سلام مامانا خوبید چه خبر در چه حالین


خانوما من واقعا دیگه صبرم تموم شده تحمل هیچی رو ندارم واقعا دارم بدترین روزای عمرمو زندگی میکنم من با این حال و روزی که دارم نمیتونم یه مادر کامل برای دخترم باشم همش دخترمو دعوا میکنم باهاش بد حرف میزنم داد میزنم سرش موقع که میخوابه میشینم نگاش میکنم قلبم بدرد میاد خودمو میکشم از گریه الانم تو بغلم خوابش برد دارم این تاپیکو با گریه می‌نویسم من واقعا حالم بده هیشکی رو ندارم واقعا من تنها ترین و بی کس ترین آدم رو زمینم


دلیل این همه حال بد و اعصاب خوردیم و همه چی شوهرمو خدا ازش نگذره کوتا میام باهاش خوب حرف میزنم همه کار میکنم ولی نمیشه همش دلمو می‌شکنه داد بی داد میکنه سرم اگه بگم چرا و فلان میخواد منو کتک بزنه هی بهم میگه دوستت ندارم و هزار تا از این حرفا واقعا دیگه نمیدونم چکار کنم خدا شاهده از بس غصه میخورم یه هفته شد شب خواب ب چشمام نمیاد خوابم می‌بره همش کابوس میبینم خواب های بد بد میبینم امروز صبح زود بیدار شدم یه خوابی وحشتناک دیدم گریه کردم شوهرم بیدار شد میگه چرا گفتم خواب بد دیدم میگه بدرک خدا کنه بمیری راحت بشم خیلی حالم بده


خوبه که شما ها رو دارم حرف زدن با شما حال مو بهتر میکنه






بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری

۱۲ پاسخ

عزیزم برای خودت و بچت زندگی کن و باهم کیف کنین، تا حد امکان شوهرت و از مرکز توجهت بیرون کن،نگذار طینت بدش روی حال تو تاثیر بزاره، به خودت و بچت برس و باهم خوش باشین، کم کم اونم ذهنیتش عوض میشه و مجبور میشه رفتارش و عوض کنه

کاری که شوهرت با تو میکنه تو با دخترت نکن .یه روان پریشی بزرگ نکن

خب چی میگه ، بالاخره تو ذهن خودش یه دلیلی برا این رفتارا داره ، از کی اینجوری شده از همون اول همین بوده یعنی

اگه خانواده خمایتت میکنن جدا شو
بچه تا ۷سالگی پیش تویه
بعدشم ۹سالگی امتخاب میتونه بکنه کلا یه سال اون وسطو قانون میده بهش که اونم اصن بچه نمیره
یه بار داری زندگی میکنی چرا عذاب میکشی؟ با بچت عشق کن زندگی کن
حیف عمرت
حیف جونت
زدت برو شکایت کن مدرک جمع کن

وااا خب عزیزم برو پیش یک تراپیست

ی چله زیارت عاشورا بگیر توسل کن ب شهید نوید صفری حاجتتو بگو انشالله گره از زندگیت باز میشه

شرایط جدا شدن نداری عزیزم؟
این مرد مریض که نمیشه باهاش زندگی کرد
خدا لعنتش کنه

عزیزم چه میشه کردقسمت هرکسی یه جورنوشته شده قسمت توم همینه توکوتاه بیا حرفش ونشنیده بگیرمدتی بهش کم محلی کن اگه اعتراض کرد بگودوسم نداری لزومی نداره پاپیچت بشم اگه میتونی یه دعا براش بگیر یا شنیدم هرزنی ادرارخودشو به شوهرش بده رامش میشه امتحانش کن بریز تو چایش بهش بده

همین که میدونی با دخترت خوب رفتار نمیکنی از بقیه جلوتری عزیزم
ولش کن شوهرتو با دخترت خوش باش
همه زندگیت بشه دخترت
بزار خرج خونرو بیاره مهر و محبت گدایی نکن

عزیزدلم😔
الان روبرو ضریح امام رضا نشستم دعات کردم
یا امام رضا اگه شوهرت قابل هدایته هدایتش کن
اگه نیست جوری زمین بزنش ک زبونش سرت کوتاه شه
امام رضا ب دات نگا کنه عزیزم 🙏🙏🙏

آخ عزیزم😔
دخترت گناه داره..
دلتو خوش کن به فرشته ایی ک خدا بهت داده.. طفلی این وسط چه گناهی داره
شوهرت اگر پدر خوبی نیس لااقل تو مادر خوبی واسش باش
اگر میتونین برید مشاوره

این چه شوهریه خدا کمکت کنه

سوال های مرتبط

مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا صبح تون بخیر


هر کی تاپیک قبلیم خونده شوهرم دیشب ساعت ۱۰ اومد بهش گفتم مگه من چند تا شوهر دارم داداش هات چه حقی دارن دست رو من بلند کنن میگه من چکار کنم بهش گفتم میخوام ازت جدا بشم میگه بدرک مگه من جوش تو رو میزنم

این مرد مرد زندگی نیس الان خیلی‌ بهتر میدونم الان که من هستم دارم خودم دخترمو نگه میدارم خواهرش و مادرش میگه ما سر مون درد داره دخترت سر صدا میکنن بزار من برم بیبینم این بچه بدبخت رو کی نگه میداره خیلی خیلی سخته شب تا صبح بیدار بودم فقط دخترم و نگا کردم و گریه کردم

میدونم زندگی هیشکی گل و بلبل نیست حالا شاید بعضی هاتون قضاوتم کنید که بچمو ول میکنم ولی من دیگه راهی ندارم شرایط شو هم ندارم دخترمو باهام ببرم خونه بابام










بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا


ببخشید همیشه میام درد سر هامو ب شما میگم ولی خدا را شکر که شما هستین درد دل با شما مامان های خوب و مهربان آرومم میکنه بهم روحیه میده


گفتم این چند روز منو شوهرم از هم دیگه ناراحت بودیم حرف نمیزدیم دیروز خود شوهرم اومد حرف زد منم حرف زدم باهاش

بعد امروز شوهرم از سر کار اومد دخترم گوشیمو اورد گفت براش فیلم بیارم تو گوشیم فیلم میوه ها هست دخترم منو میخندونه با دستش از تو گوشی میوه بر میداره میخوره ادا خوردن در میاره منو شوهرم و دخترم کنار هم بودیم به شوهرم گفتم نگا مهتاب چکار میکنه بعد گفتم مهتاب اینا چیه داری میخوری خواهر شوهرم با اعصاب خوردی میگه میوه هست دیگه چیه منم نگاش کردم گفتم دنبال دعوایی با هاش دهن ب دهن شدم میگه برادر زادم ب تو ربطی نداره منم گفتم ب تو چه کن دارم با شوهرم و دخترم حرف میزنم خیلی از خواهر شوهرم بدم میاد فقط همین یک خواهر شوهر رو دارم ۱۶ سالشه از مادرش بدتره تو همه کارم کار داره همش ب دخترم میگه دیونه نفهم و فلان من چکار کنم با این خواهر شوهر نفهمم




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا


دوباره من اومدم با مشکلات تموم نشدنی


خیلی حالم بده دیگه نمیدونم چکار کنم یه بار میگم یه سمی چیزی هم خودم بخورم هم به دخترم بدم همه چی تموم بشه



دیروز رفتم همراه شوهرم به دخترم دمپایی خریدم شوهرم برای دخترم یه جوجه اردک هم خرید اومدیم خونه ساعت ۸‌ شب دخترم نمیترسه اردک میگرفت تو دستش برادر شوهرم ۱۸ سالشه یه جور دست دخترم فشار میداد دست دخترم رو محکم گرفته بود که اردک رو از دستش بگیره بخدا دخترم غش کرده بود از گریه شوهرمم صداش در نیامد به داداش بگه نکن من خودم دستش ول کردم گفتم تو چکار داره باباش براش خریده که بازی کنه برادر شوهرم سرم داد زد بهم عوضی ل ا ش ی جلو شوهرم منم هر چی از دهنم اومد بهش گفتم همه شون یه حرفی بهم زدن شوهرم راهش گرفت رفت خونه عمش الان هم شوهرم از من ناراحته هم خانوادش مگه من کاری بدی کردم همین برادر شوهرم دو روز پیش یه ته گوشی زد دخترمو هیچی نگفتم







بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
مامانا سلام

دوباره من اومدم

عقد بندان دختر عموی شوهرمه امروز دخترم لباس ندارع به شوهرم یه هف هست میگم من که هیچ برا دخترم لباس بخر کارتش پر از پول میگه ندارم دیشب رفت برا خودش شلوار خرید با رفیقاش رفتن مرغ خریده کباب کرده عرق خریده مزه خریده بعد برای دخترم نداره

منم گفتم نمیرم مادر شوهرم اعصابش خورد شد که چرا نمیری میگم نمیرم میگه تو داری اوقات خونه رو تلخ میکنی دوتا برادر شوهر هام یکی ۱۱ یکی ۱۸ سالشونه هر دوتا منو کتک زدن مادر شوهرمم میخواست بزنه جاریم نذاشت همه شون رفتم عقد بندان همون برادر شوهرم که منو کتک زد گذاشتن تو خونه درم قفل کردن به شوهرم پیام دادم زنگ زدم حتا جواب نداد منم دیگه جدی هم ازش طلاق میگیرم دخترمم نمیدن بهم دعا کنین برام از پسش بر بیام




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری