۱۰ پاسخ

خب اگه میخوای دخترت بیشتر به تو توجه کنه نباید بری سرکار چون تایم صبح تا بعدازظهر پیش‌مامانته طبیعیه

کاش بچه منم اینجوری بود.ولش کن خواهر.استراحتت بکن

بچه منم اینجوریه مامانم رومیبینه اصلا منو فراموش میکنه ولی من ازرابطشون خوشحالم

درکت میکنم من زیاد میرفتم خونه مامانم جوری بود نفس باگریه میومد خونه تو خونه هم گریه میکرد برا مامانم منم انگار خوشم نمیومد اینجوری خیلی کمش کردم الان هفته ای یروز میرم فقط پدرم درمیاد ولی از لحاظ روحی آروم ترم دلم میخواد به خودم وابسته باشه نه کس دیگه ای🥲

بابا حالا خوبه مادرته من که پسر بزرگم میچسبید به مادرشوهرم بغل من نمیومد طبقه ی بالاشون بودم بعد که رفتیم از اونجا تا ماه ها گریه میکرد ولی من راضی و خوشحال بودم

راحت باش من کیف میکنم رابطشون میبینم

من دخترم میزارم پیش پرستار میرم سرکار چالش های سخت تری دارم بازم خداروشکر ک مادرتون هست

براش وقت مفید بزار مثلا برید کارگاه های مادر و‌کودک یک ساعت کامل بدون هیچ کار دیگه ای فقط با دخترت بازی کن بعد چند وقت درست میشه

ای کاش پسر منم به مامانم میچسبید ، من شاغل نیستم ولی مامانم خیلی بچه داری نمیکنه کمک م نیس

دختر خواهرم از همون داخل بیمارستان چسبید ب مامانم تو بغل مامانم اروم بود بعل خواهرم گریه غش میکرد تا ۶ماهگی خواهرم تحمل کرد ۶ماه ک شد تا ۶سال اومد خونه مامانم منم مجرد بودم اصلا خواهرم ادم حساب نمیکرد وقتی رفت پیش دبستانی همش گریه بیقراری تا چهارشنبه عصر بشه بیاد دیگه وصع تا کلاس سوم همین بود الان ۱۴سالشه من متاهل شدم خونه من ک نمیا خونه مامانم هفته یکبار ب زور ،فقط خدا کنه مامانت دانا باشه خوب تربیت کنه

سوال های مرتبط

مامان رادمهر مامان رادمهر ۲ سالگی
خانوما پسرم خییییلی ب مامانم وابسته شده فقط مامانمو میخواد خونمون اصلا نمی مونه
الان ۳ روز بود مسافرت بودیم اصلا نذاشت مامانم ببینه چیکارمیکنه موقع غذا موقع خواب هررررموقع فقط چسبیده بود ب مامانم خیلی اذیتش کردمنم سر اون همش دعواش کردم بیچاره مامانم ساعت ۵ شب میخوابیدفقط چسبیده بود ب اون خیلی اذیتش میکنه ازخونه اونامیایم انقدررررگریه میکنه
خیلی لجباز شده همشم دعواش میکنم به قرآن اعصابم نمی‌کشه دیگه میزنمش ازحرصم
خونه خودمونم میایم اصلا بااسباب بازی بازی نمیکنه فقط میگه مامان مامان یاهم ک گریه میکنه بریم خونه مامان جون روانی شدم دیگه شوهرمم تا۱۲ شب سرکاره
خونمون مرکزشهره ی سره میبرمش بیرون شهربازی هرچی هم بخوادبراش میخرم
مامانمو دیدنی ازمن متنفرمیشه گریه میکنه میگه مامان نیادبره خونشون
بخدااصلا آدمی نبودم حتی سر بچه داد بزنم الان هم دادمیزنم هم میزنمش خیلی عصبی شدم
این بچه یک دقیقه باخودش بازی نمیکنه اصلا

دعواش میکنم مامانمم ناراحت میشه
موندم چ غلطی کنم
#فرزند پروری# پوشک# شیرخشک# آنومالی
مامان ماهلین👧🏻تودلی مامان ماهلین👧🏻تودلی هفته شانزدهم بارداری
مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
کلا تو خونه م. جایی نیس برم. شوهرم وسیله ندارع میگه با موتور زشته ....فقط خونه مامانم دارم اونجام ازبس پسرم بد هست کسی نیست باهاش بازی کنه ....خواهرم بچه هاش نمیاره یا کم میاره خونه مامانم. پسر شش سالع م ب شدت شلوغ هست بلند حرف میزنه صدا آژیر در میاره جیغ میزنه امروز صبح خاستم بریم پیش مامانم بدو بدو رفت تو تاکسی نشسته ماهم هنوز سوار نشدیم در قفل کرده بلند می‌خندید رسیدم خونه مامانم کاسه برداشته با ملاقه میزد پشت کاسه. دخترم از این اتاق می‌کشه این ور اون ور کردن دخترم میگیره میشینه رو دخترم میگه بالشت. ده بار ب مامانم میگه خوراکی، سر سفره غذا بلند حرف میزنم غذاش تند میخوره بکناار منم زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت نمیاد پیش بچها دخترش 11سالشه گفت میخایم بریم خونه دایی شوهرم. خب واقعا راست گفت. منم دیگه خودم بچهام گرفتم. ظهر پسرم نزاست بخابم ازبس بپر بپر میکرد دیگه عصرم ازبس شروع کاری کرد خواهرش زد. بابام اذیت کرد اومدم خونه زنگ گوشی دختر خواهرم زدم گفتم کجایی گفت مامانم رفت خونه دایی بابام من پیش عمم بعد زنگ خواهرم زدم گفتم دخترت کجاست اونم بردید باخودتو ن گفت آره. منم گفتم خواهر من که نمیخام بخورمش دخترت گفت پیشش عمم همین الان این پیام داد الان اومدم خونه شوهرم درک ندارن بچه چقدر اذیتم می‌کنه میگه وظیقت بچه جمع کنی. بچه بزرگ کنی دلم گرفت
مامان مبینا مامان مبینا ۲ سالگی
بیاید این داستانو بخونید بغضتون بگیره🥺😭🙂💔
سلام دوستان بیاید باهم حرف بزنیم 🙂🙂
امروز شوهرم رفت باماشین باباش که بستنی پخش کنه چون باباش رفته مسافرت بعد پلیس شوهرمو گرفت چون بانیسانه وگواهینامشو هنوز نرسیده ماشینو برد پارکینگ
با شوهرم هی چیزی میشه خلاصه امروز خیلی عصبانی شده تازه از سرکار اومد من داشتم شام میزارم شوهرم رفت تو حیات دخترم هم رفت حیات باماشینش داشت بازی میکرد من یهو باخودم گفتم الان شوهرم با دخترم یکاری میکنه دیدم یهو بچم گریه کرد وشوهرم غور میزنه وصداش رفت بالا رفتم بیرون دیدم ماشین دخترمو پرت کرده وشکوند دیدم دخترمو گرفته از دستش بالا سرش داد میزنه نمیدونم زدش یانه چون دخترم دره خون رو دید بازه خواست بره بیرون بعد در خونه رو محکم بست دخترمو ازش بردم اومدیم شام بخوریم من هیچی نگفتم چون میدونم اعصابش خیلی خرابه گفتم بذار ساکت بمونم منو نکشه😂😩بعد داشتیم شام میخوردیم دخترم رفت پیش باباش
باباشو بوسش کرده وبغل کرده بم میگه مامان بابام خوشکله ودستو گذاشت روی موی باباش میگه موی بابام قشنگه ومیخنده هی باباشو بوس میکرد وبغلش میکرد من بغضم گرفت یهو خواستم. گریه کنم گفتم بچه ها چقد معصومن خدایا🥺🥺🥺❤️❤️❤️❤️❤️
فرزند پروری پوشاک مایبیبی سنوگرافی انومالی شیرخشک بچه گریه