۶ پاسخ

هههه اره والا

فقط خیلی خیلی مواظب باش عزیزم بازیگوش هستن از بالای تخت خدایی نکرده نندازه خودشو دختر من یه بار از بالای نرده خودشو انداخت خدا رحممون کرد واقعا مردم زنده شدم با اینکه گارد بلند هست رفت رو این بالشتکهای بغل تخت روی زمین بالشتی فرش نرمی پتو چیزی بزار همیشه 🧿🧿🫣🌹

دختر منم آنقدر زرنگه از رای تخت نگاه می‌کنه صبح ببینه بیدارم یا نه ببینه خوابن می‌خوابه تا ببینه تکان میخورم بیدار میشه از لایه نرده یواشکی نگاه می‌کنه مطمعا شد بلند میشه 🫣🫢🫠😊💓🧿🧿🤲🏻🤲🏻

پسرمن انقد زرنگه
بهش میگم پیپی داری دیگم
قشنگ سرشم تکون میده میگه نح
باز گوشیم زنگ میخوره میاره وقتی مادرم باشه میگه عزیز امروز ابجیم زنگ زده میگم عزیزع میگه نح😁خیلی شیرینن امروز انقد چلوندمش ب گریه افتاد

دم بریدهههه

اووووو پسر من نگم برات

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد