سوال های مرتبط

مامان آقا یونا مامان آقا یونا ۵ ماهگی
سریع حاضرم کردن برای سزارین سوند زدن درد و سوزش نداشت فقط من یکم حس ادرار داشتم که اولش طبیعی هست با برانکارد بردن اتاق عمل اونجا اولش یکم باهام حرف زدن بعد دکتر بیهوشی اومد ازم یکسری سوال پرسیدو گفت مریض کدوم دکتری و گفتم بعد بهم پوزیشن بی حسی موضعی زدن از سوزن بی حسی بگم که یکم درد داشت ولی همون یکی دو شب اول حسش میکردم الان نه
بعد ازم پرسید پاهات تا کجا.بی حس میشه بهم گفت همه چیز حس می‌کنه ولی درد نداری......
بعد بی حسی و زدن پرده سبز دکترا باهام صحبت میکردم به ده دقیقه نکشید آقا یونا بدنیا اومد منو بردن ریکاوری بعدش ای سیو پسرمم بردن بخش و بعداز بخش ان آی سیو.....
بعد از سزارین من بیست و چهار ساعت نباید از جام بلند میشدم بخاطر داروی سولفاتی که میگرفتم ولی بعدش خیلی درد داشتم برای بلند شدن بهم مورفین و کیوتین و سه تا شیاف استامینوفن زدن که میدونستم اینا زدن برای مسکن ولی چون کسی و اجازه همراه ندادن باهام خودم راه رفتم خیلی اذیت شدم ولی بخیه های خوبی زدن برام ..... درد هنوز دارم .....
مامان مهوا🩷👼 مامان مهوا🩷👼 روزهای ابتدایی تولد
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد ۱۰ دقیقه اومدن بردنم اتاق عمل
پرسنل اتاق عمل فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن هی باهام صحبت میکردن ک من استرسم کم بشه( اینم بگم تو این حین من فقط گریه میکردم چون دخترم تکون نمیخورد و همش میگفتم یه چیزیش شده😔) یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
یکم گذشت گفتن میخوایم بی حسی بزنیم منی که فکر میکردم این لحظه تا مرز سکته میرم اصلا استرس نداشتم ،یکم ترسیده بودم ولی چون خیلی نگران بودم میخواستم سریع بزنه عمل شروع بشه
اولین باری که امپول و زد به کمرم من ناخودگاه خودمو سفت کردم یه حس بدی داشتم همش دوس داشتم زودتر دربیاره ک اونام میگفتن وقتی سفت میکنی ما نمیتونیم جاشو پیدا کنیم خودتو شل بگیر منم نمیتونستم خلاصه به هر سختی بود خودمو شل کردم اونام یه بار دیگه امپولو زدن تا اوکی شد
منو سریع خوابوندن و یهو‌ پاهام داغ شد بعد من چون استرس داشتم پاهام یخ کرده بود وقتی داغ شد حس خیلیییی خوبی بهم داد ،خلاصه بهم سرم اینا وصل کردن و گفتن هروقت خودت گفتی شروع میکنیم ک من میدونستم دروغه😅 شروع کردن به بتادین زدن که من دیدم متوجه میشم انگار پاهام خواب رفته بود زیاد چیزی نمیفهمیدم ولی میدونستم دارن چیکار میکنن به دکترم گفتم من متوجه میشم دارید چیکار میکنید گفت نگران نباش هنوز عمل و شروع نمیکنیم ت



فرزندپروری/سزارین/زایمان/طبیعی
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۷ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۲

صبح که شد ساعت ۷ و نیم صبح اومدن ما چند نفری که زایمان داشتیم و آماده کردن بردن اتاق عمل و من اولین نفر برای زایمان بودم همون جا هم بهم توضیح دادن که با توجه به شرایطم زایمان با بی حسی برام بهتره
اون لحظه ای که بردنم هم خیلی ذوق داشتم هم استرس چون همه چی برام اولین بار بود هیچ ذهنیتی از چیزی نداشتم وقتی رو تخت نشستم یک نفر اومد ازم پرسید اگه مشکلی نداری الان برات سوند بزاریم اگرم اذیت میشی بعد بی حسی بزنیم منم گفتم خب قطعا بعدش بهتره و خلاصه استرس سوند زدن که خیلیا ازش بد میگفتن اینطوری بخیر گذشت
بعد نوبت زدن آمپول اسپاینال شد گفتن شونه هاتو بده پایین و سرتو تو سینت خم کن یک نفرم منو همونطوری نگه داشت که تکون نخورم و آمپول و زدن برخلاف تصورم مثل آمپول عادی اولش فقط یکم سوزش حس کردم و دردی نداشت
بعد درازم کردن و گفتن کم کم پاهات داغ میشه و دیگه چیزی نمیفهمی حالا من استرس گرفته بودم که نکنه بی حس نشم اینا شروع کنن! همش میگفتم ولی من تغییری حس نمیکنم به پاهام دست میزنین میفهمم! میگفتن خب فلج که نشدی حس میکنی حرکاتو ولی دردی نمیفهمی 😁
باز من استرسم بیشتر شد که اگه همه چیو حس کنم که خیلی ترسناکه اگه دردشم حس کنم چی؟ 😬
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
خب پارت دو داستان سزارین
وارد اتاق عمل شدم نگم که چه استرسی داشتم و مثل بید میلرزیدم منو تحویل اتاق عمل دادن مستقیم رفتم رو تخت اتاق عمل نشستم آمپول بی حسی به کمرم زدن و اصلااااا هیچی حس نکردم واقعا خیلی خوب بود و اصلا درد نداره نگران نباشید
آروم کمکم کردن خوابیدم دستامو بستن پرده رو کشیدن و دکترم کارو شروع کرد همش حس میکردم دکترم داره با شکمم کشتی میگیره 😅 یعنی فشار رو حس میکنید ولی به هیچ وجه متوجه درد نمیشید
دخترم به دنیا اومد آوردن نشونم دادن و بردنش کاراشو انجام بدن
دکتر منم داشت بخیه میزد و من همینجوری داشتم میلرزیدم بهم آمپول زدن لرزشام رفت و عملم تموم شد بردنم ریکاوری تو ریکاوری یه بار ماما شکممو فشار داد یه بار دکتر که بی‌حس بودم متوجه نشدم بعد که حسم رفت ماما اومد گف باید ماساژ بدم منم سفت‌ دستشو گرفتم و نمیذاشتم چون خیلی ترسیده بودم اما آروم فشار داد و خیلی درد نداشت
موقع تحویل به بخش هم دوباره پرستاری که اومده بود منو تحویل بگیره فشار داد که اونم درد نداشت البته درد داشتااا ولی قابل تحمل بود
پارت بعدی رو هم سعی میکنم زود بذارم از لحظه ای که وارد بخش شدم
مامان آرنیک مامان آرنیک ۸ ماهگی
مامان سارینام🩷 مامان سارینام🩷 ۱ ماهگی
پارت پنجم سزارین
خلاصه اصلا نفهمیدم کی زمان گذشت بچمو نشونم دادنو منو بردن ریکاوری باید ی ساعتونیم اونجا میبودم به تعویض شیفت خورد بیشتر اونجا موندم که دردی نداشتم گیجم بودم نفهمیدم کی زمان گذشت فقط اومدن برا ماساژ شکم اونجا یکم از بی حسی درومده بودم وقتی فشار داد درد داشتم نزاشتم ادامه بده ولی ن زیاد اما اگه بی حس نباشین خب خیلی درد داره واقعا
بعداز اینکه اومدم تو بخش هنوز اونقد درد زیاد نداشتم برام دوتا شیاف زدن خودمم شیاف خریده بودم کم کم از بی حسی درمیومد دردو بیشتر متوجه میشدم با شیاف مثل درد پریودی شدید بود برای من قابل تحمل بود من بیشتر کمر درد اذیتم میکرد چون ثابت خوابیده بودم خشک شده بودم بین۸تا ده ساعت بعداز عمل هم کم کم مایعات خوردم سوپ خوردم و خودم پاشدم راه رفتم و حقیقتا دردناک ترین قسمت همین راه رفتنه واقعا درد داره نیم ساعت قبلش حتما دوتا شیاف بزنین که قابل تحمل تر باشه و اینکه نمیدونم چرا تو اتاق عمل گفتم برام پمپ درد بزنین گفتن نیاز نیس نزدن گفتن برا بیهوشی میزنیم منم گیج بودم اصراری نکردم ولی خب میخاستم پولشو بدم نمیدونم چرا نزدن بنظرم قبل بی حسی زدن بگین بهشون براتون حتما بزنن بعد عمل گیجین نمیفهمین چی میشه
ادامه پارت بعد
مامان Lena👶🏻💗 مامان Lena👶🏻💗 ۴ ماهگی
بهم یه سرم دیگه وصل کردن اومدن برای گذاشتن سوند تنو بدنم لرزید گفتم میشه تو بی حسی بزنید برام گفتن نه دیگه چون سزارین اجباری شدی باید قبل بی حسی بزنیم برات بین پام کلی بتادین ریختن خودمو شل گرفتم پامو بیشتر باز کردم بعدش خانمه سریع سوند گذاشت یلحظه سوختم ولی بعدش اوکی بود
بعدش با ویلچر بردن اتاق عمل بی حسی زدن برام سرمو شونه هامو خم کردم خودمو شل گرفتم بی حسی رو زدنی درد نداشت ولی پای چپم یهویی تیر کشید
بعد زدن بی حسی سریع خوابوندنم پام شروع کرد به گرم شدن و گز گز کردن بعدش جلوم یه پرده کشیدن کل شکممو بتادین زدن بعدش شروع کردن به برش دادن من فکر میکردم برش میدن بچه میاد بیرون دیگه ولی یکی اومد از بالای شکمم با دوتا دستش فشار میداد حالت تهوع گرفته بودم میخاستم بالا بیارم جلوی دهنم ماسک گذاشتن گفتن نفس بکش الان دخترت میاد
انقد حس منگی و تنگی نفس و حالت تهوع داشتم فقط منتظر گریه های دخترم بودم
بعد چند دیقه صدای گریه دخترمو شنیدم خودمم باهاش گریه کردم🥺
اوردن برای نشون دادن و تماس پوستی دیدم یه دختر کپی همسرم سفید با لپای صورتی 🥺😍😂
انقد حس خوبی بود اون لحظه که نمیتونم توصیفش کنم
بعدش بردن ریکاوری تقریبا ۲۰ دیقه ام‌ اونجا بودم بدنم شروع کرده بود به لرزیدن
پرستاره بهم یه امپول تو سرمم زد که لرزشم کم شه
بعدش منو بردن سمت اتاقم تو راهرو دیدم مامانمو خالم و مادرشوهر و خواهرشوهرم منتظر منو دخترمن کمک کردن منو گذاشتن رو تخت بعد که همسرم اومد شروع کردم به گریه کردن 🥲😂
دست خودم نبود فقط دلم میخاست گریه کنم تا خالی شم