چرا واقعا مردا درک نمیکنن حال زنشونو؟
من کار هرروزم اینه از صبح تا شب بشور و بساب و تمیز کن و به بچه رسیدگی کن تو کل هفته یه پنجشنبه رو خیلی سخت نمیگیرم اونم نه همیشه امروز خیلی کار داشتم کمبود خواب داشتم شدید خونه تمیز کردم غذا درست کردم دخترمو بردم دکتر خودم رفتم دکتر بخاطر حالت تهوع و سر‌گیجه‌ای که داشتم تهشم شوهرم میگه مگه چیکار میکنی همش خونه‌ای دیگه به این فکر نمیکنه که خونه هم کار داره🥲
انقد خسته شده بودم و دلم گرفته بود دخترمو گذاشتم کنارش تو سالن رفتم اتاق درو قفل کردم نشستم کلی گریه کردم دخترمم همش گریه میکرد درو باز کردم دیدم خودش سرش تو گوشیه تو اکسپلور میچرخه عین خیالشم نیس جانا داره گریه میکنه و جیغ میزنه
رفتم دخترمو برداشتم رفتم اتاقش درو بستم تو بغلم خوابوندمش خودمم یه پتو بالشت آوردم کنارش خوابیدم🙂
اگر دعوایی کرده بودیم اگر حرفی زده بودم بهش اذیت نمیشدم که چرا حال زن و بچش براش مهم نیست بعد میگه بچه بیار..
روز به روز که جانا بزرگتر میشه شوهرم از من دور میشه من همیشه صدمو گذاشتم براش اما دلشو زده خوبیام💔

تصویر
۱۸ پاسخ

متاسفانه خیلی از مردا همینن
خانه داری سخت ترین شغل دنیاست اما کو درک بخدا ما زنا خیلی بیچاره ایم 😔😔😔

اتفاقا از این همه بی‌مسئولیتی شوهرت ساده نگذر ... یعنی چی که همه مردها همینن؟؟؟ والا اونم پدره ... باید مشارکت کنه هم تو بچه داری و هم در کارهای خونه. باور نمیکنم بچه گریه کنه و پدر سرش تو گوشی باشه ... چطور کنار میای ؟

عزیزم یه مدت کارای خونه رو اصلا انجام نده خودتو بزن به مریضی میدونم سخته اما انجام نده بذار ببینه خونه کثیف میشه لباس کثیف میشه ظرفا کثیف میشن به نظر من این کار رو کن به خدا اینا فکر میکنن خونه خودش تمیزه غذا خودش آماده میشه لباسا خودشون شسته میشن اشپزخونه خودش مرتبه تمیزه

بگو لامصب تو میری بیرون کار می‌کنی باز آخر ماه ی حقوقی میگیری دلت خوش میشه
بگو من چی ن حقوقی میگیرم ن چیزی عوض ذستت دردنکنس

بدون منت براتون کار میکنم آخرشم طلبکارین

گاهی اوقات شوهر منم همینجوری می‌کنه منم کلی جیغ جیغ میکنم آخر بچرو میگیره
یعنی بدجووور عصبی میشماااا😬😐

سخت نگیر اکثر شوهرا همینن
انتظارت که بیاری پایین خودت در آرامشی
بش محل نده

عزیزم همشون همینن
من میدم بهش بچه رو یه دقیقه بعد میاد پیش من میگه ببین مامان داره ظرف میشوره برو پیشش🤨🤨🤨🤨
همش هم میگه زیر باد کولر لم دادی😶😶😶😶
درسته سختمونه ولی یه سری زیبایی های بچه رو نمیبینن
مثلا الان من بیدارم اون یه ساعته خوابه
الان نی نی مون خوابش برد چ کیوت خوابیده

تصویر

منم مث تو. شوهرم بعضی روزا ک اذیتم میکنه شوخی دستی میکنه هی میزنه محکم به پام سرم انقد بی دفاعم هم از زور هم از زبون بعد میشینم گریه میکنم بهمم میگه بی جنبه بعد مثل مامان دوتا گل پسر میگه کار خونه ۱ ساعته تمومه بچه هم ک ارومه همش بعد نصف روز ک خونه باشه پسرم گریه کنه میگه اه حوصلشو ندارم چقد نق میزنه صداش تو مغزمه من رفتم بیرون بعد شب میاد منم حرصی صبح تا شب خونه بخاطر غیرت زیاد شوهرم ک نمیزاره برم جایی

یه مدت کارهای خونه رو نکن عزیزم
من وقتی کم میارم نه غذا درست میکنم نه کارهای خونه رو میکنم ولی شوهرم هیچ کاری باهام نداره میگه فقط بچم اذیت نشه وخودت کارها روبعدا میکنی

تنها کاری ک میتونی باهاش کنی سرد برخورد کن .فک نکنه وقتی اون نیس تو هستی بزار فک کنه تو هم نیسی

انقد خودت عذاب میدی فردا پسفردا معده درد و قلب درد و خدای نکرده میگیری
ول کن بابا

اهمیت نده زیادم کار اینا انجام نده بزار یذرع خونه بهم ریخته بمونه تا بفهمه قدر زندگیتو بدونه


برو برا خودت خرید پول خرج کن برا خودت
بیخیال دنیا دوروزه اونم میخای خودت پیر کنی

همه همینجورن کارخونه ومادربودن خیلی سخته هیچ وقتم مرخصی وتعطیلی نداره همش میگن شماتوخونه ایی یه غذاس پختی دودقیقه کارداره ظرف دودقیقه جارودودقیقه همش سرجمع یک ساعتم نمیشه ماازصبح تاشب سرکاریم شبم نمی تونیم استراحت کنیم شبام تخت میخوابن مادارن که تاصبح بایدچندباربیداربشن غصه نخورعزیزم تقریباهمه مثل همن به جزیه عده ایی ازآقایون که درکشون بالاس

واقعا درکت میکنم عزیزم، کم هستن مردایی که قدردان زن هاشون باشن اتفاقا خانه داری سخت ترین و بی مزد ترین شغل دنیاست مخصوصا مادر که باشی، همه وظایف رو دوش خودت نزار بزار اونم احساس کنه همه چیز وظیقه شما نیست

شل کن
قراره نیست همجا ۱۰۰بزاری
خونه رو تمیز نکن بچه رو بده شوهرت نگه دارع به خودت برس .برو ارایشگاع .موهامو رنگ کن
دلت باز بشه
اول خودت باید حال دلتو خوب کنی چشم انتظار نباش کسی حالتو خوب کنه عزیزدلم قربون چشاتتت برم ک😘❤

مردا فقط اونجاشون بلندبشه یاد زنا میفتن متاسفانه 🙃

خسته نباشی عزیزم. من با خانواده شوهرم زندگی میکنم اونا سه نفر هستن خودمون هم چهار نفر من غذا درست کن ظرف بشور جارو کن ووووو غیره که خانوما که میدونن کار خونه تمومی نداره و اصلام مادر شوهرم کمکم نمیده فقط بعضی موقعه ها بچه رو میگیره .بعد شوهرم وقتی از سرکار میاد میگهه خوشبحالت داخل خونه بیکار برا خودت کیف میکی کلا بگم شوهرا همشون همینن وقتی بچه داره گریه هم میکنع بخدا اگع یک در صد هم براش مهمه

غصه نخور منم همینم زبون تشکر ندارن که بچه هم یاد بگیره شکر گزار باشه

انگار من دارم تایپ میکنم🥲
من انقد خونه تمیز میکنم همش خونم بوی وایتکس شوینده شیشه پاککن میده شوهرم صب میرع تا شب ۱_۲ سرکاره
بعد میگه کووو تو کار میکنی میگم ارع راس میگی چون همیشه خونه مرتب دیدی سرویس همیشه تمیز بوده نژاشتم جایی کثیف بشه تو راحت بری جای تمیز بر💩ینی
بعدشم قرار نیس که من وسیله جابه جا کنم تا تو بفهمی من کار کردم همش میگه کار تو بخور بخواب هس درحالی که دریغ از یع ذره استراحت یا خواب شبا دیر میخابم صب زود بیدار میشم بیرون نمیرم همش خونه ام یه شوهر دارم انقد شکاکه حتی یه اینستاهم ندارم تو گوشیم

الهیی🥲🥲میفهمم عزیزم کاش توام زیاد به خونه توجه نکنی منظورم زیاد نساب تمیز نکن آرامش خودت و بچت از همه چیز مهم تره
روزا بچتو بردار برو بیرون بگرد تا افسرده نشی وگرنه اینجور پیش بره حالت بدتر میشه

سوال های مرتبط

مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
رفتم پیش دکتر سونو رو دادم بهش گفت خوبه مشکلی نداره فقط دوتا کیست توی سرش داره و یدونه ضایعه تو قلبش چیز مهمی نیست
دنیا دور سرم چرخید نمیفهمیدم چی میگه ادرس بهترین دکتر شهرمونو داد گفت دوسه هفته دیگه برو پیشش اکوی قلب جنین بده خیالت راحت بشه
تاکیدم کرد که چیزی نیست تا یکی دوماه دیگه کیستت رفع میشن و مهم نیست ولی من این حرفا حالیم نبود از مطب اومدم و به مامانم گفتم مشکل داره به زور خودمو نگه داشته بودم مادربیچارمم جرات نمیکرد باهام حرف بزنه بغض کرده بود هرچی گفت بیا خونه ما نرفتم رفتم خونه خودمون دیدم کلید ندارم زنگ زدم شوهرم گفتم کلید ندارم بیا تو همین حین مادرم شوهرمو دیده بود توخیابون افتاده بود گریه گفته بود برو خونه
من دم‌در بودم اشکام بی صدا میریختن و منتظر شوهرم بودم شوهرم رسید درو باز کرد همین که رفتیم تو انقدررر گریه کردم انقدررررررر گریه کردم زجه میزدم گفتم دکتر اینطور گفته اونم میگفت خب مگه نگفته رفع میشه ولی من این حرفا حالیم نبود
حالا که فکر میکنم چقدر احمق بودم خب دکتر گفت مشکلی نداره چرا کولی بازی دراوردم
شوهرم هرکار میکرد نمیتونست ارومم کنه خلاصه چند روز گذشت و من اروم تر شده بودم ولی همسرم تا دوهفته توحال خودش بود و میترسید
هفته بیست و سه من رفتم برای اکو‌قلب جنین دکتر نزدیک نیم ساعت سونو کرد و گفت اون ضایعه تجمع کلسیمه و چیزی نیست سالمه گفتم دکتر گفتن توی سرش کیست داره میشه یه نگاه کنی نگاه کرد گفت یک میلیه داره از بین میره
کیستای سرش چهارمیلی بودن
خیالم راحت شد خاستم نفس راحتی بکشم که...
مامان بچه مامان بچه ۱۰ ماهگی
وای امشب برای یک دقیقه قلبم دیگه نمیزد
دخترمو گذاشته بودم خونه مادرشوهرم گفتم تا شام بخورم اینم اونحا بمونه من استراحت کنم راحت غذا بخورم
دو ساعت گذاشتمش پایین الان رفتم بیارمش رو پله صداشو شنیدم فکر کردم داره میگه دههه دهه و حرف میزنه ذوق کردم ذووققق باشه دویدم پایین دیدم نههه داره گریه میکنه هققق هقققا یعنی یه جوری گریه میکرد جیگرم داشت کباب میشد اصلا از تههه دل هق هق میکرد
منم هی زنگ درو میزدم پدر شوهرمم هی مادرشوهرمو صدا میزد آخه پدر شوهرم مشکل نخاعی داره سر یه حادثه دیگه نمیتونه مساقل راه بره باید از یه چیزی بگیره تا بتونه راه برهنهاعش کش اومده
خلاصه فکر کن صدای گریه و هق هق بچمو میشنیدم اما پشت در بودم یعنی قلبم نمیزد دلم داشت کنده میشد کم مونده بود بشینم گریه کنم
میگفتم بچم چی شده که اینحوری داره گریه می‌کنه چرا کسی بر نمیداره چرا درو باز نمیکنن نکنه بچه چیزیش شده که از تذسشون باز نمیکنن خلاصه هزار تا فکر اخر پدر شوهرم کشون کشون خودشو رسوند به در باز کرد دویدم برداشتمش نگو خواب بوده مادرشوهرم رفته یه لحظه مغازه پایین پدرشوهرمم دستشویی بوده بچه بیدار میشه میبینه تنهاس
مامان بچه مامان بچه ۱۰ ماهگی
امروز خیلی خسته شدم خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت۸ بود فمر کن بچ هم گشنه نه شام واسه اون پختم نه واسه خودم دیگه سریع یه چی دادم بچه خورد و شامشو بعدش پختم بعدم شام خودمون یکسره کار کردم تا ۱۲ بعد از اونم بچم تا همین نیم ساعت پیش بازی میخواست کلی باهاش بازی کردم به زووورررر خوابوندم شوخرمم عین دسته بیل ...
اخر دیگه سگ شدم رفتم داد کشیدم گفتم مگه فقط بچه منه انداختیش سر مننن همه کاراشو؟؟ پاشو بیا بخوابونش قبلش چند بار گفته بودم بیا بخوابونش من خوابم میاد هی باشه سر سری میگفت میپیچوند سری اخر رفتم داد کشیدم ترسید اومد بعد بچه داشت شیر میخورد رفت رفتم دعواش کردم گفتم خجالت نمیکشی انداهتیش رو من کلا؟ واسه چی برگشتی گفت تو گفتی داره شیر میخوره الان میام باشه گفتم لازم نکرده خوابوندمچرفتم توالت بچه پاشد گریه میکرد چحوری درو باز کردم چنان دادی کشیدم ساختمون خبر دار شد شوهرم دوید بچه رو برداشت گفتم نمیشنویییی صدای بچه رووو؟میگه فکر کردم پیششی
گفتم پیشش باشم اینحوری زار میزنه؟
قاطی کرده بودم مردا پیش خودشون چی فکر کردن؟ فکر کردم کین که پاشونو بندارن رو پاشون ما براشون کلفتی کنیم؟ خرجش یه داد بود
مامان آبنبات🍭آریا🍬 مامان آبنبات🍭آریا🍬 ۱۰ ماهگی
مامانا دوست دارم تجربه زایمان اولمو براتون بزارم که طبیعی بود 38هفته و سه روز بودم که به خودم گفتم حالاک نزدیک زایمانم هس یه کم خونه ارو مرتب کنم بارداری خیلی سختی داشتم که نمیتونستم زیادب خونه بزسم توی بارداریم کرونا گرفتم و ویار های شدید بالاخره بگذریم ....
کلی خونه ارو تمیز کردم مبل ها رو جابه جا کردم شوهرم همش دعوا میکرد که نزدیک زایمانته خطر. داره اما من کار خودمو کردم حدودا ساعت یازده خوابیدم ساعت سه شب از درد زیر شکم بیدار شدم شوهرمو بیدار کردم فورا رفتم دوش گرفتم نوار گذاشتم اومدم بخوابم دیدم نمیشه خوابید خیلی استرس داشتم فک میکردم بخاطر کارای که انجام دادم اینجوری شدم خودمو سرگرم کردم که ببینم دردم کم میشه یا نه کم کم بیشتر میشدگیج خواب میشدم درد میگرفت تو واژنم خیلی وحشتناک از خواب میپریدم میرفتم سرویس دوباره میومدم بخوابم نمیشد کلا جوری بودم گیج خواب بودم رفتم خونه بابام تا ساعت شش عصر تحمل کردم دیدم دیگه نمیشه گفتم میرم زایشگاه وضعیتم مشخص بشه رفتم معاینه کردگفت. موقع زایمانته گفتم میرم خونه میام گفت نمیشه باید بمونی خونمون نزدیک بود نزاشتن برگردم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد معاینه ک میکردن میگفتن عالیععع خیلی خوبه دو سانت دوسانت فول شدم .......ادامه اش تاپیک بعد