پارت۶م
عمل قبلیم حس میکنم کل اتاق عملم ۲۰ دقیقه شد ولی این یکی نزدیک یساعت شد،حس میکردم همینجور خون دارم از دست میدم گاهی نگاه میکردم از چراغ ها به شکمم میترسیدم و چشامو میدزدیدم و دعامیخوندم،شکر میکردم نینی سالمه نمیره ان ای سیو میاد بغلم زود مرخص میشیم دیگه هیچی مهم نیست،این وسط یه اقاعه اومد که با دکترشوخی و ..صحبت کردن و بعد اقاعه که ندونستم دکتره پرستاره خدمه حشمه چیه بمن اشاره کرد که نشناسه یا چی دکترم گفت نه زنجانی واصلا اهل قزوین نیست،تو دلم گفتم من به فکر چی هستم تو به فکر چی هستی بمنچه تو محیط کارت داری چه غلطی میکنی، که بالاخره رسیدیم به آخرین بخیه یعنی پوست گفتم دکتر جذبی می‌زنید قبلی جذبی بود راضی بودم گفت نه جذبی احتمال ابتلا به عفونتش زیادتر و کشیدنی بخیه هاش تمیزتر و منم قبول کردم،و بخیه های پوستم داد به پرستار ویا هرکی که ندونستم کیه و خودش رفتم اونم بخیه زد و رفتم ریکاوری تو همون گوشه ی اتاق عمل همه چی خیلی قاطی پاتی و شلوغ و درهم و برهم بود واقعا استرس زا بود خبری از اتاق عمل خلوت وتمیز و سکوت نبود مرد زن جون پیر خدمه پرستار همه میخوردن بهم،موندم ریکاوری یکم لرز اومد سراغم اما اندازه لرز عمل اولم نبود خیلی کمتر بود،قابل تحمل بود،بعد همه چی اوکی بود صدا همراهم زدن و فرستادنم،بچه رو هم تو ریکاوری پرستار اورد خیلی حرفه ای گزاشت رو سینم وگفت شیرت خوبه یکم میک زد نینی گفت تو برو بچه رو هم دکتر میبینه و می‌فرستیم پیشت،

۱ پاسخ

ببخشید حس میکنم عمل قبلیت بهتر تر بوده چرا باز همونجارو انتخاب نکردی

سوال های مرتبط

مامان لنا مامان لنا ۷ ماهگی
ببیییین کی اینجاااااااست میخواد از زایمانش بگهههه :)))))))))
بالاخره منم بعد ۱۰ ماهه جوجوم به دنیا اومد😂😂😂😂😂😂😂
کوتاه میگم طولانی نشه.... قرار بود هفدهم زایمان کنم که هی انقباض داشتم دکتر گفت شونزدهم برو بیمارستان ک اگر وضعیتت وخیم بود صبح ساعت ۸ بیام‌اگر وضعیتت اوکی بود مریضامو ویزیت کنم یک بیام.
خلاصههههه، وضعیتم اوکی بود دکتر دو و نیم‌اومد :))))))
ببییییییین من مثل چی ترسیدهههه بودم... تو مسیر اتاق عمل...دکترم اومد گفتم دکتر تروقران منو بیهوش کن من میترسم...که گفت واست خواب اور میزنیم و نزد :))))
ولش کن اینا رو...
کلا بچه زیر پنج دیقه نشد دراوردن...درباره سوند من هیچی متوجه نشدم چون بی حس بودم سوند زدن...بخیه مم نمیدونم جذبی یا کشیدنی به دکتره گفتم جذبی بزن نمیدونم دیگه...اینم بگم تو اتاق عمل همه مرد یودن جز دکترم :))))))))) حتی بخیه مو دکتر اقا زد :)))))
بعدم که یکی دوساعت منو بردن ریکاوری یه پرستار بود بچه رو گذاشت رو سینم بهش شیر داد تو همون اتاق عمل گفته بودم پمپ درد میخوام...بعد منو بردن بخش، پمپ درد اوردن شیاف گذاشتن مثل اینکه دوباره سوندمو عوض کردن که باز حس نکردم چیزی.... فکر میکردم تیغ جراحی اینا رو حس میکنم تو اتاق عمل مثل دندون پزشکی ولی اصلاااااا هیچی نفهمییدممممم...حتی میگن میوفتن رو شکم و اینا باز هیچی حس نکردم...درباره اولین بلند شدن هم من سختم نبود...یعنی همه میگفتن سخته ولی سختیش واسه من شاید ۳۰ درصد بود نه بیشتر....چیزی که برام خیلی خوب بود و اگر نبود نمیدونستم باید چکار کنم پمپ درد بود که تا اخرش استفاده کردم...
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۱ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان کوروش مامان کوروش ۷ ماهگی
سلام خانوما بعد 10 روز اومدم تجربیات بگم

دکترم فریبا حقی بود خیلی عالی بود راضی بودم ازشون واقعا دکتر خیلی خوبیه از همه لحاظ و من سزارین اختیاری بودم 15 تومن گرفتن
و اینکه بیمارستان موسی بن جعفر بودم بیمارستانه همچی خوبی نبود بعضیاشون رفتارشون مثل سگ بود صحبت میکردی جوابتو نمیدادن
و من صبح ساعت 9 بیمارستان بودم کارامو کردم شد 10 نیم بستری شدم اومدن سوند سرم اینا وصل کردم لباس پوشیدم ساعت دو دکتر اومد رفتم اتاق عمل اتاق عمل خیلی باحال بود اولین بار بود ک رفتم 😂و دراز کشیدم میخاستن گولم بزنن گفتن بیهوشی گفتم نه من بیهوشی نمیخام درد بعدش نمیتونم تحمل کنم بی حس میخام دیگ دکتر اومد بی حسی زد اصلا درد نداشت فقط نباید تکون بخوری ساعت 2:40کوروشم بدنیا اومد خداروشکر همه چی خوب بود و بخیه هم جذبی زدم خانم دکتر گفتن جذبی بهتره واقعا جذبی بهتره و اونایی ک بیهوشی بودن تو ریکاوری جیغ میزدن اه ناله من نه دراز کشیده😂آروم 6 بار شکمم فشار دادن فقط 5 پرستار عوضی خیلی بد فشار داد و اینکه چسب بخیه اومد پرستار عوض کنه برام خیلی بد عوض کرد راضی نبودم طوری زده بود ک رون پام گرفته بود و پام سوخته بود این خیلی اذیتم کردحتما جای دکترم برم ازش شکایت میکنم وگرنه اصلا درد نداشتم زایمان خیلی راحتی داشتم واقعا عالی بود برگردم عقب حتما سزارین انتحاب میکنم و بخیه جذبی
و هزینه بیمارستان هم 50 تومن شد
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۰ ماهگی
تجربه سزارین اول: من بیمارستان بوعلی همدان عمل شدم و حدود یکسال تحت نظر دکتر عظیمی بودم که خودشم عملم کرد هزینه بیمارستان حدود ۴۲ ۴۳ تومنی شد و ۶ تومنم دکتر به عنوان دستمزد گرفت. من صبح ساعت ۶ رفتم بیمارستان که یخورده زود و خود پرسنل هم نیومده بودن ولی از شش ونیم چنتا دیگه مامان هم برای عمل اومدن که من چون زودتر از همه رفته بودم نوبتمم برای عمل زودتر شد. اول رفتم بخش زایمان اونجا مدارک و تحویل دادم و سرم برام وصل کردن و سوند.هیچی از وصل کردن سوند نفهمیدم و اصلا درد نداشت ولی بعدش حس خوبی نداشت و احساس میکردم ادرارم میریزه که دوبار پرستار اومد چک کرد و تاکید کرد هیچ مشکلی نداره و فقط بخاطره شستشو فکر میکنم سوند شله . من از اتاق عمل هیچ ترسی نداشتم و ساعت نه رفتم اتاق عمل اونجا با دکترم صحبت کردم ولی از لحظه ای که آمپول بی حسی و بهم زدن و پرده رو کشیدن جلو چشمم استرس تمام وجودمو گرفت و به دکترم میگفتم من میترسم اونام همش باهام صحبت کردن و گفتن نفس عمیق بکش که بهترشدم همون پنج دقیقه اول کوچولو به دنیا اومد و بهم نشونش دادن که همه استرسم رفت ولی چون رو سینم احساس سنگینی میکردم و از استرس خیلی صحبت کردم و سرمو تکون داده بودم تهوع گرفتم و تو اتاق عمل مقدار کمی بالا اوردم که به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود و تو اتاق عمل همه چیز برای هراتفاقی مهیا بود بعد نیم ساعت بخیه زدن تموم شد و انتقالم دادن ریکاوری اونجا بچه رو اوردن بهش شیر دادم البته من بی حس بودم و همه کارارو پرستار کرد بهم گفتن تا یازده تو ریکاوری میمونم ولی فقط یه ربع موندم و انتقالم دادن اتاقی که بهم داده بودن ، عصر باوجودپمپ درد احساس درد کردم ک برام شیاف گذاشتن و بهتر شدم
مامان دختر گلم مامان دختر گلم روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین، پارت ۳
کمی تو ریکاوری موندم و یه لرزی هم اومده بود سراغم ولی خفیف بود. تو اتاق عمل شنیدم که دکترم گفت این دیگه به ماساژ رحمی نیاز نداره. یه موردی هم که از خانمای گهواره شنیده بودم این بود که بعد از عمل ساعتها بی حس هستی و دردی حس نمیکنی ولی من تو همون ریکاوری دردا اومد سراغم. یه پرستار اومد دوتا شکممو فشار داد من جیغم رفت هوا. با التماس گفتم به خدا خودم شنیدم دکتر گفت این ماساژ نیاز نداره. با اخم گفت پروندتو نگاه میکنم. گفتم نگاه نکرده اومدی ماساژ میدی؟ چیزی نگفت و رفت. درد امانمو بریده بود. یه پرستار دیگه اومد رد بشه گفتم خیلی درد دارم گفت مخدر دارم دوس داری بریزم تو سرمت؟ ترسیدم گفتم نه میترسم. اونم رفت . بعدا فهمیدم که کلا روال عادی هست که مورفین میزنن به سرم منم نابلد بودم گفتم نزن و اونم نزد!!! با همون دردا منو به همراه بچه بردن بخش. کل مسیر از درد داد زدم. اون لحظه ای که میخواستن از رو برانکارد بذارنم رو تخت شکمم لرزید یه دردی کشیدم حد نداشت. خدمه اومد گفت باید زیرت پَد پهن کنم و یه جوری منو به پهلو ها هل میداد و زیرم پهن میکرد که از درد جیغ میزدم. بهش گفته بودن بهم شیاف بذاره. ازش پرسیدم شیافمو گذاشتی؟ الکی گفت اره ولی نذاشته بود و من تا بعد ظهر زجر کشیدم. یه سرمی بهم زده بودن گفتن برا اینه که رحم جمع بشه و این سرم دردآوره خودش. پمپ درد هم بهش وصل بود که برا من هییییییچ گونه تاثیری نداشت
ادامه دارد
مامان دونه(نلین)👶 مامان دونه(نلین)👶 ۳ ماهگی
زایمان پر چالشم #پارت دهم
از اتاق عمل که اومدم همه خونوادم منتظر بودن و کنارم بودن اما نی نی نبود منم که نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه شنیدم بچه تا ۱ساعت زیر اکسیژنه...همسرم اومد کنارم گفت خدا خیلی بهمون رحم کرد...نی نی مدفوع کرده بوده و گفتند خیلی خطرناک بوده اما چون تازه این اتفاق افتاده مشکلی نیست و برای احتیاط بچه ۱ساعو زیر اکسیزن هست...بعد ۱ساعت بچه رو ا وردن و پرستار اومد واسه شیردهی که خداروشکر ظاهرا اغوز داشتم ...این بود ماجرای زایمان پر چالش من
در کل از سزارین راضی ام از دکترم خیلی راضی بودم و خداروشکر میکنم که بهمون رحم کرد و اتفاق بدتری نیوفتاد....همسرم گفت تو که اتاق عمل بودی هرچی منتظر شدیم خبری نشد تا اینکا پرستار اومد گفت بچه مدفوع کرده و همه خونوادم خیلی نگران شده بودن و ترسیدن..مادرم کلی گریه کرده بود همسرم به شدت ترسیده بود..و من از همه جا بی خبر بودم چون هیچی به من نگفتن تو اتاق عمل هبچی نگفتن که من بفهمم ...همه چی اوکی به نظر میرسید..به جز اون تعداد مردی که اونحا بود و من کلی معذب بودم که لخت بودم پیش اونا و خیلی خیلی حس بدی داشتم
#فرزند پروری#زایمان#سزارین#عمل
#اتاق عمل
مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۲ سالگی
از اونطرف بچه خیلی زیاد گریه میکرد اصلا هم بهم نشونش ندادن گفتم سردشه بزار گرم شه بعد بیاریمش بعد کلی اصرار پرستار آورد از دور که تو تخت نوزاد بود نشون داد گف ببینش زود ببرنش انقد گریه میکنه اکسیژنش داره میاد پایین خدا به دادت برسه از اون بچه های بلاس
ولی فکر کنم انقد بچمو محکم کشیده بودن بیرون کلی ترسیده بود و دردش اومده بود چون بیش از اندازه گریه میکرد کلا شب اول تو بیمارستان خیلی زیاد گریه کرد هیچ بچه ای اینجوری نبود
بعد ازاینکه بچه رو بردن من عملم ۴۵ دیقه طول کشید در صورتی ک سر زایمان اول کلا ده دیقه یه ربع طول کشید فک کنم بخاطر همین قضیه چسبندگی بود وسطاش حس بالا آوردن شدید داشتم به پرستار گفتم یه پارچه کذاشت زیر گلوم و گفت بالا بیار رو این الان بهت دارو میزنم که من با خوندن آیت الكرسي سعی کردم بالا نیارم دیگه داشتم انکار از هوش میرفتم حتی جون نداشتم جواب سوال های پرستار و دکتر وبدم که یه دارو بهم زد دوباره یکم جون اومد تو بدنم و سرحال تر شدم
کار عملم که تموم شد پرده رو برداشتن و من و گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن سمت ریکاوری من از همون وسطای عمل لرزشم شروع شد و لرز شدید گرفتم تو ریکاوری بدتر شدم که دکتر ریکاوری اومد یچیز مثل بخاری برقی گذاشت بالا سرم که اون خیلی خوبم کرد و واقعا کیف کردم با اون لرزشم افتاد بعد نیم ساعت اومدن از ریکاوری من و بردن پشت در بخش یه پرستار اومد تحویلم گرفت یه دست گذاشتم رو رحمم که چک کنه ببینه فشار نیاز دارم یا نه جیغم رفت هوا ولی خداروشکر دیگ فشار نداد و گفت نیاز نداری یعنی انکار دنیارو بهم دادن از در ک رفتم بیرون شوهرم و مامانم و دیدم ولی حال نداشتم باهاشون حرف بزنم بردنم تو بخش و خدمه اومد تختمو جا به جا کرد
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان پسرم‌ودخترم❤️❤️ مامان پسرم‌ودخترم❤️❤️ ۱۴ ماهگی
مامان فندق مامان فندق ۴ ماهگی
خاطره سزارین

پارت اخر

بعدش بچه رو بردن تمیز کنن بر خلاف تصورم خیلی هم کثیف نبود🥹
دیگه کلا حواسم به بچه بود که دوتا پرستار داشتن کاراشو میکردن هی میپرسیدم سالمه انگشتاش درسته؟ همه چی خوبه؟ نفسش خوبه؟ اونا هم هی ‌اداری میدادن که اره همه چی خوبه بعدش اوردن گرفتنش کنار صورتم …
وای از اون لحظه و اون حس بهترین حس دنیا بود صورتش خیلی داغ بود مخصوصا که اتاق عمل سرد بود داغیشو بیشتر حس میکردم ، دیگه همونجا اشکام ریختن خداروشکر کردم و برای همه کسایی که بچه میخوان دعا مردم که این حس فوق العاده رو خدا قسمت اونا هم بکنه🥺

بعدم بچه رو برد بیرون و ساعتو نگا کردم دقیق ده دقیقه از شروع عمل گذشته بود ، شروع کردن بخیه زدنو منم هی میگفتم که شکممو خوب بخیه بزنین و هیکل ورزشکاریمو خراب نکنید و این حرفا چون دانشجوی رزیدنت کارای بخیه رو انجام میده نه متخصص ولی دکتر هم اونجا بودن و نظارت داشتن بهم گفتن که خیلی خوب بخیه زدن و نگران نباشم .

عملم کلا ۴۵ دقیقه طول کشید بعدم بردنم اتاق ریکاوری که همسرم و مامانم اومدن پیشم فقط خیلی میلرزیدم که از عوارض ببخشی بود ، درد شب اولم خیلی یاد بود نمیتونستم به پشت دراز بکشم بعد ۹ ماه به پهلو خوابیدن ، خداروشکر تا الان که سردرد و کمردرد نداشتم امیدوارم از این به بعدم نداشته باشم چون زیاد حرف زدم و سر تکون دادم بعد عمل 😃
این بود خاطره زایمانم امیدوارم به دردتون بخوره سوالی داشتید در خدمتم❤️