خانمای گل من با بچه سه ماهه از اردبیل اومدم مشهد سختیای خودشو داره ولی بضی نکاتو رعایت کنین به راحتی میتونین برین سفر هر جا که خاستین ما ساعت 3شب از اردبیل راه افتادیم به سمت تهران یبار قزوین پیاده شدیم جاشو چک کردم اصلا دسشویی نکرده بود صبونه خوردیم راه افتادیم وسطای راه پی پی کرد با دستمال مرطوب تمیزش کردم رسیدیم قزوین شستمش نهار خوردیم دوباره راه افتادیم بکوب تا تهران اصلا گریه نکرد ولی کریر رو گذاشته بودم عقب توش راحت خابید داداششم پیشش بود بعدش از تهران تا مشهد12ساعته اومدیم بضی جاها پیاده کنیم که بچه هوا بخوره لباسشو عوض کردم تا رسیدیم مشهد فقط یبار گریه کرد که اونم زود رفع شد فقط یادتون باشه کالسکه بردارین منم میترسیدم بیام همه گفتن نبر بچرو میکشی تب میکنه گرما زده میشه ولی من آوردم برای اینکه مادر شدم نباید محدودیت بیاره برامون امیدوارم مفید باشه لوازماشم تکمیل بردارید دارو ها پماد ها پارچه های نخی
*عکس برا جلب توجه به تاپیک

تصویر
۱۱ پاسخ

من با بچم‌حاضر نیستم تا سرخیابون برم انقد که اذیت میکنه😅

الان آخه هوا گرمه
بعد به خود بچه‌هم مونده همراهی کنه یا نه

عزیزم آفرین به جسارتت خوبه که با سختی هاش کنار میای
من اصلا نمیتونم

زیارتتون قبول عزیزم دقیقا منم نظرم همینه نباید بچه پدرمادرومحدودکنه من پسراولم ۶ روزه بود رفتیم عسلویه تومردادماااااه

منم اومدم اردبیل😃😅
خوش بگذره التماس دعا

مثلا بچه ی من تو ماشین نمیخوابه و اصلا کریر دوس نداره میگه سرپا نگه دارین ببینم بیررون چخبره

این حرف ها یت ربطی به غذا نداشت 🫤بس چرا عکس غذا را گذاشتی

منم با بچه ۴۵ روزه رفتم مشهد هفته پیش دوهوائه شده بود گریه زیاد کرد اونجا ولی بازم راضی بودم😍

منم 6 ماهگی پسرم رفته بودم

*مادر شدن

*یبار تو زنجان
اشتباه تایپی

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی ها🍓🍓 مامان توت فرنگی ها🍓🍓 ۱ سالگی
آپیدیت سفر
#روز_دوم
قرار شد صبح بریم شش پیر
فاصله تا شیراز ۲ ساعت بود
قبل از حرکت به بچه ها شیر دادم پمپرز عوض کردم
حرکت کردیم توی مسیر ترافیک زیاد بود
تا رسیدیم له شدیم
وسطای راه بچه ها گشنه شدن و ایراد گرفتن
ماشینو نگه داشتیم و برا بچه ها شیر اماده کردیم
شدید باد بود پس سریع سوار ماشین شدیم به بچه ها توی ماشین شیر دادیم

آروم شدن تا رسیدیم مقصد
تا جا گیر بیاریم و بشینیم ی کم طول کشید

سریع چادر بچه ها رو باز کردیم بردیمشون توی چادر
باد میومد و خنک بود چون لب آب بود
لباس گرم پوشوندم به بچه ها پتو دور پیچ هم‌گرفتم دورشون

یه آدم بی فرهنگی اونجا بود از این باند خیلی بزرگا داشت و صداشو تا فلک هفتم بالا برده بود
یکی از دخترام بخاطر صدای بلند اذیت شد و اصلا نخوابید از تایمی ک رسیدیم تا برگشتیم یه تیکه گریه کرد
اون روزو نابود شدیم اصلا نتونستم از جام تکون بخورم اینقد ناارومی کرد
با اینکه کمکی هم داشتم
به جز خودم و همسرم ۳ نفر دیگه هم بودن
ولی حتی بچه ها نذاشتن ناهار بخورم اینقد گریه کردن 🤕

در نتیجه سفر با بچه هر روزش یه مدله
یه روز خوب ی روز بد

امروز اخرین روز سفره و فردا میگم چی میشه امروز😅
مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۱ سالگی