امروز خیلی خسته شدم خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت۸ بود فمر کن بچ هم گشنه نه شام واسه اون پختم نه واسه خودم دیگه سریع یه چی دادم بچه خورد و شامشو بعدش پختم بعدم شام خودمون یکسره کار کردم تا ۱۲ بعد از اونم بچم تا همین نیم ساعت پیش بازی میخواست کلی باهاش بازی کردم به زووورررر خوابوندم شوخرمم عین دسته بیل ...
اخر دیگه سگ شدم رفتم داد کشیدم گفتم مگه فقط بچه منه انداختیش سر مننن همه کاراشو؟؟ پاشو بیا بخوابونش قبلش چند بار گفته بودم بیا بخوابونش من خوابم میاد هی باشه سر سری میگفت میپیچوند سری اخر رفتم داد کشیدم ترسید اومد بعد بچه داشت شیر میخورد رفت رفتم دعواش کردم گفتم خجالت نمیکشی انداهتیش رو من کلا؟ واسه چی برگشتی گفت تو گفتی داره شیر میخوره الان میام باشه گفتم لازم نکرده خوابوندمچرفتم توالت بچه پاشد گریه میکرد چحوری درو باز کردم چنان دادی کشیدم ساختمون خبر دار شد شوهرم دوید بچه رو برداشت گفتم نمیشنویییی صدای بچه رووو؟میگه فکر کردم پیششی
گفتم پیشش باشم اینحوری زار میزنه؟
قاطی کرده بودم مردا پیش خودشون چی فکر کردن؟ فکر کردم کین که پاشونو بندارن رو پاشون ما براشون کلفتی کنیم؟ خرجش یه داد بود

۹ پاسخ

جا داره از شوهرم تشکر کنم وخدا رو شاکر باشم بابت بودن وداشتنش هم‌ توبچه داری هم توکارای خونه وتمیز کاری وآشپزی کمکم میکنه شب هم تاساعت چهار وپنج‌با من بیدار میمونه تا دخترم بخوابه حوصلم سرنره تازه ساعت هفت هم میره سرکار خدایا منو ببخش اگه بعضی وقتا قدرشو ندونستم....

خداروشکر شوهر من اصلا اینجوری نیست دلسا نوزاد بود نصفه شب گریه میکرد زودتر از من بالاسرش بود به من می‌گفت تو بخواب اگر شیرخواست بیدارت میکنم گاهی اوقات که شیر نمی‌خواست شوهرم تا صبح گهوارش و تکون میداد

مردا باید ازشون بخوای تا کاری رو انجام بدن.شوهر من این مدلیه.
و تا جایی ک واقعا بلد باشه همکاری میکنه

خیلی دلم خنک شد داد کشیدی سرش
شوهر منم دیشب بهش گفتم لباس بچه رو عوض کن
هی میگه بلد نیستم نمیتونم و هزارتا بهونه
اخرم فقط شلوارشو عوض کرد لباسشو خودم عوض کردم

دقیقا منم یه وقتا عصبی میشم از دست بچم تنها دلیلش شوهرمه... که راحت خوابیده و اصلا به روی مبارکش نمیاره و من باید تنهایی جور بکشم

از زمین تا اسمون حق داشتی منم همینم واقعا نمیفهمننننننننننننننننن

همه‌ی مردا همینن عزیزم
شما تنها نیستی

خیلی پر روش کردم حرصم در اومد دیگه!
انکار خدنگشم... از بچه داری فقط مرحله تولیدشو بلد بود
انکار ما زنا تنها حامله شدیم بچه اوردیم اونا اصلا خبر نداشتن
یه جوری خودشونو کنار می‌کشن
واسه من گاهی یه کارایی می‌کنه اما هروقت خودش عشقش بکشه
حالت عادی تا داد نکشم ویندوزش بالا نمیاد

این که خوبه شوهر احمق من میگه اگر بچه نداشتم میرفتم ازدواج مجدد میکردم و تو پای منو با بچه بستی😒حالا فکر کن بعد ۵ سال و ی سقط باردار شدم،ی روز مریض بودم دستم شکسته بود خوابیده بودم داشت خودش جر میداد ک بچه رو انداختی رو من

سوال های مرتبط

مامان ایلیا✨️ مامان ایلیا✨️ ۸ ماهگی
تاپیک قبل ...اومدم سر شوهرم داد زدم گفتم حواست کدوم قبرستون بوده کور بودی ندیدی کلی غر زدم بچه رو دادم بغل دنبال پماد میگشتم گفتم ادعات میشه بچه نگه میداری اونم عصبی شد داد زد یکی اون گفت یکی من گفتم رفتم بچه رو محکم گرفتم ناخنم کشیده شد به بازوی شوهرم اومد بزنه پشیمون شد رفتم تو اتاق پسرم گریه میکرد فقط اونو فوحش میدادم اومد گفت چی زر میزنی ۳ تا محکم با تمام وجود زد توی سرم منم چندتا پنگال محکم کشیدمش رفتم با زانو بزنم توی بیضه هاش نشد اخرین ضربه رو به سرم زد با بچه تو بغلم داشتم از حال میرفتم میوفتادم یهو بغلم کرد گفت ببخشید غلط کردم اروم باش بچه رو بگیر کلی بوسم کرد من گیج بودم بچه رو گرفت خودم افتادم زمین اومد بوسم کرد هی پسش میزنم هی نزدیکم میشد😭پسرمو ساکت کرد بعد اومد منو بغل کرد کلی گریه کردم هم از درد هم دست بچم بدجور تاول زده بود😭 رفتم پماد اوردم چندبار زدم یخ اوردم بازم فایده نداشت سوختگیش زیاد بود .گرمش بود دستش عرق کرده بود میسوخت اوردمش جلوی کولر نگهش داشتم ساکت شد و خوابید شوهرمم کلی منت کشید که ببخشید هی سرمو بوس میکرد خودش فهمید محکم زده میگفت حرف بزن زبونت بند نیاد ...اخرشب آشتی کردم باهاش
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
ادامه داستان...
از ازمایشگاه برگشتم خونه شوهرم اومد انقدر گربه کردم دست خودم نبود خیلی خساس تر شده بودم تو بارداری میگفتم حتما ازمایش خطریه که بخاطرش دوملیون پول گرفتن حتما مشکلی داره شوهر بیچارمم میگفت اشکال نداره دوباره بچه میاریم
خلاصه جواب ازمایشو که اومد بردم به دکترم نشون دادم گفت سالمه مشکلی نداره و نوشت برای انومالی
تاحالا هسچکس خبر نداشت باردارم بجز چند نفر
انومالیو با مادرم رفتم و خیلی خیلییی طول کشید تا نوبتم شد
رفتم پیش همون دکتر بد عنق که برای انتی رفته بودم استرس داشتم هم برای جنسیت کنجکاو بودم هم میترسیدم برای اینکه مشکلی نداشته باشه
رو تخت دراز کشیدم دکتر سونو کرد گفت بهت احتمال ندادم تو انتی؟گفتم نه گفت پسره
دروغ چرا خوشحال شدم همیشه دوست داشتم بچه اولم پسر باشه بعدش هرچی بچه داشته باشم دختر باشه
یکم دیگه سونو کرد و جواب سونو رو داد گفت مشکل خاصی نداره
برگشتم به مادرم جنسیت و گفتم و گفتم سالمه اونم خیلی خوشحال شد
به شوهرمم زنگ زدم گفتم و شام رفتم خونه بابا اینام
دنیامون ابی شده بود و من ذوق پسری که بتونم مادر خوبی براش باشم بتونه دختری و خوشبحت کنه
فرداش شد قرار بود برم پیش دکترم رفتم و ....
مامان نیل

نیل مامان نیل نیل ۱۳ ماهگی
امروز خیلی از خودم راضی بوذم صبح که بیدار شذم ساعت ۸ بود همسرجان بیدار کردم یه صبحانه مقوی براش درست کردم راهیش کردم سرکار بعد یه مقدار خونه مرتب کردم و نهار نیل خانوم کته و ماهیچه و عدس براش درست کردم تا دخترم بیدار شد باهاش بازی کردم تو تخت بهش شیر دادم اوردم لباساش عوض کردم بعد صبحانش دادم بعد اماده شدیم رفتیم خرید واسه نیل خانوم بعد رفتیم کافه باهم یه قهوه خوردم باهم رفتیم مغازه باباش بیرونبر داره غذا هم اوردم اوحدیم خونه نهار نیل خانوم دادم لباساش عوض کردم و خوابوندنش خودممم نهار خوردم لباسام شستم یه نیم ساعت خوابیدم عصر باباش اومد ساعت ۷ ساک باشگاه و برداشت و رفت منم دیدم خیلی بی‌حوصله هستم تو pms هم هستم گفتم میمونم خونه دیدم ابجیم پلن خرید داشتن رفتن به من نگفتن بخاطر همین pms ازشون ناراحت شدم اما گفتم خوب شاید بخاطر نیل نگفتن بهم که خسته نشه دیگه گفتم پاشیم چیتان کنیم با دختری پیاده بریم یه خورده پیاده‌روی دیگه با بدختی کالسکه باز کردیم و اولش یه مقدار در حد کم نق زد دیگه کلی باهاش حرف زدم و صدا در اوردم اروم شد رفتیم با هم یه اب هویجم زدیمو اوحدیم خونه دیگه اکی شدم یه هات‌داگ خوشمزه هم واسه شام درست کردم و شام نیل هم دادم و حمام هم رفتیم با هم خابوندمش اومدم با همسر شام خوردم و اون خابید منم همه کارا خونه کردم که فردا فقط جاروبرقی بکشم بعدشم موهام براشینگ کردم و روتین پوستی انجام دادم الان اومدم به نیل شیر دادم که خودمم بخوابم خلاصه بسیار زیاد از خودم راضیم بخاطر زحمتی که واسه همه چی میکشم😂❤️تا ۸ صبح شب همگی بخیر
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۳ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان بچه مامان بچه ۱۱ ماهگی
وای امشب برای یک دقیقه قلبم دیگه نمیزد
دخترمو گذاشته بودم خونه مادرشوهرم گفتم تا شام بخورم اینم اونحا بمونه من استراحت کنم راحت غذا بخورم
دو ساعت گذاشتمش پایین الان رفتم بیارمش رو پله صداشو شنیدم فکر کردم داره میگه دههه دهه و حرف میزنه ذوق کردم ذووققق باشه دویدم پایین دیدم نههه داره گریه میکنه هققق هقققا یعنی یه جوری گریه میکرد جیگرم داشت کباب میشد اصلا از تههه دل هق هق میکرد
منم هی زنگ درو میزدم پدر شوهرمم هی مادرشوهرمو صدا میزد آخه پدر شوهرم مشکل نخاعی داره سر یه حادثه دیگه نمیتونه مساقل راه بره باید از یه چیزی بگیره تا بتونه راه برهنهاعش کش اومده
خلاصه فکر کن صدای گریه و هق هق بچمو میشنیدم اما پشت در بودم یعنی قلبم نمیزد دلم داشت کنده میشد کم مونده بود بشینم گریه کنم
میگفتم بچم چی شده که اینحوری داره گریه می‌کنه چرا کسی بر نمیداره چرا درو باز نمیکنن نکنه بچه چیزیش شده که از تذسشون باز نمیکنن خلاصه هزار تا فکر اخر پدر شوهرم کشون کشون خودشو رسوند به در باز کرد دویدم برداشتمش نگو خواب بوده مادرشوهرم رفته یه لحظه مغازه پایین پدرشوهرمم دستشویی بوده بچه بیدار میشه میبینه تنهاس
مامان ایلیا مامان ایلیا ۲ سالگی
وااااااای امان از بچه و دردستر هاش😵‍💫 دیشب ایلیا خواب بود دیگه بیدارش نکردم تو خواب مای بیبیش رو عوض کردم چون گرم بود شلوار پاش نکردم صبح ساعت 5 شیرش دادم خواب و بیدار بودم بعد دیدم ایلیا بیدار شد فکر کردم باز میخوابه منم که خوابم میومد خوابیده بودم اونم داشت با خودش حرف میزد بعد اومده بود روی من دست به سینه هام میزد چون لباسم بالا بود بعد یهو بیدار شدم دیدم رومه اومدم درازش کنم بخوابه که دیدم وااااااااای چسب مای بیبی‌ش کنده شده بود کل جاشو لباساشو گوهی کرده بود😂😭 سریع گفتم وای ایلیا مامان چیکار کردی خدا مرگم باز گفتم وای مهدی چیکار کنم شوهرم بلند شد دیدم اونم حساس روی این چیزا گفت وای مگه نگفتم شلوار پاش کن گفتم چند بار اینجوری بدون شلوار خوابیده اینجوری نشده دیگه بلند شدم ایلیا رو بردم شستم تمیز لباساشو عوض کردم جاشو شستم لباساشو شستم حتی جای خودمون هم یا ذره کثیف شده بود شستم سینه منم گوهی کرده بود😮‍💨😂 دیگه منم رفتم حموم لباسامم شستم خودمم دوش گرفتم الان خدمت شمام😐😭😮‍💨😂 اینم از صبح من😵‍💫
مامان یوتاب و اتوسا مامان یوتاب و اتوسا ۱ سالگی
سلام خانوما شبتون بخیر امیدوارم حالتون خیلی خیلییییییی خوب باشه چند روز بود مریض بودم اتوسا هم از من گرفته بود دیشب حالش آنقدر بد شد ک حد نداره تبش هیچ جوری قطع نمیشد صبح بردمش دکتر براش دارو نوشت گفتم سرمم بنویس بعد درمانگاه سرم واسه اتوسا نزدن گفتن دارو بده تا تبش بند بشه اومدم خونه ابمیوه دادم دارو دادم هرکار کردم تب بچه پایین نیومد بردم یه دکتر دیگه گفت خوب میشه داروهاشو بده فقط سرمم تو دستم هیچ کسم واسش نمیزد شوهرم نوبت چکاپ واسه فشارش داشت منم باهاش رفتم تا رفتم تو اتاقب دکتر گفتم میشه دخترمم چک کنی گفت بله سرمم نشونش دادم گفتم بچم داره میسوزه کسی هم نمیزنه واسش سریع یه نسخه داد ب شوهرم ۲تا امپول دیگه گرفت و خودش واسش سرم رو وصل کرد نگم ک با چ بدبختی تحمل کرد ولی خدا خیرش بده تب بچه اومد پایین و حالا الهی شکر خیلی بهتر شد اینا رو گفتم ک اگر خدایی نکرده مشکل منو پیدا کردید دل نزنید واسه سرم و حتما بزنید تا بچه آروم باشه انشالله همیشه تن خودتون و بچه هاتون سلامت
مامان دوتا داداش مامان دوتا داداش ۲ سالگی
من سر زایمان دوم بشدت اذیت شدم ساعت 1بستری شدم 3 دردم شروع شد 9وده دقیقه زایمان کردم بخاطر معاینه وحشیانه دچار پارگی شدم تا بخیه بزنن و کارای بچه رو انجام بدن یه زنه افغانی آوردن که همین رسید بدون کوچیک ترین دردی حتی دادم نمیزد زایمان کرد
بچه هم 3500بود بخیه هم نخورده بود تا من رفتم بخش شده بود یازده و نیم چند دقیقه بعد من اونو آوردن شد هم تختی من بچه هم دختر بود منم چون خیلی جیغ زده بودم اصلا حال نداشتم هم بخیه هم دل‌درد داشتم بشدت مهرسامم که حسابی گریه میکرد تا خوابید منم خوابم برد که با صدای فوش پاشدم دیدم بچه زنه افغانی داره گریه میکنه اونم میگفت مرگ خفه شو حروم زاده خاک برسر قیافه زشتت کن زهرمار گرفته با بدبختی پاشدم رفتم بچه رو گرفتم ازش گفتم نعمت خدا رو چجور دلت میاد بگی سگ میگفت آخه من این سگه رو نمیخواستم دوتا بزرگ دارم یدونه هم یک سال نیمه ولی شوهرم راضی نشد بندازم الان بخاطر این حروم زاده باید 13 تومن پول بیمارستان بدم گفتم خوب بد نیست به جلوگیری هم فکر کنی
که الان با بچه به این ماهی اینجور رفتار نکنی واقعا یسری حیف اسم
آدم روشون گذاشت