۹ پاسخ

عزیزم خجالت نداره که؛ وقتی شما که مادرشی اینجوری مشکلش رو نمیپذیری و حمایتش نمیکنی دیگران هم به خودشون اجازه میدن بد برخورد کنن؛ چه اشکال داره سمعک استفاده کنه باید بهش بگی هر کسی ممکن محدودیتهایی داشته باشه اما دلیل نمیشه خجالت بکشی

خیلی بچه های کوچیک عینک میزارن از دو کیلومتری هم مشخصه خجالت میکشن؟نه
شمعک هم یه وسیله کمکیه خجالت نداره
باید پشت پناه بچت باشی ان شاءالله بزرگ تر بشه مشکلش حل بشه

میخوای استفاده نکن تا بچه از همه چیز عقب بیفته

مادر عزیز نمیخوام ماخذت کنم ولی تا الان که پنج سالش شده متوجه این نشدی که بچه گوشش مشکل داره؟

سمعک هایی هست که خیلی ریزن دیده نمیشن از اونا براش بگیر انشاالله بابالارفتن سنش شنواییش اوکی شه

بعضی سمعکا هستن که داخل گوش قرار میگیرن که خیلی تو نما نباشن

و اینکه اگر با سمعک هم صحبت کردنش بهتر نشد ببرش گفتاردرمانی اونا هم ارزیابی کنن

سلام عزیزم دختر عموی من کلاس۵ ام هست اون حرف میزد ولی خوب نمیشنید خیلی ناراحت کننده بود بالاخره بردنش تهران گل انقد لوزه ش بزرگ شده چرک زده به گوش وفکش فرمش داره عوض میشه فکش داشت اسبی می‌شد.کلی چرک خشک کن خورد تو گوشش هم سمعک گذاشت و اصلا هم دید نداره یه چند سال باید بذاره الانم کامل میشنوه اذیتش هم نمیکنه

خبو نگف تا کی باید استفاده کنه سمعکو؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان ایل‌ماه ۶ساله🖤 مامان ایل‌ماه ۶ساله🖤 ۵ سالگی
چند تا از مامانا گفتن از وضعیتی که ایلماه رو بردی بیمارستان برامون بگو
چند روزی بود از گهواره رفته بودم گفتم تمام حواسم ب ایلماه باشه
تو این ۶ سال که با ایلماه بودم خواب ایلماه رو ندیده بودم
یه ماه پیش خواب دیدم
ایلماه فوت کرد خواستیم خاکش کنیم چند نفر صدا زدن که ایلماه خوب شده و زندس
خیلی ناراحت شدم خوابم خواب خوبی نبود
هرروز و هرشب میبردمش سرمش میزدم
یکروز قبل فوتش ایلماه دیگه بهونه بغل منو نکرد
که بغلم بخوابه😭
همه تعجب کردن گفتن چطور ایلماه خوابید بدون تو
گفتم نمیدونم نگاش کردم دیدم چشماش باز ولی پلک نمیزد
دهنش هم باز
دیگه دلم طاقت نیاورد گقتم باز ببرمش بیمارستان
وقتی بردمش دکترا پرستارا دعوام کردن که بچه تو کما بوده
چرا اوردیش
حالا ما باید بزنیم سوراخ سوراخش کنیم ولی دیگه ایلماه درد نمیکشید
دکترا گفتن باید میزاشتی تو خونتون جون میداد نباید میاوردیش بیمارستان
گریه کردم گفتم غلط کردم فقط نجاتش بدین نزارین بره
😭
ولی ایلماه حتی لحظه های اخرم دستمو محکم میگرفت دوست داشت بوسش کنم بوش کنم 😭
یکروز تو بیمارستان با کمک نفس بود
دیگه نتونست بیشتر با این بیماری لعنتی مبارزه کنه 😭 و رفت و داغش رو دلم هست تا بمیرم🖤😭
مامان پارسا مامان پارسا ۴ سالگی
📚📚
تا حالا شده بچه‌تون سر یک موضوع خیلی ساده (مثل اینکه چرا بیسکوییتش از وسط شکسته!) یهو منفجر بشه، جیغ بکشه، گریه کنه و وسایل رو پرت کنه؟ تو این لحظه‌ها انگار یه هیولای قرمز و عصبانی از وجودشون میاد بیرون که نه حرف منطقی می‌فهمه نه آروم میشه!

احتمالا همه‌مون می‌دونیم که تو اون لحظه بحرانی بچه‌ها اصلاً چیزی متوجه نمیشن و نمیشه باهاشون منطقی حرف زد؛ اما وقتی آروم هستن بهترین زمانه که درباره احساسشون صحبت کنیم. کتاب «خشم قلمبه» دقیقاً برای همین وقت‌هاست! این کتاب به زبان خیلی ساده و تصویری به بچه‌ها (و حتی خود ما!) یاد میده که عصبانیت یه حس طبیعیه و چطور می‌تونیم این هیولای بزرگ رو دوباره کوچیک و کوچیک‌تر کنیم.

این کتاب برای ما یه شروع خیلی خوب برای حرف زدن بود؛ تا جایی که الان دیگه کاملاً اسم این موقعیت رو تو خونه گذاشتیم «خشم قلمبه» و توی گفتگوهامون خیلی راحت ازش استفاده می‌کنیم.

شما تو اون لحظه بحرانی چه ترفندی برای آروم کردن بچه‌ها دارین؟ با خشم قلمبه‌ی خودتون چه می‌کنید؟