۱۹ پاسخ

واقعیت اینکه الان در حد جنون هستم از بی خوابی از صبح تا شب دنبال حاج خانم راه میفتم که از در و دیوار بالا نره . ساعت ۲ به بعدم که ایشون میخوابه من تازه خونه تمیز میکنم . تقریبا میشه گفت ۱۰ ماهی میشه جز ادمیزادا محسوب نمیشم

پارسال این موقع بدترین حسارو تجربه میکردم
بارداریه پر استرس و پراز مریضی ک افسردگیمداز دوسه ماه قبل زایمانم شروع شد بعدشم ک ی زایمان پر تنش

فقط خدارو شکر که گذشت الان خدا و خیلیییییی شاکرم هرگز فکر نمیکردم این روزارو ببینم
خیلییییی بهتر از پارسال میگذرونم با اینکه کارام ده برابر شده

بارداری خیلی شیرین بود الان اعصابم ضعیف شده همه ش داد میزنم یحث میکنم با همسرم 😢 همین الان فوحشش دادم 😫 اونم با ادبه خجالت کشیدم بعدش

بعد خاهرم اومده بود پیشم پشت سرهم ی سره مامان زنگش میزد بش گفت بچه بدتیا اومد مامانم باور نشد وقتی ک اومد گفت بنازمت شیدا فکر نمی کردم بتونی طبیعی زایمان کنی
بعد خاله هام ی سره زنگ میزدن خواهرشوهرم و غصه دارش اینکه همه شووون پشت گوشی گریه می کردن منم از اون ور با بغض اونا رو دل داری می دادم و اشکام می ریخت
حالا یکی باید خودم و دل داری می داد

ولییی اخرش اینم بگم و تموم شه ایشالا ک خدا همیشه آدم خوب سر راه همه مون بزاره من بعد بدنیا اومدن بچم و اون فاصله ۲ ۳ ساعتی تا مامانم برسه بیمارستان زن صاب خونمون اومد بالاسرم واقعااااا عین مادر خودم بود برام از تح دلم میگم این و

تازه درد روحی ش اینجا بود ک توی شهر غریب باشی مامان خانواده شوهری کسی دورت نباشه و هنوز ۲ هفته وقت داشته باشی برا زایمان بفرستنت سونو یهو بگن بیام نامه ختم بارداری خودت تنها بری وسایلت و جمع کنی خونه تمیز کنی بعد زنگ بزنی شوهرت بیاد یعنی خیلی روز بدی بود از تنهایی از بی کسی خودم اون لحظه واقعا عذاب کشیدم و جالبش اینجاس یهویی بود دیگه ب شوهرم گفته بودم ب کسی چیزی نگو تا زایمان ک کردم بعد زنگ میزنم مامانم بیاد ک ی وقت عجله نکنه نترسه و اینه فقط خاهرم پیشم بود اون ۱۴ ۱۵ سالش بود بی چاره چیزی بلد نبود ولی شوهرم طاقت نیورده بود ب مامانم زنگ زد و مامانم خودش و رسوند من ساعت ۶ونیم زایمان کردم مامانم ساعت۱۰ اومد

منننننننننننن خیلی درد کشیدم برا زایمان خیلی فکرش و ک می کنم می خام ب حال خودم گریه کنم طبیعی بود زایمانم ۳۸ هفته
بعد الان توی گوشی اینستا بلاگری چیزی ک می بینم ک فیلم اتاق عملش و گذاشته خود ب خود اشکالم میاد بغضم می گیره واقعا مادر شدن و مادری کردن خیلی سخته خیلییی

بارداری خیلی خوب بود بچه هم خوبه ولی دیگه سختیای خودشو داره
سه روز دیگه گل پسری قراربود بدنیا بیاد

من انقدر بارداری و زایمان سختی داشتم که اصلااااا نمیخام برگردم عقب ۳ بار تو حاملگی بستری شدم🤦🏻‍♀️
الان با اینکه عوارض زایمان دیسک کمر گرفتم هروقت بغلش میکنم بعدش باید از درد گریه کنم اما انقدرررر شیرینه برام که اذیتاش هیچه به شوهرم میگم چند تا نی نی همینجوری بهم بدن نگه میدارم اما نه میخام حامله شم نه زایمان کنم

وای متنفرم از حاملگی استرسی بودم اذیت میشدم بی دلیل

من پارسال مث امشب استرس وذوق داشتم ک فرداش میرفتم برا سزارین 😘😍

شما19 مرداد بچه ت بدنیا اومد من 17مرداد،
بااین وضعیتم کل خونه روتمیزکردم دکترگفت 2هفته ی آخررو بایداستراحت کنی ولی به خاطرتمیزکاری استراحت نکردم

من اصلا موافق نیستم بارداری سخته پادر شکم درد ول کن اصلاااا الان درسته بازیگوشن ولی الان راحته

ای وای الهی پارسال هیچوقت برنگرده چقدرتنگی نفس وبی خوابی واستفراغ و آنسولین زدن هام وواریس داشتم کلی دردوناراحتی رو شونه ی من بود ازترس تنگی نفس نمیتونستم برم حمام نمیتونستم روز وشب بخوابم
اگر بچه م حالاتا2سال دیگرهم نخوابه همینوترجیح میدم تادوران بارداریم🤕🤕🤕

منم دقیق مثل خودتون بودم🤣🤣🤣

اخی 😍😍😍
منم بهش فکر میکنم برگام میریزه
ماشالله چ زود میگذرههههه

منم پیاده روی رو شروع کرده بودم همشم میرفتم حموم اگه دردم گرفت تمیز باشم🤣
آخرشم بخاطر فشار بالا سزارین شدم🙄

خیلی خوب بود الانم خوبه ولی چشم انتظاری خیلی شیرین بود

این موقع درد داشتم و مستمر بود
پیاده روی هم میکردم
یادش بخیر زود گذشت

عالی

سوال های مرتبط