۳ پاسخ

خدا لعنت کنه مردای خیانت کار عوضی رو

مملکت ما این دیگه حالا زن خیانت کرده بود دور از جون شما الان مرده بودی ولی الان آقا که هست کسی نمیتونه جاییشو بگیره شوهره انکار کرده

اهل کجاید

سوال های مرتبط

مامان ارس مامان ارس ۴ سالگی
خانوماااا من ارشد دارم چون همیشه تو دانشگاه درسم خوب بود و همه میشناختنم یکی از استادان واسطه شد با مدرک ارشد تو دانشگاه دولتی درس میدم ... البته دکتری هم دانشگاه علامه تهران قبول شدم ولی چون اون سالی بود که پسرم رو باردار بودم ترجیح دادم نرم و بزارم پسرم بزرگتر بشه بعد ... الان با این توصیفات درس خوندن دخترمم برام خیلی مهمه و تمام تلاشمو هم مالی هم زمانی براش گذاشتم که درس بخونه امسال پنجمه و داره بکوب برای تیزهوشان سال دیگه میخونه... حالا اصل مطلب اینجاست از خانواده شوهرم همه زیر دیپلمن. حتی بچه هاشون که الان بزرگ میشن همه درس رو دبیرستان ول می‌کنند. و معتقدن درس بدرد نمیخوره. جاری م با اینکه خیلی با هم خوبیم چند بار گفته درس به هیچ دردی نمیخوره همش هم جلوی من میگه..پسرش کلاس نهمه یبار گفت زنعمو تو این همه درس خوندی آخرش هیچی مغازه داری میکنی ( من یه مغازه لوازم التحریر از خودم دارم) یعنی هر وقت از بدرد نخور بودن درس تو جمع میگن احساس میکنم دارن منو دخترمو تحقیر می‌کنند. خیلی بهم بر میخوره.. چرا واقعا بعضی‌ها اینجوری ان. چرا با حرفهاشون آدمها رو میرنجونن و تحقیر می‌کنند. به جای اینکه هی بیان تشویق کنند دخترمو تازه جلوش اینجوری میگن. ( پارسال دخترم تو المپیاد جهانی ریاضیات رتبه آورد) هیچ کس بهش تبریک نگفت فقط میگفتن ای بیکاری‌ها ریاضی به چه درد میخوره... البته شوهرم اصلا اینجوری نیست. چون به واسطه من تجربه رابطه با آدم‌های تحصیل کرده رو داشته و ترجیح میده دخترم درس بخونه.. از نظر شما باهاشون چجوری برخورد کنم چی بگم.
مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔