ،😳😳😲 خلاصه چشم تون روز بد نبینه یکم حال شو گرفتم ... اونم همش می‌خندید مسخرررره،😒😒😒😒 منم گفتم حالا از لج ات همش هانا صداش میکنم ولی نتونستم ،🤭😅😅😅 و شوهرم با پررویی اسم جفت شونو خودش انتخاب کرد کثااافت،😂😂
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت
مامان نازنین و یاسمین مامان نازنین و یاسمین ۳ سالگی