باسلام❤️❤️❤️❤️ کودک من دخترم سه ساله و هشت ماهشه تقریبا ۶ ماه قبل با بچه خواهر شوهرم حین بازی دجار مشکل و تهدید شد و اون پسر ب دختر من گفت بیای بیرون سرت رو میبرم ایشون ۷ ماه بزرگتره . بعد دقیقا من شش ماهه درگیر ترس!بچمم هرجایی که اینا باشن نمیاااد و اسم اینا میاد ترس بدنشو میگیره هی!میگه مامان نگو نگو حتی حاضر نیست ببینتشون یا اسمشونو بشنوه خیلیی سعی کردم رابطشونو بهبود ببخشممممممم اصلا انگار رفته تو مخ این بچه در نمیاد اون حرف و ترس البته که دست ب زن هم داره بچه خواهر شوهرم ...... این باعث بهم خوردنه روابط ما هم شده چون هر سری داستان داریم کار ب جایی رسید که مادرهمسرم هم شاکی شده و بابت رفتار ترس!گونه دخترم منو مسووول میبینه در حالی!که من هر سری ب دخترم میگم مامان اون پسره دوستت داره بپه بوده یا ... یا... پاکسازی میکنم اما فایده نداره ترسش خیلییییی داره طول میکشه و درونی شده چکاااااا کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟❌❌❌❌

۱۱ پاسخ

عزیزم این سن ترس بچه‌ها شروع شده و خب طبیعی دیگه
اصلا سعی نکنید این موضوع رو طبیعی جلوه بدید و همش بگید نه دوست داره نه چیزی نیست
همدلی کنید
بگید میدونم ترسیدی
حق داری
حرف درستی نبود
چندروز همدلی کنید
بعد بهش بگید نمی‌دونم این حرف بد و از کجا یاد گرفته بنظرت فیلم دیده؟
نظر خودش و بپرس بعد با داستان براش تعریف کن که بعضی وقت‌ها بچه‌ها حرف‌های اشتباه میزنن که معنیش و نمی‌دونن
این بار که دیدیمش بهش بگو اجازه نداری به من حرف‌های بد بزنی

عزیزم من چون تو بچگی از یکی از فامیلاترسونده بودنم حسش رو میفهمم خیلی بده دیگه رفت و امد نکن که اذیت شه و همش نگو ترس نداره که☹️☹️☹️از ی مشاورم کمک بگیر
مادر شوهرت بیخود میکنه بجای اینکه از پسر بچه.شاکی باشه از دخترت شاکیه 😐

نرید خب
بچه واجبه یا دهن گشاد مادرشوهر
یبار دیگه شاکی شد بگید لزومی نمیبینم حتما هربار اونا باشن منم باشم
بگو بعدا یه روز دیگه ما میاییم

رفت و امد نکن در عوض بچتو شجاع و دلیر کن اعتماد بنفسشو ببر بالا در کنارش باش و اموزشش بده با کارهات تا ترس از دلش در بیاد بر ترس غلبه کنه. مادر بهترین استاد فرزندش هست با مهارتهای مادرانه ات درستش کن

بزارش مهدکودک بهترین روش ازبین بردن استرس وترس بازی با بچه هاس یه مهدخوب بزارکه حسابی بهش خوش بگزره فعلاهم باهاشون درارتباط نباش به گور سیاه که مادرشوهرت تو رو مسئول می دونه مهمتراز بچت چیزی نیست

دخترتون بریدن سر گوسفند یا حیوانی چیزی دیده؟؟
شاید میدونه سربریدن چیه.
اصلا طبیعی رفتار نکنین.اون طفلی واقعا ترسیده.
بهتره حتی جلوی خودش نگین که از همچین حرفی ترسیده و....
با یه مشاور صحبت کنین بهتر راهنمایی میکنن

بچه شما اون تهدید رو توی فکرش اورده ک سرشو میبرن
ترسیده و طبیعیه.بگو اره حرفش بد بود بی ادب شده بود اونروز
بگید کسی نمیتونه تورو اذیت کنه هرکس بهت گفت میزنم بگو به مامانم میگم میاد دعوات میکنه.تو جمع نزارید خیلی بابچه تنهابمونه
پسر جاریه من یه مدت دخترمو اذیت میکرد مخصوصا وقتی بچه زیاد بود زورش به این میرسید انگار فقط.منم هربار میخواستم برم دخترم میگفت من نمیرم داداش منو اذیت میکنه گفتم نمیتونه منم همه حا مواظبتم هربار اونجا میرفت دیگه نمیرفت باهاش بازی کنه میموند کنارخودم.منم رفت و امدمو کم کردم ازاون موقع

ترس بچتو بردار واینکه جلوش در موردشون حرفی نزنید اصلا اسمشو نیارید

قطع رابطه کن بچت مهمتره گور پدر بقیه ادما
نباید بخاطر رفت و امد بااونا بچت حس ناامنی کنه و ارامششو از دست بده

فقط باید با مشاور صحبت‌کنی‌
رفتار اون بچه هم بازتاب رفتار پدر وادرشه بهتره باخواهرشوهرت صحبت‌کنی‌و‌بهش‌ بگی که حرف بچه‌ات منو‌گرفتار کرده شاید اوناهم بتونن این‌مسئله رو‌حل‌کنن

بامشاوره صحبت کنین

سوال های مرتبط

مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
بیدارید دخترا یسوال ذهنمو مشغول کرده
ما پایین خونمون پارکه و دخترمو اکثرا میبرم پارک حالا یه دختر هست از دختر من بزرگتره و اینجور ک چن نفر میشناسنش تو بچگی تشنج میکنه و الان متوجه نمیشه و هر یکساعت قرص میخوره.. حالا این دختر بچه رو پدرش هر روز میاره پارک و هروقتم میان پدره یا میشینه رو صندلی مشغول گوشیه یا حرف زدن با دیگران.... دختر من تو پارک بازی میکنه با دوستاش این بچه هم میره بازی میکنه باهاشون بحدیکه بچه ها نمیخان با این دختربچه بازی کنن میگن اذیتمون میکنه اما من میگم اشکال نداره بازی کنین باهم.. چن بار خودم دیدم دختر منو از سرسره هل داد و بهش تذکر دادم.. دیروز دخترم داشت با دوستاش مامان بازی می‌کرد و چمن ها رو می‌کندن مثلا غذا درست میکنن این بچه درکنار بازی با اینا رفت همشو لگد زد و چمنها رو پخش زمین کرد دختر منم میخاست حمله کنه بچه رو بزنه ک اجازه ندادم و دخترم جیغ میزد.. دوباره دخترم رو سرسره بود اومد گفت مامان این دختره دماغمو زد منم ب دختره در حالیکه باباش میدید گفتم برا چی میزنی؟ نباید بچه ها رو بزنی و ب دخترم و دوستاش گفتم خب جدا بازی کنید و باهاش بازی نکنید پدره اومد ب دخترش گفت زدی؟ اون گفت نه در حالیکه دختره من اصلادروغ نمیگه و پدره گفت دخترم حالیش نمیشه و فلان و نزده. در حالیکه روزای قبل بچه های دیگه میرفتن پیش بابای دختره و شکایت میکردن👇👇
مامان دلوین مامان دلوین ۴ سالگی
وای مامانا خیلی عصبیم ینی اوف
پسر خواهر شوهرم ۶ سالشه ما خونهامون یک کوچه فرقشه
گاهی پسر خواهر شوهرم تنها میاد اینجا ۶/۷ ساعت میمونه بازی میکنن با دخترم
منم هر دوهفته یکبار میفرستم خونه ی عمش نهایت دوساعت بعد میرم میارمش
پسر عمش که میاد خونه ی ما انقد بدو بدو میکنن که همسایه طبقه پایینیمون همیشه میاد دعوا می‌کنه باهامون دخترم خدایی آرومه ولی اون نه ،یا لحافت ها رو میریزن تو اتاق انقد اسباب بازی و بهم میریزن خونه رو که حد نداره دخترم دوسال کوچیکتر اگه اسباب بازیاشو نده بهش قهر می‌کنه میگه میرم خونمون یا باهات بازی نمیکنم این بچمم مجبور میشه بهش بده یا همش تهدید می‌کنه میرم دخترم خیلی گریه می‌کنه چندبارم دعواش کردم ولی حالی نمیشه
حالا دختر من چند ساعت که خونه ی اوناس خواهر شوهرم یه گوشی میده دست پسرش از صب که بیدار میشه تا بوق شب دخترم منم پیشش گوشی عمشو میبینه من روزی دوتا نیم ساعت گوشی میدم دست دخترم دوست ندارم گوشی ببینه اونجا میفرستم بازی کنه همش بخواد گوشی ببینه خب همین خونه گوشی میدم دستش
نه خونشونو بهم میریزن نه اسباب بازیاشو میاره وسط منم وقتی پسرش میاد مثل خر بعدش باید کار کنم و اعصابم خورد بشه
اوف چیکار کنم دیوونه شدم انقد حرص خوردم
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
خانوما من تا ب امروز ک دخترم 3سال و 8ماهشه در حد توانم هر چی ک دخترم خاست و اراده کرد رو براش خریدم. از خوراکی بگیر تا اسباب بازی و لباس.. ب قدری که تقریبا هر چن روز درمیون لباس جدید میپوشه میره بیرون یا پارک.. همیشه مرتب و تمیز.. بحدی ک وقتی میریم پارک چن تا از خانوما ک سلام علیک داریم ب دخترم میگن وای چه لباس قشنگی پوشیدی یا میگن چه حوصله ای داری لباس و با گیره مو و عینکش رو باهم ست میکنی اکثرا.. خلاصه خاستم بگم ر این حد رسیدگی دارم بهش حالا در کنار اینا اصلا آدم باج دهنده ای نیستم وقتایی شده دخترم چیزی خاسته و من میگفتم نه و این نه واقعا نه بود اگر گریه کنه بهش میگم با گریه تو من هیچ کاری برات نمیکنم هروقت گریه ت تموم شد باهم صحبت میکنیم.. خیلی وقتا خیلی چیزاشو خودم از رو ذوق خودم براش میگیرم... امروز دخترم و شوهرم باهم رفتن پارک یکی از دوستای دخترم هروقت دخترمو میبینه میگه بریم خوراکی بخریم( همراه مامانمون) امروزم ب دخترم گفت بریم مغازه؟ دخترم ب باباش گفت بریم مغازه و شوهر خنگ من از قضا کارتش رو نبرد و ب دخترم گفت بابا تو خونه کلی خوراکی داری( واقعانم داره هفته پیش رفتیم فروشگاه فقط شاید نزدیک ب یه تومن براش خوراکی های مختلف خریدیم بعد شوهرم از سرکارش نزدیک ب 500هزار براش اسنک خریده آورده) خلاصه شوهرم گفت کلی خوراکی داری یهو دخترم گفت وایسا برم از مامان دوستم بپرسم و دویید رفت گفت:
مامان نهال مامان نهال ۳ سالگی
نمیدونم شوهرم چ اصراری داره دخترم اونو بیتشر از من دوس داشته باش
چون هر سری سوال مسخره که مامانو بیشتر دوس داری یا بابارو دخترم میگه مامانو 🥰
انقققد تو ذوقش میخوره که نگو😐
بهش میگم چ اصراری داری منو بد جلوه بدی منو دوس نداشته باش زیاد و تورو دوس داشته باش میگه خوبیایی که من در حقش میکنم تو نمیکنی🙄🙄
میگم مثلا میبینم خرید های پیش پا افتاده مثل لپ لپ میوه خوب و بردن خانه شهر بازی و این چیزارو زیاد میدونه اما دریغ از لباس گرفتن براش و تنوع دادن براش
بیشتر که نگا میکنم میبینم همش برمیگرده به کودکی خود ادم چون خودش این محبت کامل از پدرش ندیده و براش خیلی جاها کم گذاشته فک میکنه این چیزای پیش پا افتاده الان صد کامل برای بچس
و من که میگم من شب زنده داری کردم بیخوابی کشیدم من صبح تا شب باهاشم میگه خب اون جز وظیفت😐😐😐😐😐😐😐😐
اصلا مخم سوت میکشه ازین تجزیه تحلیلش
منم ریشه کودکیم که بهم اسیب زد نداشتن اعتماد به نفس که از بنیاد خانواده یادم ندادن🤦‍♀️😔
همم ی سری مادرشوهرمم از دخترم پرسید این سوالو دخترم گف مامان چنااااان بهش برخورد که نگو 😂
بعدش گف از دست پسرم که با تندخوییش نسبت به زنش خودشو از چشم بچه انداخته
حالا خوب این یدونه رو فهمید😅
مامان اهورا مامان اهورا ۴ سالگی
من پسرمو بردم مشاوره و مهد
بعد پسر من از لحظه تولد نق نقو بود دائم یه بازی میخواست سرجرمش کنیم و زود هم خسته میشد
خوابشو وحشتناک بود و تو پتو و منو و اینا میخوابید تازه شاید یک سال خوابش درست شده
خیلی هم حرف نمیزنه و کلا دایره لغاتشم خیلی زیاده
اینارو به مشاوره گفتم گفت اینا می‌تونه علائم بیش فعالی باشه😑
البته گفت باید شیش تا علامت رو تو شیش ماه ببینیم اونم تو این سن نه و تو سن مدرسه
آخرم نفهمیدم مشکوک به بیش فعالی یا نه
بچه های شما نوزادی چطور بودن؟ پسر من یک لحظه هم زمین نمی‌موند و اصلا مثل خیلی بچه ها دیدم مامان می ذاتشون مثلا به در و دیوار و چراغ نگاه می‌کنه بچه پسر من نبود
موقع خوابش وحشتناک میشد هم خوابش میومد هم نمیتونست بخوابه گریه میکرد و اصلا تو شرایط خاص باید میخوابید
البته کولیک هم داشت ولی غرغرو بودنش به نظرم ربطی به کولیک نداشت
الان جدیدا هر نوزادی ای میبینم آنقدر آرومه نه نق نقی نه گریه بیخودی انگار میکنم فقط بچه من آنقدر ناآروم بود تا یک‌سالگی پدرمو دراورد
مامان ماهور مامان ماهور ۴ سالگی
سلام مامانا اونایی ک بچه همسن بچه من دارن لطفا راهنماییم کنن
من خیلی برا دخترم کتاب میخونم در مورد موضوعای مختلف از پوشکم باکمک کتاب خریدم ولی الان حس میکنم رواین رفتارش هیچی تاثیر نداره
دخترم از ۲ونیم سالگی ببعد شرو شد ک‌رو وسایلش خیلیییییی بد حساس بود. میگفتم اوکی سنشه حس مالکیت واین داستانا
اما میبینم تمومی نداره
کسی میاد خونمون با بچش همبازی نمیشع میشینه کنار من یا باباش انگار ک تاحالا آدم ندیده با خشم ب اون بچه و حرکاتش نگاه میکنه
و منتظره ک اون بچه بخاد با وسایلش بازی کنه و عصبانی شه و بررفتاری کنه😑ینی اینجوری ک ابرو ادمو میبیره
خونه کسی م میریم همینجوری بخصوص اگ ادم جدید باشه نمیره بازی کنه.هرچی اون بچه اسباب بازی بیاره نمیره ب اسباب بازیاشون دست نمیزنه فک میکنه اگ دست بزنه مث خودش گ با بقیه بد حرف میزنه اونام ممکنه بش بگن نکن دست نزن
از ترس همینم دست نمیزنه ب اسباب بازیاش
واقن کلافم دیگه
انگاری افسردگی داره تو جمعی ک بچها باشن
اینجوریه ک مهمون ک میره انگار تازه آزاد شده و شرو میکنه بازی کردن و ب من یا باباش میگه بیاین بازی
مامان شنتیاا مامان شنتیاا ۴ سالگی
سلام‌ یه چیزی خیلی نگرانم کرده راجب پسرم میخوام ببینم طبیعیه یا با دکتری مشاوری مشورت کنم. با اینکه از بچگی به حرفاش گوش دادم سریع
تا حدودی جواب گرفته چیزی خواسته تونستم تهیه کردم هیچ وقت چیزی و نذاشتم خیلی بگه اصرار کنه بعد انجام بدم ولی پسرم نمیدونم اخلاق بد یا خوب حرفاش و خیلی تکرار میکنه در حد قفلی زدن یعنی اگه ی چیزی بخواد بگم فردا تا اون روز برسه همش میگه صبح هم یادش نمیره تا اون کارو نکنی براش ول نمیکنه و این موضوع هم خودمو هم بقیه رو ی جاهایی کلافه کرده مثلا میگه بازی کن ب هرکی ک باشه انقدر میگه تا طرف بلند شه بازی کنه خیلی وسط حرفامون میپره اصلا نمیذاره حرف بزنیم یا حتی من با گوشی هم بخوام حرف بزنم یکاری میکنه یا حواسم پرت شه یا قطع کنم سریع البته ک بگم هرچی من منعطف و سریع براش یکاری میکنم شوهرم برعکس زیاد باهاش بازی نمیکنه ی بازی هم بخواد بکنه انقدر بچه باید اصرار کنه بهش تا باهاش بازی کنه یا هرچی ازش بخواد هی باید بگه بهش هم میگیم باشه ولی باز میگه مثلا دیروز رفتیم بیرون خرید گفتیم پسر خوبی باشی اذیت نکنی برات آدامس که دوس داری میگیریم هر ۳ دیقه ی بار میگفت آدامس میخری آدامس میخری انقدر گفت شوهرم عصبی شد گفت اصلا نمیخرم بعد ی وقتایی رفتار شوهرم باهاش ی جوری میشه من فکر میکنم بچه مشکل داره حس منفی میگیرم عصبی میشم دعوامون میشه ی مورد دیگه هم هست ب شدت تنهاس و فقط من و باباشیم ک باباش اصلا براش وقت نمیذاره باز ی موضوع دیگه هم هست مثلا میگه موز داریم میگم نه میره چک میکنه این مثال راجب هرچی باید بهش ثابت بشه خودم این موضوع دوس دارم که اعتماد نداره زیاد ولی خب نمیخوام ب ماهم اینجوری باشه میخوام حرفمو قبول کنه