پارت۱۳
بلخره برگشتم زاهدان پیش مادرم نمیدونم مادرم چقد هول بود شوهرم بده نه نصیحتی نه راهنمایی نه چیزی.شايدم فک می‌کرد از همه چیز سر در میارم ساده بگم اصلن باهام رفیق نبود جوری که وقتی تو۱۵سالگی پریود شدم ازش قایم کردم و فقط گریه میکردم قایمکی ن.بهداشتیاشو از تو کمد برمی‌داشتم استفاده میکردم اونم میفهمید ولی به روم نمیاورد روزا یکی پس از دیگری میگذشتنو من بزرگ و بزرگتر میشدم سعیدوسعیده و سکینه سر زندگیاشون بودن.من حس میکردم خیلی خوشحالن اونا میگفتن زندگی دردسر داره حواست باشه سنت کمه ازدواج نکنی ولی من جدی نمیگرفتم دوس یه کسی باشه بهش تکیه کنم...
تعطیلات عید بود که رفتم پیش سعیده زابل،یه همسایه داشتن اسمش محمدرضا بود هم سن و سال خودم تو نگاه اول ازش خوشم اومد نمیدونم چرا یه پسر معمولیه قد بلند فقط چشاش مجذوبم کرد.چشمای کشیده عسلی رنگ پوستش مثل خودم سفید بود از آشناهای داییم اینا بودن خونه سعیده رفت‌وآمد داشتن شبا میومدن تو حیاط شب نشینی و چه خوشی می‌گذشت 🥲متوجه شدم اونم انگار از من خوشش اومده بود تک چهرش میخوندم😙وقتی بهم نگاه می‌کرد خندش میگرفتو نمیتونست مستقیم به چشمام نگاه کنه.روز سیزده بدر که همه جمع شدیم تو زمین علیرضا و اونم زمینش سبز سبز بود چن وقتی بود گندم کاشته بود اونام اومدن چه تیپی زده بود لعنتی اصن یه وضعی😅تیشرت.شلوار کوردی و تسبیح دستش نکشیمون لات سیستان🤣🤣🤣🤣ولی من خیلی خوشم اومد برعکس همه که مسخرش میکردن اومد بهم گف ساناز #
*هاااااا لعنتی وقتی استرسی میشدم لکنتم برمیگشت
#چن سالته؟
*پونزده
#منم پونزده چقد خوب
خندم گرفت این دیگه چه سمی بود یه دفعه دیدم از جیبش یه کاغذ درآورد داد بهم گفت منتظرم
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری

۱ پاسخ

،🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲مننننننننننننننننننننن پارت میخام

سوال های مرتبط

مامان آراز مامان آراز ۶ ماهگی
پارت۷
زهرا از وقتی اومده بود زاهدان دیگه نگم چه بداخلاقی ها و چه ادا اصولا و چسن فسن ها اصن یه وضعی
سعیدم دربست در اختیارش مادرمم بخاطر سعید چیزی نمیگفت یه اتاق داده بود بهشون و فقط موقع صبحانه،ناهار و...میومدن تو هال حتی یخچالشونم تو اتاقشون بودو کسی جرعت نداشت سمتش بره که زهرا خانم ناراحت میشه
سعید قبل از ازدواج خیلی دوسمون داشت و بهمون اهمیت میداد ولی بعد از اومدن زهرا اگر لبخند بهمون میزد چپ چپ نگاهش می‌کرد.یک سال از مدرسه عقب افتادم هیشکی بفکر نبود مادرم سخت کار می‌کرد دوشیفت میرفت تو آشپزخونه بیمارستان و زحمت می‌کشید سعیده و سکینه مثلن درس میخوندن
تو درس خیلی تنبلی بودن و الکی میرفتن مدرسه.چن وقتی گذشت و علیرضا پسر داییم اومد خاستگاری سعیده چن سالی بود همو میخواستن علیرضا زابل بودو تو سوپرمارکت پدرش مشغول به کار
اومدن و یه مراسم نامزدی گرفتن و رفتن گفتن چن ماه بعد برا عقد میان سعیده که انگار خوشبخت ترین آدم رو زمین بود تو پوست خودش نمی گنجید و رو زمین بند نبود
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری
مامان محیا جان🤱🏻 مامان محیا جان🤱🏻 ۱۱ ماهگی
انقدر مادرم کارای سخت منو بدون این که بگم انجام میداد و میده که وقتی زایمان کردم با اون شکم پاره و اینا اومدیم خونه فهمیدم بچه کلی کار داره شیر میخواد پوشک عوض کردن داره و چی و چی منتظر بودم مامانم شیر بده 🤣🤣 تا این حد دنیام عوض شده بود. اما راه فراری نبود. خیلی سختم بود کاراش. پوشک رو بدون این ک بگم مادرم عوضش میکرد و تازه فهمیدم یاخدا باید هر ساعت عوضش کنیم 😳🤣
انگار عین درخت کاشته بودنم توی زمین گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش. شوهرم ک میرفت خونه و شبا برمیگشت خونه مادرم محلش نمیدادم میگفتم همه زحمتاشو انداختی گردن من🤣🤣🤣
الان خیلی بهتر شدم خدایی. به شب بیداریا عادت کردم. دیگه حالت تهوع نمیگیرم عصبانی نمیشم چرا نمیخوابه.من ادمی بودم ک دم صبح بالشتمو اونوری میکردم ک بالشتم روی خنکش بخوره به صورتم راحت‌تر بخوابم. حالا ببین کاراشو😁 دیشب ک هی بیدار میشد نازش میکردم میخوابید میگفتم خدایا شکرت که حس مادری رو گذاشتی بچشم. میتونستی نذاری. ❤️
از کار کارمندی و کسب و کار شخصی و زن آزاد بودن افتادم توی غل و زنجیر. اسون نیست. اما بنظرم به بزرگ شدن یه انسان و پرورش دادنش می ارزه.
مامان افرا🩷تودلیم🩵 مامان افرا🩷تودلیم🩵 هفته سی‌ودوم بارداری
شب اولی که زایمان کردم رو هیچوقت یادم نمیره
یه حس عجیب بود تا
شب قبل تو شکمم تکون میخورد خودشو سفت می‌کرد
ولی امشب دیگه نه
شکمم خالی بود و خودش کنارم
انگار بدنم عادت کرده بود بهش همه وجودم غریبی می‌کرد غریبی ک توش افتخار داشت انگار قلبم ریه‌هام رحمم همه وجودم بهم می‌گفتن ما کارمونو انجام دادیم امانتیت رو به نحو احسنت نگه داشتیم
قلبم تا شب قلبش محکم می‌زد جوری که خودم حس میکردم تکونم میده خب داشت به دونفر واسه حیات کمک میکرد
ولی اون شب آروم می‌زد از آرامش وجودش اون شب
اعضا بدنم حس اینو داشت ک انگار یه مهمون پر زحمت اومده بود نه ماه مونده بود همه رو به وجودش عادت داده بود حالا رفته بود
هم خسته بودن از این نه ماه فشار
هم دلتنگ از رفتنش
هم مغرور بخاطر تواناییشون
وقتی اون شب تو بیمارستان به رسم عادت دستمو گذاشتم رو شکمم که با حس کردنش بخوابم
شکمی ک پوستش شل شده بود و کوچیک و بی حس قلبی که تند نمی‌زد نفسی که تنگ نبود اینا همه بهم فهموند که تموم شد این نه ماه ماموریت اعضا بدنم تموم شد حالا هم غریبن هم دلتنگن هم خسته

خدایا شکرت که مسبب تموم این اتفاقات خودتی
خیلیا چشم انتظارن خدا به دل اوناهم نگاه کن❤️
مامان آراز مامان آراز ۶ ماهگی
پارت۸
مراسم گرفته شدو سعیده راهی خونه بخت
منو سکینه موندیم تو خونه ور دل مادرم که اندازه یه دنیا خسته بود و شکسته
روز به روز شکسته تر میشد.بلخره بعد یک سال زهرام باردار شد و فهمیدن دوقلوعه چه ذوقی داشتیم تو این فاصله سعیده ام زایمان کرده بود مادرم رفت زابل و دوهفته پیشش موند تا سرپاشه سعید
هنگ کرده بود میگف مگه نباید ۹ماه کامل زایمان کرد این چرا هفت ماهه زایمان کرده که زهرا خندیدو گفت خواهرت بندوآب داده زودتر شوهر خنگ من وای سعید سرخ شد دستشو برد بالا بزنه تو گوش زهرا که منصرف شدو و رفت تو حیاط خیلی حرفش سنگین بود زهرا کتک نخورده هی اشک میریختو تندتند پشت تلفن ب مادرش دروغ دفنگ میگف که سعید الم کرده بلم کرده
منو سکینه ام هی التماسش میکردیم بگذر آشوب درست نکن فقط میخواس خونوادشو بکشونه زاهدان ولی نیومدن راه دور بود و از اخلاق دخترشون مطلع بودن که از کاه کوه میسازه
سعیده دختر بدنیا آورده بود اسمشو گذاشت یسرا بنظرم اصلنم جالب نبود تو عالم بچگی🫠
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری غذای کمکی
مامان آراز مامان آراز ۶ ماهگی
پارت ۳
داشتیم ذره ذره آب شدن بابامو میدیدم همش بیمارستان همش مریض بود چیزی نمی‌خورد حتی یک لیوان آب تو اون سن خیلی گریه میکردم تو خفا هم به پدرم وابسته بودم هم به برادرم
میدونستم پدرم که میره برادرمم که نیست قاب عکسشو میزاشتم جلوم گریه میکردم سعیده و سکینه ام خیلی ناراحت بابام بودن ولی نه به اندازه من که مثل کانگورو چسبیده بودم به بابام صبح تا شب موهاشو شونه میکردم باهاش خاله بازی میکردم منو میزاش رو شونه هاش همه جا دورم میداد وای پدر وای خدایا چه کردی با من اون هفته ی نحس اون روزی که دکترا گفتن ببریمش خونه دیگه امروز فردا داره اون ساعتایی که می‌گذشت همه چشممون به در بود با مرخصی سعید موافقت بشه بیاد به سختی براش مرخصی گرفت مادرم از طریق یکی از آشناها نزاشت بفهمه بابام روزای آخرشه رو به قبله براش جا انداختیم مامانم تک تک زنگ زدن ب همه آشناهامون عموهام پسرعموهام همه اومدن ببیننش میومدم می‌مینشستن و چایی میخوردم پیشونی بابامو ماچ میکردن و خدانگهدار نمیگفتن این زن دست تنها چیکار کنه فقط عمو وسطیم موند پیشمون
کولیک رفلاکس شیرخشک پوشک بارداری