۱۷ پاسخ

چرا از اول عادتشون ندادی مامان بگن

خا وقتی اسمتو صدا میزنن جواب نده اگه صد بارم صدات زدن خودتو بزن ب نشنیدن تا بگن مامان تا عادت کنن
من با خانواده شوهر زندگی میکنم مادرشوهر ب دخترم یاد داد که ب من نگه مامان اسممو صدا بزنه .بعد دخترم هرچی صدام زد جواب ندادم تا دیدم گفت مامان گفتم جانم دیگه میدونه نمیگه.

کم کم عادتشون بده بهت بگن مامان چندساله هستن

نمیدونم از چیه واقعا دختر شوهرم (از ازدواج اولشه)۷سالشه ولی مامانشو. به اسم صدا میکنه به مادربزرگش میگه مامان

با مادرشوهرتم حرف بزن وبگو اینکارونکنه وبچه هاروتشویق کنه بگن مامان نه اینکه بدترکنه بهش بگو اگه اینجوری منوصدامیکنن تقصیر شماهم هست

از اول باید یادشون میدادی
برعکس دختر دایی من به دخترش یاد داد اسمشو صدا بزنه چون میگه سنم کمه مامان بگه بهم نمیاد من رفیقشم...
( ۲۴ سالگی زایمان کرد )
به منم می‌گفت میخوای چی یادش بدی صدات بزنه؟گفتم مامان گفت نهههه مگه چند سالته؟(۱۹ سالمه) یاد بده اسمتو بگه زندداییمم از اون ور تایید میکرد مگیفتن خودت بچه ای ... یه کاری کن مثل دوستت بشه منم گفتم همه شوقم اینه مامان گفتنشو بشنوم حالا بیاد اسممو بگه؟همین الان ماما میگه قند تو دلم آب میشه
مادر شوهرم گاهی منو به اسم صدا میزنه یا شوهرمو همچنین
بچه های خودشم گاهی اسمشو صدا میزنن گاهی میگن مامان
اما من از همون لحظه اول به دخترم مامان میگفتم که یاد بگیره
حالا هم دیر نشده بچه هستن لجبازی میکنن
هر وقت اسمتو صدا زدن جواب نده به هیچ عنوان تا یاد بگیرن

وقتی اسمتو صدا میزنن جوابشونو نده بگو تا نگفتن مامان اصلا بهشون توجهی نکن
مگه میشه بچه نگه مامان خودتونم سختگیری کنید سر این موضوع نمیدونم چرا حس کردم خیلی ساده و بی سرزبون باید باشی !!!!!

عزیزم اسم ک با مزه تره🫠🫠🫠 غصه نخور یکم بزرگتر شن میگن مامان جونی🥺

عزیزم ناراحت نباش بخدادخترمنم تا۵سالگی منوپدرشوبه اسم خودمون صدامیزدالان خودش خوب شده اصلابهشم نگفتیم هنوزکوچولون بخاطراینه

عزیزم بایدازاول یادشون می دادی بگن‌ مامان من یه باردخترم منوبه اسم صداکرداصلاجوابشوندادم شماهروقت به اسم صداتون کردن واکنش نشان ندیدتایادبگیرن

بهشون بگو مامان صدات کنن وگرنه جوابشونو نمیدی.

سلام خوب عزیزم خودت بهشون یاد بده بهت بگن مامان به مادر شوهرت اسمشو صدا کنن. بله عزیزم مادر بودن خیلی سخته فکرکن اون زمان ۱۰تا بچه بزرگ میکردن یه وقت ایی آدم خسته میشه از زندگی ولی باید بازم پاشودو بگی خدایا به کرمت شکر

کی بهشون از اول یاد داد اسمتو بگن ؟ چرا مامان گفتن رو یادشون ندادی؟

عزیزم الان بیشتر بچه ها مامان و باباشونو با اسم کوچیک صدا می زنن چرا خودت و اذیت میکنی به مادرشوهرت بگو این بچه های نسل جدیدن امروزین میبینن مامانشون جوونا و خوشگله به اسم کوچیک صدا میزنن هر وقت پیرو چروک بشم شاید بهم بگن مامان 😜

چرا آخه؟ باهاشون حرف زدی؟ چند وقته ان؟

وا چرا نمیگن مامان

چرا نمیگن مامان عزیزم؟؟باهاشون صحبت کردی؟

سوال های مرتبط

مامان فاطمه نورا مامان فاطمه نورا ۱ سالگی
من ۱۹ سالمه... و مامان نورا هستم.
یه روز بیدار شدم و فهمیدم دیگه فقط “خودم” نیستم.
من شدم “ما”...
شدم مامان یه دختر کوچولو که با اومدنش، قلبم از نو ساخته شد.

ولی راستش همیشه آسون نبود.
گاهی اشک ریختم.
گاهی خسته شدم.
گاهی توی سکوت شب، فقط به یه آغوش دنج فکر کردم...

و خوشبختانه، اون آغوش همیشه بود.
همسرم. پدر نورا. اون پسر ۲۱ ساله‌ای که با تمام سادگی‌ها و بی‌تجربگی‌ها،
مثل کوه کنارم ایستاد.

وقتی نفهمیدم بچه چرا گریه می‌کنه،
وقتی پاهام از خستگی لرزید،
وقتی فقط یه لیوان چای گرم آرزوم شد...
اون بود.
با یه نگاه خسته ولی مهربون، با یه لبخند، با یه “منم هستم”.

ما دو نفر بودیم،
جدا جدا، یه دختر ۱۹ ساله و یه پسر ۲۱ ساله...
ولی حالا سه‌نفریم.
یه خانواده‌ی کوچیک، پُر از عشق، پُر از شلوغی، پُر از نورا.

و من؟
هنوز گاهی از خودم می‌پرسم:
"چجوری از یه دختر جوون، شدم مادری که شب تا صبح بیداره؟"
جوابش همینه:
با عشق.
با تو.
با اون چشمای کوچولویی که صدام می‌کنن مامان.
مامان لوبیا کوچولو مامان لوبیا کوچولو ۹ ماهگی
نمیدونم غم تو زندگی بقیه تو چه چیزی تعریف میشه ولی میدونم اگه فرزند ی مادر روند رشدش و سلامتش ب مشکل بخوره بزرگترین دردو غم دنیا روی قلبش میشینه
دیشب برای اولین بار دخترم تونست دنبالم از پله اشپزخونه بیاد بالا همیشه گریه میکرد و همونجا میموند،انقدرررررررر خوشحال شدم که هرچی از حسم بگم کم گفتم شاید اینطوری بود ک ی مامان اولی داره میبینه بچش تونسته از پس یچیزی بر بیاد ذوقم اونطوری بود البته همه مامانا ذوق دارن برا حرکتای بچه هاشون ولی وقتی برای اولین بار تو عمرت همچین صحنه ایو میبینی اکلیلی میشی،با این تفاوت ک من مامان اولی نیستم🙂یهو غم عالم نشست تو دلم و گریم گرفت ک چرا پسرم نمیتونست اینکارا رو بکنه خوشحال بودم برای دخترم و ناراحت برای پسرم.....خیلی دوسش دارم من ب عشق پسرم زنده ام ولی دلم میخاس بهم بگه مامان امروز اینطوری شد مامان فلان چیزو میخام....نشد و نمیشه یسری چیزا رو با اون تجربه کنم،یادمه دوسال پیشم روز اول مهر وقتی دیدم بچهای همسایه هامون همسن پسرمن با فرم وسط کوچه باهم وایسادن تا با مامان باباهاشون برن مدرسه و پسر من نمیتونه بره از صب تا خود ظهر گریه کردم،شاید منطقی نباشه ولی من یبار مامان پسرمم و اولین بچم بود دوس داشتم اولینامو باهاش تجربه کنم نشدنش زندگی رو یکم برام تلخ میکنه
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
ولی خدایی حق نداره قلبم از این همه خوشبختی و خوشحالی وایسه؟؟؟
دختر کوچولوی من انگار همین دیروز بود به دنیا اومد و حالا انقدی بزرگ شده که با رفتارش بهم نشون میده چی می‌خواد هر چیزی می‌خواد با انگشتش نشون میده گوشیمو می‌خواد بهش نمیدم گریه می‌کنه به همه چی عکس‌العمل نشون میده وقتی بهش میگم نه این کارو نکن بده انجام نمیده
وقتی یه چیزی دستشه بهش میگم بده مامان همون لحظه می‌ذاره تو دستم
وقتی هر چیزی می‌خواد بخوره دهن منم می‌ذاره میوه بهش میدم یه گاز می‌زنه بعد می‌ذاره دهن من می‌خواد به من هم به باباشم بده
خیلی خیلی دیگه از کارای دیگه که هر دقیقه از دیدنشون از خوشحالی بغضم می‌گیره خدایا شکرتتتت
از زمان بارداری تا زایمان تا همین الان که بچه‌ام هفته دیگه ۸ ماهش تموم میشه خیلی بهم سخت گذشت تنهایی بچه‌ام بزرگ کردم از ۱۰ روزگی هیچ کمکی نداشتم جز شوهرم خیلی سختی کشیدم خیلی شبا کم آوردم خیلی شبا گریه کردم خیلی شبا آرزوی مرگ کردم ولی الان هیچ کدومو یادم نیست و الان فقط دارم از بودن با نفس لذت می‌برم از وجودش لذت می‌برم دختر قشنگم