پارت ۸
یادم رفت بگم تو زایشگاه پرستار که رگ میگرفت ازم سوراخ سوراخ کرد گفت وای رگ نداری منم گفتم اولین باره همچین چیزی می‌شنوم من لاغر رگ هام کاملا معلومه ببین پاره پاره کردی دستمو اجازه ندادم انژیو کت به روی دستم ببنده گفتم دردش زیاده بالاخره بعد آبکش کردن دو دستم یدونه بست،اونم که والا سرم نمیدونم از کجا آورده بود شلنگ پر تاشدگی بود،خلاصه بالاخره یه پرستار اومد خدا خیرش بده یکم شرح حال گرفت گفتم یه شیاف نزدن بهم. اورد بزنه گفت وای چقدر زیرت کثیفه کی عوض کردن گفتم عوض نکردن،اونم زیرانداز هایی که خریده بود همسرم روی تخت بود جلوچشم بود اصلا نمی‌گفتند خرت به چند من.رفت به بهیار گفت اومد زیرم که خیلی وضعش خراب بود عوض کرد یکم حس سبکی کردم شیاف هم اثر کرد بهم..این وسط مدام میگفتم گشنمه زود راه برم میگفتن نه باید تا۱۲ شب بمونی گفتم من از شب پیش گشنم میدونستم عملم دیر میشه نصف شب چیزی میخوردم خب،دارم میمیرم شیر ندارم،میگفتن نه گفتم زایمان اولم ۷ ساعت بعد عمل راه رفتم میگفتن نه دستور پزشک ۱۲ ساعت بعد عمله. خطرناکه..بچمم نمیاوردن مادرم فارسی زیاد خوب نمیتونه حرف بزنه،اونجا ترکی ام بلد بودن اما درست حسابی جوابشو نمیدادن یه عده میگفتن مادر فارسی بگو منم ناراحت شدم دیگه مادرم نفرستادم دنبال هیچ کاری،یکی دونفر هم بودن که با محبت حرف میزدن حالا حق اونارو نمیخورم،آخرش برای ملاقات که اومدن همسرم رفت پرسید گفتن نیم ساعت دیگه بچه رو میاریم آوردن یکم دلگرم تر شدم و بعد وقت ملاقات من موندم و پسرم و شیردهی و که نمیشه تکون نخوردتا سر درد و فلان نشی...مامانمم بلد نبود مثل اون پرستار بگیره مجبور بودم هی سر بلند کنم و یچرخونم،مامانمم نمیتونست بره شیرخشک و قطره چکان بخره..

۱ پاسخ

عزیزم قدم نورسیده مبارک باشه انشالله بچه هات زیر سایه پدرومادر بزرگ بشن.....

سوال های مرتبط

مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱ سالگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱ سالگی
تجربه زایمان من پارت سوم
تا یه بار دیگه هم معاینه کردن بازم من دو سانت بودم گفتم خب میخواین یکم راه برم بهم سرم وصل بود ولی نمیدونم سرم چی بود فکر کنم برای جبران کمبود مایعات بود چون من تند تند ادرار داشتم ، نوار قلبی که بهم وصل کرده بودن باز کرد گفت خب راه برو یکم راه رفتم و ورزش کردم و بعدش دراز کشیدم تا صبح شد هی ازشون میپرسیدم نوار قلبش چطوره میگفتن مشکلی نداره خوبه خیالم راحت میشد ، ساعت هفت که شد داشتم ضعف میکردم گشنم بود کولر خاموش کرده بودن خیلی هم گرم بود ، یه ماما اومد گفت گشنت نیس ؟ همراهت برات چیزی نیاورده ؟ از استرسی که برای بچه داشتم گفتم نه هیچی نمیخوام ، ساعت ۹ قرار بود امپول فشار بزنن ، که دوباره اومدن معاینه کردن و یکی دیگه اومد تو اتاق من بستری شد ، قسمت های بستریش دو تخته بود ، من دیگه داشتم ضعف میکردم و خیلی گرمم بود هرچی میگفتم کولر نمیزدن فقط الکی میگفتن روشنه گفتم دارم ضعف میکنم میگفتن باشه ، به ده نفر گفتم اخر سر یکیشون اومد گفت خونه ی خودتون مگه ساعت چند غذا میخوری ، دیگه هیچی نگفتم تا یکیشون اومد گفت امپول فشار ساعت ۸ میزنیم گفتم خیلی گرمه من واقعا ضعف دارم خیلی گشنمه گفت صبحونه نخوردی ؟ گفتم نه وقتی بخوان امپول فشار بزنن اشکالی نداره بخورم ؟ گفت نه اشکالی نداره میگم یکم زودتر بیارن
وقتی اوردن ک من بهم امپول فشار وصل بود و درد داشتم و کلا افتاده بودم رو تخت ، سه تا دونه خرما و یه خیار سبز با بی حالی تمام خوردم و حالم بد بود دیگه نتونستم بخورم ، برام توپ‌ اوردن یک ساعت و نیم رو توپ ورزش کردم شدم ۴ سانت ، دردام شروع شده بود و فقط نفس عمیق میکشیدم زنگ زدن ماما همراهم اومد
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۶ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت ۳
وقتی بیدار شدم دندونام می‌خورد بهم پرستار گفت سردته گفتم آره ،چندتا پارچه انداخت روم یکم بهتر شدم ولی هنوز بدنم می‌لرزید ،همسرم و یکی از خدمه های مرد اومدن و گزاشتنم رو یه تخت دیگه و بردنم سمت بخش ،تو راه یکم با همسرم حرف زدم و متوجه شدم بچم مدفوعشو خورده ،گزاشتنش تو دستگاه که اکسیژن بگیره
رفتم تو بخش ،پرستار اومد گفت اصلا زیر سرت بالش نزار سرت ام تکون نده تا ۸ ساعت ام چیزی نباید بخوری
بچم دو ساعت زیر اکسیژن بود و بعد آوردنش ،لختش کردن چسبوندن به بدنم برا تماس پوست به پوست ،بعدم گفتن شیر بده بهش ولی هرچی تلاش کردم و سینمو فشار دادم شیر نداشتم حتی یه قطره
بهم گفتن سعی کن ماساژ بدی و بدوشی نگران نباش شیرت میاد
ولی چون بچم قندش افتاده بود یکم شیر خشک براش درست کردم و بهش دادم تا ۸ ساعت بگذره خیلی سخت بود ولی به حرفاشون گوش دادم و سرمو تکون ندادم
قبل از ۸ ساعت که داشت اثر بی حسی ها می‌رفت اومدن و برام شیاف گزاشتن
درد داشتم ولی نه اونقدری که میگفتن وحشتناکه و فلان
شیاف ام که زدن خیلی بهتر شد ...
مامان 💙
بردین مامان 💙 بردین ۷ ماهگی
#پارت چهارم(تجربه من از سزارین)💐
خلاصه برای ماساژ شکمی اومدن و نقطه رحم رو فشار دادن چون که بی حس بودم هنوز درد زیادی حس نکردم درد متوسطی بود که قابل تحمل بود بعد از تحویل گرفتنم پرستار نینی رو چک کرد و باز فرستاد اتاق نوزادان تحویل نگرفت که فوراً پسرم رو بردن nicu
منو که بردن اتاقم مامانم و زنعموم و دختر خالم و عمم چهارنفری گذاشتنم روی تخت همون حین سرم دستم کشیده شد حالا روی تخت که از قبل زیر انداز یکبار مصرف گذاشته بودن شده بود پر از خون
پرستار اومد دید نیاز به رگ گیری مجدد هستش که سوراخ سوراخم کرد تا رگ پیدا کرد چون بدن کم آب بود بی جون بود کلی ناشتایی و تشنگی کشیده بودم منم گیج منگ مسکن و مورفین اتاق عمل بودم اصلا هیچ دردی حس نمیکردم اما توی این مدت اصلا نه حرف میزدم نه خیلی سرمو تکون میدادم چون گفته بودن باعث سردرد و سرگیجه شدید میشه و سرم رو محکم با روسری بسته بودم که هوا به گوشام و پیشونیم نخوره پرستار گفت تا ۱۲ ساعت چیزی نخورم و سوند وصله بعد از ۱۲ ساعت باید سوند رو در بیارم و شروع کنم خوردن مایعات و اولین راه رفتن....
مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوم

من عصر ۴ فروردین بستری شدم که ۵ فروردین زایمان کنم
بهم گفتن تا ۱۲ شب هر چی خواستی بخور ولی ۱۲ شب به بعد هیچی نباید بخوری حتی آب ولی من ۱۲ به بعد هم یواشکی آب می‌خوردم 🤣

ساعت تقریبا ۱ شب بود که پرستار اومد ازم آزمایش خون گرفت فرستاد آزمایشگاه جوابش که اومد بهم گفتن هموگلوبین خونت خیلی پایینه روی ۷/۵ بود گفتن باید خون بگیری، ساعت ۲ شب بود بهم یه کیسه خون وصل کردن که شدیداًاااا درد داشت انگار رگای دستم داشتن پاره میشدن در این حد درد داشت بهشون هم میگفتم درد دارم میگفتن خون غلیظه به خاطر همین درد داری،تقریبا ۳ ساعت طول کشید که این کیسه خون تموم بشه و من عین ۳ ساعت رو از درد گریه کردم و مامانم دستمو ماساژ می‌داد که بهتر بشه آخر کیسه خون بود که ماما اومد گفتم خیلی درد داره دستم نمیتونم تحملش کنم گفت باشه کیسه دوم رو رگ دستتو عوض میکنم و من اونجا بود فهمیدم قراره یه کیسه خون دیگه هم بگیرم بیشتر گریم گرفت 😑
خلاصه من از ساعت ۲ شب تا ۷/۳۰ صبح داشتم خون می‌گرفتم

صبح که شد من جزو اولین عمل ها بودم چون وضعیتم اورژانسی بود،منو بردن اتاق عمل ازشون پرسیدم میشه پمپ درد برام بزارید گفتن متخصص بیهوشی به هیچکس اجازه استفاده پمپ درد نمیده😑😑
خلاصه منو بردن داخل اتاق عمل چون از اتاق عمل میترسیدم و تا حالا عمل نداشتم خیلی استرس داشتم منو خوابوندن رو تخت یه آقایی هم بود که خیلی باهام شوخی می‌کرد تا استرسم کم شه که بهم کمک میکرد
یه خانومی گفت پاهاتو جمع کن میخام سوند وصل کنم، سوند وصل کردن درد داشت ولی درحد یه سوزش بعدش خوب میشد
ادامه پارت بعدی ♥️
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوازده:
بعد از اینکه ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتن (البته خالم با خواهرم پیشم موندن)تازه درد رو بیشتر متوجه شدم ،به خواهرم گفتم برو به پرستارا بگو بیان برام شیاف بزارند ،رفت گفت بهشون گفته بودند این سرم که زدیم براش باعث میشه که رحمش جمع بشه و این دردی که داره طبیعیه چون انقباض ایجاد میکنه هرچی بتونه تحمل کنه بهتره و باید با سرعت کم وارد بدنش بشه ضمن اینکه من چون خیلی دستم رو تکون داده بودم انگاری این رگی که برام گرفته بودند درست کار نمیکرد و سرعت سرم خیلی کمترهم شده بود،دیگه یه نیم ساعت بعدش بلاخره یه بهیار اومد و برام ۲تا شیاف باهم عین این وحشی ها زد که درستم نذاشته بود بهش گفتم قبول که نمیکرد اومده درست جاش زده یکم بعدش دردم آرومتر شد،دیگه همش در تلاش برای شیر دادن به نی نی بودیم که حالا فکر کن زیرسرم که بالشت نمیتونستم بزارم،روی دست هم که نمیتونستم بخوابم،سینم هم که نوک نداشت حالا این وسط درد هم داشتم(یعنی خیلی سخته)موفق نمیشدم دیگه خواهرم شیرخشک درست کرد داد به بچه که حداقل سیر بشه و قندش نیوفته،به همین روال گذشت تا ساعت ۵:۳۰اینا،دیگه سرمی که توی دستم بود هم روبه تمومی بود که پرستار اومد و گفت به همراهام که یه چیزی بدند به من بخورم که میان سوندم رو در میارند و باید تا ساعت ۶ پاشم و راه برم،خواهرم چون خودش تجربه ۲تا سزارین داشت گفت زود نیست؟معمولا ۸ ساعت بعد اجازه میدن که یه چیزی بخورند و بعدش میگن که راه بره،پرستار گفت نه دکتر دستور داده ماهم باید برای ساعت ۶ راهش ببریم،دیگه خواهرم ۲تا لیوان آب و آبمیوه بهم داد خوردم که خواهرشوهرم با جاری م هم اومدند برای ملاقات..
ادامه پارت بعدی..
🧸🍼🐣sepide 🧸🍼🐣sepide قصد بارداری
تجربه سزارین من🤭
قرار بود دخترم یکم فروردین بدنیا بیاد ولی من شب چهارشنبه سوری انقباض هام عادی نبود ول نمیکرد قبلا خودش سفت میکرد زود ول میکرد ولی اون شب نه طولانی مدت میگرفت ترسیدم فوری ساعت ۳ صبح رفتم بیمارستان عرفان بلوک زایمان رفتم لباسام عوض کردم رفتم ان اس تی گرفتن ازم نرمال بود ولی پرستار گفت بری باز بر میگردی زنگ زد دکترم گفت اگه دردش زیاد بیام منم واسم تاریخ مهم نبود تنها سلامتی دخترم مهم بود این بود که ترسیدم بیام خونه بدتر بشم گفتم دخترم بدنیا بیارین تا دکترم بیاد به من سوند وصل کردم اصلا اونجوری که اینجا میگفتن نبود من هیچ سوزش و دردی حس نکردم شایدم بخاطر انقباضای بود که داشتم البته نفس عمیق باید بکشی در عرض صدم ثانیه تموم میشه بعدش دکترم اومد رفتم اتاق عمل اونقدر سردم بود بدنم کامل میلرزید گفتم تروخدا یکم گرم کنید اینجا رو 😁 رسید موقع بی حسی زدن و من محکم دست پرستار بیچاره رو گرفته بودم 🤭 دردش از امپول معمولی هم کم تر بود ولی بدی ماجرا اینجا بود که من بی حس نشدم هی گفتن الان پاهات گرم میشه گزگز میکنه گفتم نه باور نکردن اومد تیغ بکشه سردیش حس کردم گفتم نکشا حس دارم گفت نه نداری گفتم دارم اون کشید باز من گفتم فهمیدم دیگه دکتر بیهوشی گفت پاتو بیار بالا ببینم دید اره میارم بالا بلافاصله بیهوشم کردن دیگه نذاشتم بی حسی بزنن پمپ درد هم قبل بی حسی گفته بودم بزنن دیگه چیزی نفهمیدم تا ریکاوری که لرز کردم پاشدم همه جام به لرزه افتاده بود فکم چنان ویبره میرفت نمیتونستم نگهش دارم بهم بخاری وصل کردم خیلی خوب بود اروم شدم بعدم دخترم اوردن که شیر بدم پرستارا کمک کردن خوابیده میک بزنه و اولین بار اونجا دخترم دیدم ولی همه چیز تار میدیدم واضح نبود که یادم بمونه چه شکلیه🥹
مامان میران مامان میران ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان تُپُلَک و نینی مامان تُپُلَک و نینی هفته دوازدهم بارداری
پارت چهارم
ساعت ۱ و بیست دقیقه بود که حس کردم مدفوعم داره میاد اونم ناجور بعد خجالتم میکشیدم به خانم صفایی گفتم گفت نمیتونم ان اس تی رو دربیارم اول معاینه کنم گفت نه با رضایت خودم میرم گفت باشه معاینه کردم برو معاینه کرد دید ۱۰ سانتم یعنی باورمون نمیشد من که فقط حس مدفوع داشتم زود رفت دکتر سال دوم رو صدا زد شوهرمم می‌گفت اون بنده خدا خواب بود اومدن با تیم و اینا همه دورم بودن یکی شکممو به پایین فشار میداد یکی سرمو وصل کرد خانم صفایی و اون خانمه هم داشتن زایمان میکردن منو اولش گفتم نه بزارین برم دستشویی داد میزدم گفتن نه سر بچه هست هی میگفتم نه گفتن باشه مدفوع کن زور بزن مدفوع کن منم شروع کردم پاهامو گذاشتن روی جا پایی گفتن دستامم بزارم پشت پام زور بزنم منم کلاس رفته بودم بلد بودم دردشم دقیقا انگار نصف بود زور زدم حتی پاره هم کردن بعد سر بچه که اومد بیرون میگفتن همینه افرین بازم زور زدم که ساعت ۱ و ۴۰ دقیقه محمد آراد بدنیا اومد گذاشتنش روی سینم ولی بچم خیلی نفساس بد بود گریه هم کرد وزنشم ۲۹۲۵ قد ۵۰ بود پشتشم که جفت اومد بیرون زیاد درد نداشت زور زدم اونم اوک شد ساعت ۲ بود که همه رفتن فقط خانم صفایی با سال دومی موند بخیه زدن ۲۰ دقیقه اونم تموم شد همسرم بهم کیک و ابمیوه داد و پسته و خرما منم خیلی سرحال بود بخیه هارو هم اصلا حسی نداشتم
همسرم یه ربع به سه رفت به مامانم خبر بده که بیاد منو میخان ببرن بخش محمد آراد هم قرار بود چون من متفورمین میخوردم ببرش فردا بیارنش بعد یه خانمه دیگه هم بود ۳۸ هفته بود اونو اسپینال کردن ولی از ساعت ۲ بالا سرش بودن تا ۴ که بچش بدنیا بیاد
مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۸ ماهگی
خبببب بریم برا ادامه ماجرای زایمانم 🤕
پارت هشتم
صبح که مامانم و یه پرستار از بخش نوزادان اومد به مامانم یاد داد چطوری کمک کنه بچه رو شیر بدم خداروشکر بچه هم اذیت نمیکرد
من کلا همه جارو تیره و تار میدیم ساعت از دستم در رفته بود ولی فکر کنم ساعت ۹ صبح اینا بود پنجره بالا سرم رو دیدم هوا روشن بود تا قبل از اون هر دردی که داشتم فکر میکردم طبیعیه و چیزی نیس هر چی باشه کلی بخیه خورده بودم 🥲 قبلش که اومدن کیسه سوند رو عوض کنن پرستار پرسید چقدر بود گفت ۲۰۰تا سر دومین بار هم گفتن ۲۰۰تا برگشتم بالاسرم رو دیدم ۳تا سرم نیم لیتری بهم وصله چرا انقدر کمه خوده پرستارم تعجب کرده بود ولی اهمیت نداد زیاد من به زور چشمام رو باز میکردم یهو یه دلدردی گرفتم دیدم عادی نیس این درد انگار دسشویی داشتم هر چقدر زور میزدم انگار خالی نمیشدم از درد نا نداشتم کسی رو صدا کنم دلم میخواست سوند رو بکنم همونجا کار خودمو بکنم اصلا تحملش سخت بود پرستارا فکر میکردن من بخاطر بخیه هام درد میکشم صدام به زور درمیومد ناله میکردم میگفتم بخاطر خدا کسی نیس یه لحظه بیاد دارم میمیرم تو رو خدا یه لحظه بیاید فکر کنم اول یه خدمه اومد بهش گفتم چطورم رفت پرستار رو خبر کرد پرستار اومد چک کرد گفت من میبینم که سوندت فعاله داره میره میگفتم پس این درد چیه
باهم دیگه حرف میزدن یکی گفت میخوای شستشو بدم و خلاصه دیدم سرنگ آوردن چشمم ترسید 😭
اخه قبلش تو خواب بودم یکی منو صدا کرد گفت ببخشید میخوام رگ بگیرم ازت دیدم لباسمو داد بالا 😭 گفتم تو دستام انقدر رگ دارم اونجا ن تو رو خدا یه مرده داد زد گفت دوتا دستات دارو میگیرن نمیشه 🥲 (از کشاله رونم ینی بین رون و قسمت شرمگاهیم دنبال رگ بودن ) گفتم اونجا خیلی درد میگیره از پام بگیرین 🤕😭
مامان علی مامان علی ۸ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱۱ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.