۴ پاسخ

بزا تو کالسکه ببرش برگرده 🥰

خودت ببرش عزیزم گناه داره بچه

ن بابا سرماکجابوده هواانقدر گرمهههه
منم دخترموبردم حموم بازخیس عرقه

نه بابا هوا گرمه سرما چرا بخوره
پاشو خواهر ببرش گناه داره من پریودم جوون ندارم اصلا ولی دلم میسوزه شامم زودتر گذاشتم که بچه هام ببرم پارک

سوال های مرتبط

مامان کیان و رایان مامان کیان و رایان ۱۲ ماهگی
سلام خانما من با شوهرم از دیروز تا حالا قهرم شبا خونه نمیاد ظهر اومد خونه ناهار خورد پسر بزرگم ۴ سال و نیم داره گفت میخوام با بابام برم گریه.زاری کرد که میخوام برم منم زنگ زدم باباش اومد دنبالش با خودش بردش میره یه شهر دیگه خونه مامانم اینا هم همونجا هست بعد وقتی میخواست بره خیلی بغض داشت انگار دلش نمی‌خواست بره خیلی گرد بعد رفت بغل باباش با گریه از من خداحافظی کرد رفت اولین باره ازم دور میشه شبی هم نمیاد من الان دلم داره میترکه دارم خودمو خفه میکنم از گریه اولین باره ازم دورشده خودشم خیلی ناراحت بود بهش گفتم بیا پیش خودم بعد از ظهر میبرمت پارک اما مثل اینکه دو دل بود رفت همیشه فکر میکردم اگر با باباش بره من خیلی راحتم دیگه اذیت نمیکنه من میتونم یه کم برای خودم باشم اما الان دارم میترکم نیست انگار دنیا برام سوت و کوره خیلی حالم خرابه کلش نمی‌رفت حالا چکار کنم چطور با خودم کنار بیام تا فردا نترکم
شیر خشک رفلاکس. کولیک.شیر مادر
مامان شهراد👑❤️ مامان شهراد👑❤️ ۱۱ ماهگی
باورتون میشه اگه بگم سه روز پیش خدا شهرادو دوباره به من برگردوند؟؟؟
ما خونه ی ملوک السلطنه بودیم،موقع برگشت به باباعلی گفتم مامانم اینا و خالم اینا پیش مادربزرگمن من و شهرادم میریم اونجا بمونیم امشبو،
بابا علی ما رو برد اونجا و من تو مسیر به مامانم گفتم بچم غذا نخورده بیزحمت براش غذا بذار،
موقع غذا که شد بچم داشت با خالم اینا بازی میکرد و قهقهه میزد که مامانم گفت نخندونیدش داره غذا میخوره،
دقیقا هم نشسته بود زیر میزی که مادر بزرگم همیشه اونجا غذاشو میخوره،
یه لحظه دیدم بچم جیغی از ته دل کشید،
فکر کردم دستش پیچ خورد یا پاش اومدم سمتش و دیدم مامانم میگه خدایا بچم
نگفتم نخندونیدش؟
ولی من از صدای جیغش فهمیدم گفتم استخون تو غذاش بوده،
مامانم گفتم نه من استخون حس نکردم داشتم غذا میدادم،
برگردوندیم و هی پشتش میزدیم ولی فایده نداشت بچم داشت خفه میشد و عق میزد مدام،
رفتم گوشیمو بیارم زنگ بزنم اورژانس دیدم خالم بچمو گرفته تو بغل داره گریه میکنه میگه اب بدید بهش،
دیدم زمان به اورژانس نمیرسه دویدم بچه رو کشیدم از بغل مامانم بیرم گفتم آب نده دمرش کردم دستمو گذاشتم رو جناق سینش محکم پشت هم هی زدم تو کمرش،
دیدم خالم یه چیزی از تو دهنش کشید بیرون گفت وای استخون،با استخونه خونابه هم از دهنش زد بیرون
با اینکه مامانم قبل اومدن ما یه دست کامل همه جا رو جارو کشیده بود نمیدونم از کجا اینو برداشته بود…..
بعدم از شدت گریه تو بغلم خوابش برد
من گریه کن،خالم گریه کن و مامانم گریه🤦🏻‍♀️
بقیش تو کپشنه