۱۱ پاسخ

وضع منم همینه خسته شدم دیگه از دستشون

من که هیشکی دورم نبود ، مامانم ده روز اومد و رفت همش تنها بودم

اره منم همین بودم تا اینکه اعصابم بهم ریخته بود دیگه مثلا مادرشوهرم زنگ زد گف داریم میایم اونجا گفتم عه ما الان داشتم صحبت میکردیم بیایم اونجا و رفتیم و دو سه دفعه دیگه اینکارو انجام دادم و وقتی رفتم خونشون گفتم خوش بحالتون همیشه خونتون تمیزه و مرتب من با دوتا بچه انقد سخته نمیتونم کارامو بکنم یهو هم یکی میاد خونمون اصن کلافه میشم و نمیتونم کارامو انجام بدم خیلی سخته با بچه مهمون داری و مهمونی رفتن و بیرون رفتن و حتی تو خونه بودن خدا به همه مادرا صبر بده…..نتیجه این شد که بیشتر الان میگن بیا خونمون تا بیان خونمون

سعی کن کمش کنی
مثلا ، روتینشون رو بهم بزن
یه روز که میدونی قراره خواهر شوهرت بیاد ،قبلش اطلاع بده بیرونید
دوبار اینکارو بکن
یکبار بیان ببینن
که کم بشه
خونه پدرشوهرتم ، یه جوری کمترش کن

والابیشترازخونوادمون این صاحبخونمون ک همم همسایمونه اینجااااس هرسری میاد چشاش فقط اینوراونور میچرخه ببینه خونه در چه وضعه😕

من یه برادر شوهرم خیلی میومد ...بچه هاش دائم میگفتم بریم بریم ....تا اینکه پاک پیچ خورد رفتیم پانسمان کردیم خونه نشین شدم اون موقع یبار گفتن میاییم گفتم نه شرمنده خونم بهم ریختس پام شکستگی داره نمیتونم بلند شم باااااز هم اصرار کرد که بیاییم و فلان اینا ولی گفتم نه یه وقت دیگه ان شاالله‌.....بهشون برنخورد ولی از اون موقع کمتر میان خدارو شکر، شورش در اورده بودن دیگه من خونواده خودمم خوشم نمیاد هعی بیان خواهرم میخواست از شهرستان بیاد به بابام گفتم بهشون بگو الان شرایط پذیرایی ندارم ....چون خانواده من یه شهر دیگه هستن وقتی میان یه هفته میمونن

خانواده شوهرمنم همینطورن.خدا ازشون نگذزه به حق پنج تن..بابچه کوچیک همش باید بپزم وبشورم وپذیرایی کنم.هرچی هم احترام وخوبی مبکنم آخرش هیچ

عزیزم بی محلی کن یا وقتی میاد تعارف را بزار کنار بهش بگو نمیتونم با وجودع بچه مهمانداری کنم پاشو خودت غذا درست کن پاشو چای بیار ب مهمونت بگو اینارو دیگ نمیان بعدم اصلا ت این گرونی چجوری روشون میشه بیان من ک والا یبار جاری بزرگم اومد خونم تازه اونم بعده چند ماه ک تازه هیچوقت هم برای شام نمونده همش ی سر زده و رفته ی روز اومد منم تازه آشپزخانمو از بالا تا پایین پاک کرده بودم اومد و گفت تا من بچه را میگیرم توام پاشو شامتونو درست کن منم تعارف گذاشتم کنار چون میدونستم برای خودمون درست کنم برای اونام باید درست کنم گفتم ن من شام درست نمیکنم قراره چون امشب خسته شدم بریم بیرون شام بخوریم اونم همون بلند شد رفت

نه خدارو شکر به کن همش میگن بیا خونمون بچه رو ببینیم .
چند بار من میرم یکبار اونا میان از عیدتان حالا یکبار خانوادم اومدن ۳۰ بار من رفتم با بچه کوچک نباید زیاد مهمون بیاد

اره وضع ماهم همینه.دیگ نمیتونیم تنها جایی بریم هی میگن دلمون واس نوه تنگ شده همش باید یا اونا بیان یا مابریم

منم وضعم همینه ولی همش خانواده خودمم انقدر مبل و فرشام کثیف شده که حدنداره واقعا حوصله ندارم

سوال های مرتبط

مامان باران💓 مامان باران💓 ۸ ماهگی