***

**«نوزاد: رباتِ انسان‌نما یا موجودِ فضاییِ سه‌روزه؟»**

صادقانه بگم، من دیگه نمی‌تونم این وضعیت رو تحمل کنم! فکر کن، یه موجودی که تازه دیروز صبح از یه بعدِ دیگه به سیاره ما پرتاب شده، هنوز بویِ «کائنات» ازش می‌آد، بعد انتظار داری… انتظار داری که چی؟

اینکه فوراً بلند شه، یه گزارشِ تحلیلی از وضعیتِ ترافیکِ تهران تو ساعتِ هشت صبح بده؟ یا اینکه وقتی بهش شیر می‌دی، با لحنِ یه منتقدِ سینمایی بگه: «طعمش خوب بود، ولی کاش کمی غلظتِ بیشتری داشت و ادویه‌اش هم کمتر بود!»

من دیگه دارم به این نتیجه می‌رسم که مردم فکر می‌کنن نوزادان، یه سری رباتِ آزمایشی هستن که از کمپانی «ایلان ماسک» با یه آپدیتِ ناقص اومدن! انگار منتظرن تا وقتی چهار ماهش شد، فوراً درخواستِ Kitِ «راه رفتنِ پیشرفته» رو از اپ استورِ نوزادان دانلود کنه!

«چرا نمی‌شینه؟» آخه عزیزِ من، اون تازه یاد گرفته چطوری یه وزنه ۱۰ کیلویی (که اتفاقاً اون وزنه خودشه!) رو با گردنش تحمل کنه! انتظار داری الان مشغولِ حلِ جدولِ سودوکو باشه؟ یا اینکه وقتی داره گریه می‌کنه، بهش بگی: «عزیزم، دیگه بس کن، ما می‌دونیم که الان از لحاظِ احساسی چقدر خسته‌ای، ولی لطفا یکم دیگه انرژی جمع کن و یه تیکه شعرِ حافظ بخون!»

واقعاً که! انگار توقع داریم نوزاد، قبل از اینکه یاد بگیره چشم‌هاش رو پلک بزنه، بتونه یه سخنرانیِ انگیزشی در موردِ «چالش‌هایِ رشدِ در دورانِ شیرخوارگی» ارائه بده!
کولیک شیر پوشک فرنی

۳ پاسخ

😂😂😂
دو ساعت پیش مادر شوهرم داشتن توضیح میدادن نوه ی دختریشون ۹ پاهش بود راه رفته😂
دقیقا داشتم به اینا فک‌میکردم😂

عالی بود...😂 چرا پسرمن از پایان نامه اش دفاعیه نمیده😂

دختر من فرنی نمیخوره، قطره و شربت نمیخوره، بجز سینه هیچی رو قبول نداره، الان من زیادی حساسم یا چی؟میخوام بشینم گریه کنم دخترم نه مولتی نه زینک هیچکدومو نمیخوره

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱ سالگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.
مامان دلنواز🩷 مامان دلنواز🩷 ۸ ماهگی
یه زمانی فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت مادر شدن، انتظار کشیدن برای به دنیا اومدنته... اما حالا می‌فهمم سخت‌ترین بخشش اینه که هر روز بزرگ‌تر شدنت رو تماشا کنم.
این عکس رو که می‌بینم، دلم یه جوری فشرده میشه. یاد اون شب‌ها می‌افتم؛ شب‌هایی که خسته بودم، نگران بودم، گاهی می‌ترسیدم و گاهی فقط زل می‌زدم بهت و دعا می‌کردم حالت خوب باشه. اون روزها برام سخت گذشت، اما حالا دلم برای همون سختی‌ها هم تنگ میشه، چون تو اون روزها اینقدر کوچولو بودی که...
انگار همین دیروز بود که توی اون نور آبی خوابیده بودی و من ساعت‌ها نگاهت می‌کردم. حالا زمان داره با سرعتی می‌گذره که گاهی می‌ترسم. می‌ترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم دیگه اون نوزاد کوچولوی من نیستی. می‌ترسم این روزها رو خوب زندگی نکنم و بعداً حسرت تک‌تک بغل کردنا، بوسیدنا و بو کشیدنت رو بخورم.
شاید برای همینه که بعضی شب‌ها یه بهونه‌ای پیدا می‌کنم و میارمت پیش خودمون. می‌خوابونمت کنارم، می‌چسبونمت به قلبم و آروم نفس می‌کشم. نه برای اینکه تو به من احتیاج داری... برای اینکه من هنوز به این نزدیکی احتیاج دارم.
دلنواز جان، اگر روزی این نوشته رو بخونی، بدون که هیچ‌وقت از بزرگ شدنت ناراحت نبودم؛ فقط دلم برای نسخه‌های کوچیک‌ترت تنگ می‌شد. برای اون دست‌های ریز، اون خواب‌های آروم، اون روزهایی که تمام دنیات توی آغوش من جا می‌شد.
و امشب، مثل خیلی از شب‌های دیگه، باز هم می‌خوام تو رو بچسبونم به قلبم؛ شاید برای اینکه زمان کمی آروم‌تر بگذره... شاید برای اینکه این لحظه‌ها رو عمیق‌تر حفظ کنم... و شاید فقط برای اینکه مادرتم. ❤️🌱
مامان فسقل بچه مامان فسقل بچه ۷ ماهگی
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
قصه‌ی نی‌نی و ناخن‌خور کوچولو

روزی روزگاری، یه پسر کوچولویی بود به اسم نی‌نی. نی‌نی خیلی مهربون و بازیگوش بود، اما یه عادت بد داشت...
اون همیشه ناخن‌هاشو می‌جوید!

مامانش هر روز بهش می‌گفت:
«عزیز دلم، ناخن‌هات رو نخور، می‌ری تو دل نی‌نی‌میکروب‌ها!»

ولی نی‌نی بدون اینکه بفهمه، وقتی فکر می‌کرد یا حوصله‌اش سر می‌رفت، ناخن‌شو می‌ذاشت تو دهنش.

تا اینکه یه شب، وقتی خواب بود، یه صدای ریز از روی انگشتش شنید:
«هی نی‌نی! من ناخن‌خورم، کوچولوی ناخن‌خورها! اومدم تو رو نجات بدم!»

نی‌نی با تعجب گفت: «تو کی هستی؟!»
ناخن‌خور کوچولو گفت:
«من وقتی بچه‌ها ناخن‌هاشون رو می‌خورن، میام و کمکشون می‌کنم که یاد بگیرن چطور این عادت رو کنار بذارن!»

اون شب، نی‌نی و ناخن‌خور کوچولو با هم برنامه ساختن:
هر بار که نی‌نی می‌خواست ناخن بخوره، دستشو بالا می‌برد و می‌گفت:
«نه! من قهرمانم، ناخن نمی‌خورم!»

و هر بار که یه روز کامل ناخن نمی‌خورد، ناخن‌خور کوچولو براش یه ستاره‌ی جادویی می‌آورد!

بعد از چند هفته، نی‌نی قهرمان شد... دیگه ناخن نمی‌خورد، و کلی ستاره‌ی درخشان داشت که بهش یادآوری می‌کرد:
هر وقت بخوای، می‌تونی قوی باشی!
شب بخیر نی نی کوچولو👼🌙🌛
مامان افرا🥰 مامان افرا🥰 ۱ سالگی
دل نوشته...
ماه قبل وقتی در اوج استیصال از گربه و نق نق مدام افرا رو بردم دکتر تا شاید چاره ای پیدا کنم بهم گفت افرا چیزیش نیست اون یه hard baby هست. یعنی نوزاد سخت.
اون روز بهش توجه نکردم ولی وقتی ویزیت بعدی هم اینو تکرار کرد اومدم راجبش خوندم‌
هارد بیبی یعنی گریه مداوم..وابستگی شدید..نیاز به تماس بدنی همیشگی..یعنی نمیتونه مستقل بازی کنه مستقل بخوابه..یعنی آستانه تحمل پایین و تحریک پذیری زیاد...
هر کدوم از این خصوصیات می‌تونه یه مادر رو از پا دربیاره‌...خیلی وقتا کم آوردم،عصبی شدم،گریه کردم همش بچمو مقایسه میکردم با بچه های آروم دیگه..و بدتر از همه اینکه هرکی میرسه میگه وااای بغلیش کردی‌‌...هیشکی نمیدونه چه روزای سختی رو شب کردم‌ و چه شبای سختی رو صبح...
ولی حالا ک اطلاعاتم بیشتر شد دیگه کمتر سعی میکنم کمتر به بچه م واسه خواب و بقیه چیزا سخت بگیرم شاید یکم شرایط آرومتر شد...و امیدوارم به اینکه این قضیه بعد از ۱سال بهبود پیدا می‌کنه...ولی اینکه تا ۱سالگیش چی از اعصاب و روان و جسم من باقی میمونه نمیدونم...
اینا رو نوشتم که اگه تو هم مادر یه هارد بیبی هستی و داری فرسوده میشی بدونی تنها نیستی و به خودت افتخار کنی که تا اینجای راه رو اومدی
مامان مغز بادوم💚 مامان مغز بادوم💚 ۱۱ ماهگی
خانما من یه مشکلی دارم که فکر کنم مشکل خیلیا باشه ولی فقط تروخدا بگید چکار کنم دلم اروم بشه لااقل😭
پسر من تا ۵ ماهگی فقط شیر خودمو خورد، از ۵ ماهگی شیرخشک رو به اصرار شوهرم که میگفت برای راحتی خودت بده شروع کردم، با این که شیرم خوب و کافی بود، از وقتی دادیم پسرم هردو رو میخورد، شیرخشک رو تو بعضی شرایط میدادیم، به مرور وقتایی که شیرم کم بود یا بچم بی قرار بود شوهرم سریع میپرید درست میکرد که فقط ساکت بشه، به مرور هی بیشتر دادیم، ولی بازم هردو میخورد، از وقتی غذا بهش میدم و شیر کمتر میخوره دیگه اصلا سینمو نمیخواد، شیشه شده جایگزین سینه.، دیگه سه وعده غذا میخوره و وقت شیر هم کلشو میچرخونه و گریه میکنه تا شیشه بدم😭😭😭 من ارزوم بود بچم وابسته سینم و شیر خودم باشه😭 خیلی این وضع حالمو بد میکنه😭
سینم شیر داره، ولی دیگه داره روز به روز کمتر میشه😭
شوهرم میگه کاری کن شیرت خیلی زیاد باشه که تا میک میزنه مثل شیشه سریع بخوره، اخه چکار کنم؟
میشه هرچقد گریه کرد شیشه ندم تا مجبور بشه بخوره ؟
بنظرتون امیدی هست که برگرده به سینه؟
بچم هنوز ۸ ماهشه😭😭😭😭😭
باید دوسال شیرمو بخوره😭😭😭😭😭
شوهرم اصلا درک نمیکنه حالمو، تقصیر اون بود که اینجوری شد😭😭😭
بدبختیم اینه که چجوری جواب بقیه رو بدم؟ اخه من شیر داشتم😭😭😭