اول صبحی یاد یه خاطره ای از زایمان دخترم افتادم اعصابم خرد شد،دخترم اسفند ماه بدنیا اومد بعد روز ترخیص مادرشوهرم بچه رو لای 2تا پتو ضخیم پیچید زد زیر بغلش منو هم با ویلچر تا در ماشین آوردن تو آسانسور بودیم علاوه بر ما 2تا هم آقا بودن که نگو از قضا دکتر هستن یهو دیدم پتو رو انداخته رو صورت بچه سریع با استرس گفتم مامان بچه خفه میشه ها راه تفسی نداره پتو به اون ضخیمی انداختی رو صورتش، احمق برگشت گفت نوزاد که از دهن و بینیش نفس نمیکشه 😑 اون آقا که دکتر بود عصبی شد گفت پس از کجا نفس میکشه خانم این عوامیت رو کنار بزارین زود پتو رو از صورت بچه زد کنار بهم گفت خودت مواظب بچت باش منم گفتم بده بهم با اون حالم خودم تا خونه بغلش کردم آوردم یعنی هر چقدر یاد رفتارهاشون میوفتم روانی میشم که باز قراره دوباره تکرار بشه، اون روز هم میگفتم که هوا گرمه باید لباس نازک و خنک تنش کنم که زردی نگیره مریض نشه برگشت گفت نهههههه دست و پای بچه نباید بیرون بمونه یه بادی با بلوز و شلوار تنش میکنم یعنی حرص داشت منو خفه میکرد،به شوهرم گفتم یعنی ببینم مادرت بچه رو غرق لباسو پتو کرده خونه رو، رو سرت خراب میکنم عرضه داشته باش بگو بچه از گرما اسهال استفراغ میگیره زردی میگیره تشنج میکنه خدایی نکرده لباس نازک تنش کن،اگه تو نگی خودم یه رفتاری نشونش میدم خودت پشیمان بشی، از الان گیر داده شیر خودتو بده هااااا گفتم دست من نیس که دیدی سر دخترم هم شیر نداشتم (دیگه نگفتم از بس حرص خوردم از دست شما و استراحت نداشتم شیرم خشک شد) برگشته میگه اگه تو بچه رو با عاطفه و احساس بغلت بگیری بهش نگاه کنی شیرت میاد ،گفتم پس یعنی من هیچ حسی به بچم نداشتم یعنی؟ گفت نمیدونم والا🙄😒 یعنی میخواستم جرش بدم

۲۲ پاسخ

وای خدااا منم از اینکه یادم میفته انقد میگفتن بچه رو بپوشون بپوشون اعصابم خراب میشه
شوهر منم از اونا میترسه
هرچی اونا میگن رفتار اونارو تکرار میکنه
همش بپوشون بپوشون حالم بهم میخوره

من هم خاطرات خیلی بدی از ده روز اول زایمانم دارم
حرصم میگیره یادش میفتم

همه مسوولیت های بچه بامامانه
هیچ کس حق نداره تو کارتو چه در دارو چه درلباس وچه در هیچ چیزی نباید دخالت کنن

دوسال پیش یه بچه تو تهران مرد
بخاطر اینکه مادربزرگش بهش عرق نعناع داده بود بجای داروهای داروخونه

بچه مو سه روز نمیزاشت شیر بدم
اونقد کم شیر خورد که ضعف کرد بردمش دکتر
دکتر تف انداخت بهشون گفت به چه حقی بچه رو از مادرش جدا میکنید
خیلی دلتون مراقبت میخواد
خونه و غذا مادر بچه رو برسید

منم دخترم تیر بدنیا اومد فقط یه بادی نازک تنش کردم
خودمم پیراهن میپوشیدم مادرشوهرم گفت زاهویی لباس گرم بپوش گفتم گرممه

یبار آدم بده باش هزار بار بهتره
اصلا اختیار نده به هیچ
بچه چله تابستون بدنیا بیاد باید لخت بگرده والا😁

عزیزم همون اول خودت لباس بپوشون بگو بچه منه خودم میدونم چیکارش کنم هیچ کس دخالت نکنه توکارم
نه لباسش نه شیرش ونه داروش

ولی من رک به مادر همسرم گفتم قنداق نمیکنم بچم‌تو این هوای گرم یا هر حرفیش یا حرکتش باب میلم نباشه رک بش میگم

بچه از سرما مریض نمیشه از ویروسی که از طریق آدما منتقل میشه مریض میشه
خوب کاری میکنی پوشندن زیاد باعث میشه اوره دفع کنه
خدا مادرتو نگه داره سلامت باشن همین پوکی استخوان رو بهانه کن ده روز برو خونه مامانت بگو هم به مادرم میرسم هم بچم اینجوری معذب میشه زیاد نمیااااد گیر بده
هرچی ام بگن باز کار خودتو بکن

میگفتی تورو نبین کل تغذیه تنفست با ماتحتته بچه ادم با دماغ نفس میکشه
هرچقدددد بچه گرم باشه جا و لباسش بدنش اونقد ضعیف میشه
هرچی خودت بلدی اونو بکن دیدی هارت و پورت میکنن یه رویی نشون بده برن دیگه برنگردن اینا تا بچه رو بزرگ کنی فشاریت میکنن

عجبببب😂

گوخما ، منم کلی خاطره شیرین دارم از روز بعد زایمانم🤣

جماعت همه خواهر برادرای شوهرم ریختن نهارو خونمون
مادرشوهرم و خواهر شوهرم خونه رو بهم ریختن کلا دارن نهار درست میکنن مثلا

انگار از گرسنگی به ما پناه اورده بودن بدبختاااا

از سرویس چینیم ۶تا از ارکوپالم ۶تا از دم دستیام چندتا برداشتن مثلا ظرف جور کردن، یکی نبود بگه اشححح من ظرف چینی هام ۲۴نفرس از اونا بزار خب
اصلااا یه وضعی بود
خواهرشوهرم پسر گندش آب میریخت با لیوان رو مبلام چیزی نمیگفت بهش🥲
بعد ظهرم پسراشو گذاشت خونه ما رفت خرید
همسر منم دوست نداره من با لباس راحتی جلو پسرش بگردم
منم تو خودم نبودم اونجوری اومدم بیرون برم سرویس
همسرم بهم گفت نسترن رعایت کن دیگه
دعوا کردم با همسرم گفتم مگه اینجا مهد کودکهههه مگه من عهده دار این یتیم مونده هام
مادرشوهرمم شاهد قضایا بود😁 صداش در نمیومد

و....
کلی ادا که هرچی بلد بودن انجام دادن😂
خدا خیرشون نده الهی

بقول تو باز یادم میوفته که قراره این اتفاقا تکرار شه اعصابم خورد میشه

البته خداروشکر با خواهرشوهرم دعوامون شده بود الان در حد سلام علیک هستیم بهش رو نمیدم🤣 فک نکنم دیگه نهار بیاد

الله کمکین اولسون اوتور چوخ گویمادخالت الیه
من روزی مرخص شدم مامانم خونشون غذااینادرس میکردشب خاهرشوهرم نزاشت مامانم بمونه گف خسته ای برو باهمسرم موندم صب خاهرشوهرم رف بخابه مادرشوهرم اومدپیشم باهمسرم دوتایی مرخصم کردن مادرشوهرمن بشدت حساس وخیلی میترسه بچه طوریش بشه خیلی احتیاط میکنه گف بااسانسور نمیام باپله میارمش خیلی بااحتیاط سوارماشین کرد ماشین ترمز میگرف مادرسوهرم میترسیدمیگف اروم بچه چیزیش میشه😂
الانم اونطوره اگه اونجاباشم میران بخابه همروساکت میکنه حتی بچه های کوچه بهشون شیرینی میده میگه برین اونور نوه م بخابه درکل خیلی مهربونه
امامن یامان هستم😂😂 میران تازه به دنیااومدنی خونه مامانم میموندمیومدن پیشم بچرو زود بغلش میکردم نمیدادم بهشون😂😂😂مامانمم دعوام میکرد نمیدونم چرااونجورمیکردم😂😂😂

اومدی خونه بخاطر سزارین اذیت شدی؟
یا زودی سر پا شدی

پوووف خسته شدیم از این دخالتا🫠
چرا راحتمون نمیزارن
همه جا همینه عزیزم چه میشه کرد سعی کن اهمیت ندی تو کار خودتو بکن بگو مادرشم اینجور صلاح میدونم

یه بار دکتر ماکویی به همسرم گفت اگه میخوایی بچت سالم باشه حتما حتما جای خنک نگهش دار. دختر منم اسفند ماهی هست یادمه همسرم همه جای خونه دماسنج گذاشته بود😂 که مبادا هوای خونه گرم بشه. نمیذاشت حتی کلاه اینا سرش کنم‌. بدن بچت رو هر طور عادت بدی همونطوری میشه.

الهی بگردم چه سمی هست
شوهرت نمیتونه وایسته چند روز پیشت؟
سزارینی؟

منم مادرشوهرم قراره بیاد پیشم مامانمم هست اونم اصرار داره بیاد باید تحملش کنم متاسفانه راهی نیست

عجب آدم فضولی مادر شوهر من که بچه اولمه نمیدونم چجوریه ولی خیلی دخالت میکنه ولی خب منم بلد چجوری ادبش کنم

🤦🤦 وای خدایا چقدر عذاب آوره
مامانت کجاست؟ سزارین بودی ؟

عزیزم خواهر یا مادرت نزدیکت نیستن بیان کمکت

اگر کس دیگه هست بگو بیاد پیشت که مادر همسرت نباشه که اذیت بشی یا هر چیزی

سوال های مرتبط

مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۴ ماهگی
شوهر من کلا خیلی ادم بیخیالیه از اول بارداری هرموقع گفتم درد دارم گفت طبیعیه نگران نباش 😐 انگاری مثلا ده تا شکم زاییده ، خلاصه من یه روز حالم بد بود انقباض کاذب هم گرفته بودم ، بهش گفتم بریم اول فشارمو بگیرم بعدش برم نوار قلب بگیرم گفت بابا طبیعیه گفتم باشه تو منو ببر ، منم دیدم هی داره میگه طبیعیه و نگران نباش و اینا حسابی کفری شدم ، شروع کردم به آخ و اوخ، گفتم نفس تنگی دارم ، وای زیر شکمم درد میکنه انگاری بچه داره میاد پایین ، گفت به خودت تلقین نکن تا بدتر نشی ، یعنی خدایی اینقدر حرصم گرفت خواستم حالشو بگیرم از این حرفش گفتم بچه اومده پایین تو واژنمه گفت ینی چی گفتم انگاری داره میاد یه نگاه بهم کرد ترسیده بود گفتم وای داره میاد گفت چی میگیییی گفتم ای وای بچه داره میاد اقا اصلا از این ادم انتظارشو نداشتم ولی چنان ترسیده بود بخدا میخواست پشت فرمون غش کنه 😂😂 که خودم ترسیدم گفتم تصادف میکنیم ، فورا بهش گفتم شوخی کردم 😂😂 ولی خدایی یه طوری بود میترسم دفعه بعد کیسه ابمم پاره شد باور نکنه وقتشه باید بریم بیمارستان 😂😂😂😂
مامان دخملام🍓🫂🍓 مامان دخملام🍓🫂🍓 روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی اولم پارت ۲ 😍
پاشدم به زور رفتم رو تخت زایمان .هی دست میبرد معاینه میکرد و تکنیک تنفسی میداد و می‌گفت زور بزن ..زور میزدم می‌گفت بسه نفس بکش ..باز هم زور زدم که گفت اگه میخوای روند طبیعی پیش بره دوساعت دیگه باید درد بکشی . میخوای ؟ گفتم نه 😶 گفت پس باید یکم برش بزنم گفتم هرکار می‌کنی بکن فقط زودتر زایمان کنم ..بی حسی آرود از دو جا برش زد 🌝 و گفت زور بزن ..زور زدم و آیلین من دنیا اومد و گریه میکرد اون لحظه خیلی حس خوبی بود گذاشتش رو سینمو چند دقیقه گذاشت بمونه رو سینم من می‌گفتم وای خدا سر نگیره بیفته می‌گفت نترس 😍 آخه خیلی سر بود ..گرفتمش تا اومد بند نافش قیچی کرد و بردنش واسه وزن کشی و لباس 😍 به منم گفت زور بزن جفت خارج شه ولی نشد ..دستش رو برد تا آخر و جفت رو کشید بیرون 🥲 بعدش خونریزی م شدید شد .چند تا باند آورد همش میکرد داخل خون هارو جمع میکرد .این مرحله خیلی درد داشت 🙄 ..پنج شیش بار این کار رو تکرار کرد .. سوزن بخیه رو آماده کرد و باز آمپول بی حسی زد ..تو این فاصله باند ها هنوز داخل بودن 😪 بخیه زد و من وسط بخیه گفتم خسته شدم ولم کن دیگه گفت نه بزار زیبایی انجام بدم ..انجام داد خلاصه آخرش که بخیه ها تموم شد دست برد اون باند رو خارج کرد خیلی چندش آور بود 😑 دیگه ولم کرد بلاخره بردم تو بخش .اونجا هم دخترم رو بعد از واکسن آوردن پیشم یکم شیرش دادم خوابید ولی بخیه هام خیلی درد میکردن .شیاف گذاشتم و خوابم برد از خستگی 🙂 آیلین مامان توی سن کم دنیا آوردم ولی دست تنها و به سختی کمر همت رو بستم و بزرگش کردم 😍❤️ انشالا خداوند چشم از بچه های شما بر نداره از بچه های منم چشم بر نداره 😍🧿🧑‍🍼🧿 انشالا زایمان دومم راحت تر باشه و بیام واستون تعریف کنم
مامان پناه مامان پناه ۳ ماهگی
پارت 4️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه گفتم که اون هدفش این بود که من اول پریود شم
بهش گفتم اگر امکانش هست این امپولی که باعث میشه پریود شم رو نزنم فعلا یه هفته دیگه صبر کنم شاید خود به خود پریود شدم اونم قبول کرد و گفت موردی نداره
خب راجب اون قرص و امپول که گفتم همون موقع بهم پیشنهاد ای یو ای داد دکتر چون در واقع تخصص اصلیش نازایی و ای یو ای و ای وی اف بود و خب من مسلما چنین چیزی نمیخواستم حتی نمیدونستم چی به چیه گفتم باید با همسرم یه مشورت کنم برگردم گفت باشه رفتم به شوهرم گفتم دست و پا شکسته میدونستیم چیه اما دقیق نه زدیم گوگل خوندیم و هر دو هم مخالف بودیم رفتم و بهش گفتم که نه ای یو ای نمیخوام انجام بدم و اونم گفت باشه و برام این قرص و امپول رو داد قرص لتروفم و امپول سینال اف هر دو برای تحریک تخمدان بودن که قرص رو بهم گفت از روز پنج پریودیت ۳ تا روزانه بخور کلا ۱۵ تا بود البته اگر اشتباه نگفته باشم و امپول هم نمیدونم دو تا یا سه تا بود که بهم گفت دقیقا سر ساعت شش در فلان تاریخ بزن و دقیقا خودش هم ساعت هم تاریخ رو بهم داد و منم رعایت کردم و سر تاریخ امپول زدم و سر ساعت قرص خوردم نمیدونم شاید تنبلی تخمدان داشتم یا هر چیزی ولی تو ازمایشا بهم گفته بود چیزی نیست و از اون ور هم بعدش هم اسمی نیورد که مشکل چیه و منم نفهمیدم ولی حدسم همون تنبلی تخمدان بود
خلاصه بهم گفته بود بعد از تموم شدن اینا بیا دوباره مطب که یه دارو دیگه بهت بدم ولی خب قبل از اینکه اون دارو رو بده که یه امپول بود باید اول معاینه میکرد پس دوباره رفتم پیشش برای معاینه داخلی دوم...
مامان گل پسرام 😍 مامان گل پسرام 😍 هفته سی‌وهشتم بارداری