سلام مامانا صبح تون بخیر


هر کی تاپیک قبلیم خونده شوهرم دیشب ساعت ۱۰ اومد بهش گفتم مگه من چند تا شوهر دارم داداش هات چه حقی دارن دست رو من بلند کنن میگه من چکار کنم بهش گفتم میخوام ازت جدا بشم میگه بدرک مگه من جوش تو رو میزنم

این مرد مرد زندگی نیس الان خیلی‌ بهتر میدونم الان که من هستم دارم خودم دخترمو نگه میدارم خواهرش و مادرش میگه ما سر مون درد داره دخترت سر صدا میکنن بزار من برم بیبینم این بچه بدبخت رو کی نگه میداره خیلی خیلی سخته شب تا صبح بیدار بودم فقط دخترم و نگا کردم و گریه کردم

میدونم زندگی هیشکی گل و بلبل نیست حالا شاید بعضی هاتون قضاوتم کنید که بچمو ول میکنم ولی من دیگه راهی ندارم شرایط شو هم ندارم دخترمو باهام ببرم خونه بابام










بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری

۲۰ پاسخ

اصلا بدون دخترت نرو همون بلاهایی که سر خودت آوردن و کتک زدن و سر اون طفلک میارن در نبود تو اونم کتک میزنن هرجور شده با خودت ببر چ جوری دلت میاد ازش دور باشی

با علم اینکه میدونستی چه آدمایی هستن اون بچه رو آوردی پس یا بسوز بساز یا بچه رو ببر این خانواده دنبالت نمیان یا بگی بچه اذیتشون کنه میان منت کشی

۹۰ درصد مشکلات ازاینکه نزدیک‌خانواده شوهری

اگه نمیتونی بچتو ببری چرا به دنیا آوردیش؟اون مردی که حیوونه به تو رحم نکرده به دخترت رحم میکنه بابای خوبی میشه؟بچتو بین این ارازل و اوباش میخوای ول کنی با چه عقلی؟بعد فکر میکنی میان منت کشی برات؟

شکایت کن ازشون همم از خانوادش...اگرم جدا بشی مهریه داری و همم اون بچه نفقه داره...ولی هیچوقت بچتو با همچین آدمایی تنها نزار...اون پدر بی وجودش حتی بخاطر بچشم که شده ازت دفاع نمیکنه بعد اونوقت میخای بچتو بزاری پیششون

تورو خدا بچتو ول نکن زیر دستشون مخصوصا که دختره اینا که انقد وحشین ممکنه حتی برادر شوهرات مخصوصا که سنشون کمه به بچه تعرض و تجاوز کنن انقد کتکش بزنن میشه کلفت زیر دستشون توروخدا ببرش خودتو نجات نده بچه رو هم نجات بده

سلام عزیزم
تاپیک هات و خوندم‌
پدرت نمیتونه بیاد با شوهرت حرف بزنه خونه جدا بگیرین مستقل زندگی کنین
اگه از مادر شوهرت جدا زندگی کنی شاید وضع زندگیت از این بهتر بشه

طلاق بگیر بچتم ببر نمون توروخدا

ببین به شوهرت بگو اگه تو یکم پشتم دربیای و هوامو داشته باشی هیچکدوم از اونا به خودشون اجازه بی احترامی نمیدن .باید رو شوهرت کار کن .شنیدم که گفته بودی شوهرم اومد پیشم کارشو انجام دادو سریع رفت خوابید پیش خانوادش که نفهمن رابطه داشته
بگو من دلم میخواد پیش تو بخوابم
البته اگه حالیش بشه این چیزا وبا زبونی که فکر میکنی بهتر درک میکنه باهاش صحبت کن .
همه میگن بهش بی اهمیتی کن ولی من میگم اتفاقا بش محبت کن مثلا چطوری ؟میاد براش خودت سفره بنداز .لباساساشو شستی جلو خودش اتوبزن ..از این قبیل کارا

سلام عزیزم صبحت بخیر.ببین اگ بچت شیر خودتو میخوره شیرت رو قطع کن خیلی برا آرامش اثر داره و انرژیت رو نمیگیره و حوصله و صبرت بیشتر میشه.لباس قشنگ و تمیز تن خودتو دخترت کن اگ مث بیشتریا هزینه نداری نو بخری همونها رو تمیر کن و اتو بزن.برا خودت کلاس بزار.زود به زود حموم برو چون حموم کردن آرامش میده.موهاتونو قشنگ ببند.زیاد باخنواده شو۶رت حرف نزن تا دخالت نکنن.صمیمی نباش.قشنگ بشین.پیششون دراز نکش.هنگام استراحت در اتاقتون رو ببند.پولی اگه هست قایمکی بداخودت جمع کن.پیش اونا باشوهرت بحث نکن چون طرف پسرشون رو میگیرن.پیامکی با شوهرت دلخوریهاتو بگو.سر سفره با چنگال غذا بخورید.کتاب زیاد بخون.بخدا طلاق اصلا خوب نیست.بمون و خودتو سرگرم کن دخترت پیش این کم عقلا تلف میشه.معلومه که خودت خیلی از لحاظ تربیتی و فرهنگی و خانواده از اونا بالاتری.سر وقت برو بخواب.در ذهنت بگو اینادر حد من نیستن که دهن به دهن بشم باهاشون.سعی کن با پدر شو۶رت صمیمی بشی کاراهی اونو بکن.اینا تجربه های منه.

عزیز ی بچه 11و 18ساله چراباید روت دست بلندکنن؟ مگه زبون نداری؟ توهم دوتابزن تو دهن اینو اون، الکیه مگه دختر
من خودم تاحالا ازاینکارانکردم ولی خیلی شنیدم ک جواب گرفتن،و میدونم ک وجودداره، برو یجای مطمئن پیش دعانویسی چیزی زبون شوهرتوخونوادشو ببند، شرایطتتو بگو

واای نکن تو رو خدا ...اون بچه طفل معصوم گناه داره...هر چند میدونم نمی تونی این کار رو با بچت بکنی آدم توی اعصبانیت یه چی میگه ولی دلشو نداره یه مادر از بچش دس بکشه.... با بچت برو ولی تنها نه ...اون خونواده اگه خونواده بودن بخاطر بچتم که شده هرگز اینطوری باهات رفتار نمیکردن...خدای ناکرده یه بلایی سر بچت میارن نکن تو رو خدا...وقتی از صدای نوه اشون بیزارن اونوقت با چه امیدی میخای بچتو واسشون بزاری رو بری...مطمعن باش بعد رفتنت حتی امکان اینکه روش دست بلند کنن هست...پس نکن بخدا اعصابم از حرفت ریخته بهم دلم پیش بچته

عزززیزم .خیلی,توفکرتم
میدونم ن راه پس داری ن پیش
ولی ای کاااش ی کاری میکردی,شوهرت مطیعت میشد
اون بچه خییلی گناه داره
اونا اصلا رحم تووجودشون نیست بچتو زجرش میدن تونباشی
من میگم زندگی اینجور نمیمونه بالاخره
اون بچه هم بزرگ میشه و زبونش دراز میشه رو پدرش و خانوادش و میشه حامیت
اگه میتونی تحمل کن چاره ای نیست بخاطر بچتم ک شده بمون وبحنگ باهاشون
تووشوهرت وقتی بحثی دارین اصلا اجازه نده خانوادش بو ببرش
هرکدومم بالفرض فهمیدن شما بحث دارین علت خواستن سگ محلشون کن
ک رودار نشن بخان دخالت کنن یا دست روت بلند کنن

وقتی خودت نمیتونی اون خانواده رو تحمل کنی
با چه دلی دخترتون میزاری
یخورده مادر باش هرچی برای خودت نخواستی برای اون طفل هم نخواه

میگم شاید واقعا شوهرت دلش جای دیگه ک از تو سیر شده تا کسی جاتو تو دلش نگیره اخلاقش بد نمیشه الکی ک اون الان فکر زکرش اونجاس از تو خسته اس ب نظر من ک بچه رو بردار برو با همچین خانواده زندگی نکن ی نون خشک خونه بابات گیرت بیاد بهتر از این جنگ اعصاب و خانواده شوخر و سگ هست ک .

حتما برو ولی بچتم با خودت ببر تا ۷ سالگی قانونا مال تو هس بچه

نشه بری وبچتونبری اینا هم حوصله نگهدارییونداشته باشن وبچتوبفروشن حواست باشه چقدر این بچه گناه داره

بنظرم برو ببین چی میشه اگ اعمیت ب دخترش بده خودش میاد سراغت
میبینع شما هرجوری میسازی
وای باشمسیر بزنه عجب ادمیه اوف

وای خدا اصلااهیچ حقی ندار کسی جز شوهر ب شما چیزی بگ
والا اگ یکی بمن چیزی گف شوهرم جنگ راه مبندازه
ببین بحث داریم دعوا هست
اما هیچوقت اجاز نداد کسی بهم بی احتزامی کنه همیش جلو همه احترامم کزد
چ برسع یکب بخاد دس روم بلندکنه

معطل نکن بنداز برو بزار برابچه اذیت بشن همچین به دست وپات بیفتن‌اونموقه توم بگو بایدتعهد محضری هم خدت هم خانوادت بدین که اذیتم نمی‌کنین‌ازین ببعد تابرگردم برو ومحکم باش

سوال های مرتبط

مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا خوبید چه خبر در چه حالین


خانوما من واقعا دیگه صبرم تموم شده تحمل هیچی رو ندارم واقعا دارم بدترین روزای عمرمو زندگی میکنم من با این حال و روزی که دارم نمیتونم یه مادر کامل برای دخترم باشم همش دخترمو دعوا میکنم باهاش بد حرف میزنم داد میزنم سرش موقع که میخوابه میشینم نگاش میکنم قلبم بدرد میاد خودمو میکشم از گریه الانم تو بغلم خوابش برد دارم این تاپیکو با گریه می‌نویسم من واقعا حالم بده هیشکی رو ندارم واقعا من تنها ترین و بی کس ترین آدم رو زمینم


دلیل این همه حال بد و اعصاب خوردیم و همه چی شوهرمو خدا ازش نگذره کوتا میام باهاش خوب حرف میزنم همه کار میکنم ولی نمیشه همش دلمو می‌شکنه داد بی داد میکنه سرم اگه بگم چرا و فلان میخواد منو کتک بزنه هی بهم میگه دوستت ندارم و هزار تا از این حرفا واقعا دیگه نمیدونم چکار کنم خدا شاهده از بس غصه میخورم یه هفته شد شب خواب ب چشمام نمیاد خوابم می‌بره همش کابوس میبینم خواب های بد بد میبینم امروز صبح زود بیدار شدم یه خوابی وحشتناک دیدم گریه کردم شوهرم بیدار شد میگه چرا گفتم خواب بد دیدم میگه بدرک خدا کنه بمیری راحت بشم خیلی حالم بده


خوبه که شما ها رو دارم حرف زدن با شما حال مو بهتر میکنه






بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
سلام مامانا


دوباره من اومدم با مشکلات تموم نشدنی


خیلی حالم بده دیگه نمیدونم چکار کنم یه بار میگم یه سمی چیزی هم خودم بخورم هم به دخترم بدم همه چی تموم بشه



دیروز رفتم همراه شوهرم به دخترم دمپایی خریدم شوهرم برای دخترم یه جوجه اردک هم خرید اومدیم خونه ساعت ۸‌ شب دخترم نمیترسه اردک میگرفت تو دستش برادر شوهرم ۱۸ سالشه یه جور دست دخترم فشار میداد دست دخترم رو محکم گرفته بود که اردک رو از دستش بگیره بخدا دخترم غش کرده بود از گریه شوهرمم صداش در نیامد به داداش بگه نکن من خودم دستش ول کردم گفتم تو چکار داره باباش براش خریده که بازی کنه برادر شوهرم سرم داد زد بهم عوضی ل ا ش ی جلو شوهرم منم هر چی از دهنم اومد بهش گفتم همه شون یه حرفی بهم زدن شوهرم راهش گرفت رفت خونه عمش الان هم شوهرم از من ناراحته هم خانوادش مگه من کاری بدی کردم همین برادر شوهرم دو روز پیش یه ته گوشی زد دخترمو هیچی نگفتم







بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری
مامان مهتاب جونم مامان مهتاب جونم ۱ سالگی
مامانا سلام

دوباره من اومدم

عقد بندان دختر عموی شوهرمه امروز دخترم لباس ندارع به شوهرم یه هف هست میگم من که هیچ برا دخترم لباس بخر کارتش پر از پول میگه ندارم دیشب رفت برا خودش شلوار خرید با رفیقاش رفتن مرغ خریده کباب کرده عرق خریده مزه خریده بعد برای دخترم نداره

منم گفتم نمیرم مادر شوهرم اعصابش خورد شد که چرا نمیری میگم نمیرم میگه تو داری اوقات خونه رو تلخ میکنی دوتا برادر شوهر هام یکی ۱۱ یکی ۱۸ سالشونه هر دوتا منو کتک زدن مادر شوهرمم میخواست بزنه جاریم نذاشت همه شون رفتم عقد بندان همون برادر شوهرم که منو کتک زد گذاشتن تو خونه درم قفل کردن به شوهرم پیام دادم زنگ زدم حتا جواب نداد منم دیگه جدی هم ازش طلاق میگیرم دخترمم نمیدن بهم دعا کنین برام از پسش بر بیام




بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری