۱۰ پاسخ

عزیزم کاملا حق داری ناراحت باشی یه زن تو جامعه ما خیلییییی بهش ظلم میشه و اکثرا با همه چیز کنار میان به خاطر بچه،خانواده،آبرو ... مردای ایرانی اکثرا واسه زندگی مشترک درست تربیت نشدن .بی محل کن با بچه ت خوش باش واسه پچ پچ و صداهایی که آزارت میده موسیقی کودکانه پخش کن با صدای بلند

وای خیلی واست ناراحت شدم منم با خوانواده ی شوهر زندگی میکنم میدونم درکت میکنم چی بت میگزره ولی با شوهرت بحرف بگو اینکارهای که تو داری انجام میدی کارهای درستی نیستن و نزار بره عرق بخوره شوهر منم یه چند دفعه عرق خورده بود اخلاقش با من همینجوری بود بهش گفتم دیگه حق نداری بری عرق این چیزها بخوری تازگیا یکم بهتره 🥲😕

باور کن‌مادر شوهرت‌اینا چیز خورش کردن‌یا دعا‌نوشتن ک ازت‌دلسرد‌بشع‌ یا برو سرکتاب باز کن یا دعا‌مهرو محبتی چیزی بخون‌ایشالا خوب‌میشه منم شوهرم خیلی ازین دوره‌ها داشتیم خیلی اهمیت نمیداد‌ب منو دخترم محلمون نمیذاش من دعا معا نخوندم ولی خیلی باهاش‌حرف زدم

سعي كن خواهر و مادرشو خر كني هر چيييىم ازشون متنفري به زبون بگيرشون حداقل اونا اذيتت نكنن

مگه خدا خودش ي راهي پيشه پامون بذاره .......

منم همینه مشکلم همه مون برا بچهامونیم

ازمن به شماها نصیحت خیلی دوروبر مردارو نگیرین.هرچی بی محلش کنی بیشتر میان سمت آدم

هی خواهر. دست تو دلم نزار که خونه. منم اگه بچه نبود پدرشو درمی‌آوردم و طلاق میگزفتم کل مهریه و نفقمو میگرفتم. ولی پسرم عاشق باباشه. گناه داره. آسیب میبینه. شوهرمم اینو فهمیده و داره می‌تازونه، میدونه یک لحطه هم از پسرم نمیتونم دور بمونم، راحت اذیت میکنه و اعصابمو خرد میکنه. لعنت بهش.

عزیزم فک کن خودت و دخترت هستی اینجوری راحتر زندگی میکنی
حرفای شوهرت و دیگران هم اینجوری فرض کن ک یه خری هست داره عرعر میکنن

تو باید به فکر خودت باشی

الان من نمیتونم بگم طلاق بگیر یا زندگی کن چون به تصمیم خودت برمیگرده

ولی اگ من جای شما بودم اگر همسرم مشکل اعصاب و روان و اینجور چیزا داشت قطعا جدا میشدم
ولی اگ مشکل دیگ ای نداشت زندگی میکردم

والا منم همینم خانوادم خوبی ولی ممیخام برگردم اونجا. میسازم دیگه. چون بچم گناهه

سوال های مرتبط

مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا


ببخشید همیشه میام درد سر هامو ب شما میگم ولی خدا را شکر که شما هستین درد دل با شما مامان های خوب و مهربان آرومم میکنه بهم روحیه میده


گفتم این چند روز منو شوهرم از هم دیگه ناراحت بودیم حرف نمیزدیم دیروز خود شوهرم اومد حرف زد منم حرف زدم باهاش

بعد امروز شوهرم از سر کار اومد دخترم گوشیمو اورد گفت براش فیلم بیارم تو گوشیم فیلم میوه ها هست دخترم منو میخندونه با دستش از تو گوشی میوه بر میداره میخوره ادا خوردن در میاره منو شوهرم و دخترم کنار هم بودیم به شوهرم گفتم نگا مهتاب چکار میکنه بعد گفتم مهتاب اینا چیه داری میخوری خواهر شوهرم با اعصاب خوردی میگه میوه هست دیگه چیه منم نگاش کردم گفتم دنبال دعوایی با هاش دهن ب دهن شدم میگه برادر زادم ب تو ربطی نداره منم گفتم ب تو چه کن دارم با شوهرم و دخترم حرف میزنم خیلی از خواهر شوهرم بدم میاد فقط همین یک خواهر شوهر رو دارم ۱۶ سالشه از مادرش بدتره تو همه کارم کار داره همش ب دخترم میگه دیونه نفهم و فلان من چکار کنم با این خواهر شوهر نفهمم




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا خوبید چه خبر در چه حالین


خانوما من واقعا دیگه صبرم تموم شده تحمل هیچی رو ندارم واقعا دارم بدترین روزای عمرمو زندگی میکنم من با این حال و روزی که دارم نمیتونم یه مادر کامل برای دخترم باشم همش دخترمو دعوا میکنم باهاش بد حرف میزنم داد میزنم سرش موقع که میخوابه میشینم نگاش میکنم قلبم بدرد میاد خودمو میکشم از گریه الانم تو بغلم خوابش برد دارم این تاپیکو با گریه می‌نویسم من واقعا حالم بده هیشکی رو ندارم واقعا من تنها ترین و بی کس ترین آدم رو زمینم


دلیل این همه حال بد و اعصاب خوردیم و همه چی شوهرمو خدا ازش نگذره کوتا میام باهاش خوب حرف میزنم همه کار میکنم ولی نمیشه همش دلمو می‌شکنه داد بی داد میکنه سرم اگه بگم چرا و فلان میخواد منو کتک بزنه هی بهم میگه دوستت ندارم و هزار تا از این حرفا واقعا دیگه نمیدونم چکار کنم خدا شاهده از بس غصه میخورم یه هفته شد شب خواب ب چشمام نمیاد خوابم می‌بره همش کابوس میبینم خواب های بد بد میبینم امروز صبح زود بیدار شدم یه خوابی وحشتناک دیدم گریه کردم شوهرم بیدار شد میگه چرا گفتم خواب بد دیدم میگه بدرک خدا کنه بمیری راحت بشم خیلی حالم بده


خوبه که شما ها رو دارم حرف زدن با شما حال مو بهتر میکنه






بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا


دوباره من اومدم با مشکلات تموم نشدنی


خیلی حالم بده دیگه نمیدونم چکار کنم یه بار میگم یه سمی چیزی هم خودم بخورم هم به دخترم بدم همه چی تموم بشه



دیروز رفتم همراه شوهرم به دخترم دمپایی خریدم شوهرم برای دخترم یه جوجه اردک هم خرید اومدیم خونه ساعت ۸‌ شب دخترم نمیترسه اردک میگرفت تو دستش برادر شوهرم ۱۸ سالشه یه جور دست دخترم فشار میداد دست دخترم رو محکم گرفته بود که اردک رو از دستش بگیره بخدا دخترم غش کرده بود از گریه شوهرمم صداش در نیامد به داداش بگه نکن من خودم دستش ول کردم گفتم تو چکار داره باباش براش خریده که بازی کنه برادر شوهرم سرم داد زد بهم عوضی ل ا ش ی جلو شوهرم منم هر چی از دهنم اومد بهش گفتم همه شون یه حرفی بهم زدن شوهرم راهش گرفت رفت خونه عمش الان هم شوهرم از من ناراحته هم خانوادش مگه من کاری بدی کردم همین برادر شوهرم دو روز پیش یه ته گوشی زد دخترمو هیچی نگفتم







بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری