بچه ها من از دو سه سال پیش تا هفته ۱۸ بارداری تحت نظر یه دکتر بودم و قرار بود تا زایمان باهاش باشم، بعد من دلم میخواست تو بیمارستان مورد نظرم زایمان کنم ولی ایشون با اونجا کار نمیکردن، وقتی که بهش گفتم گفت من اوکیش میکنم و خودم میام بالاسرت واسه زایمان.. بیمارستانه هم خیلی سخت بیمه تکمیلی رو قبول میکردن و حتما دکترت باید تایید میکرد که با بیمه تکمیلیت کار میکنه تا بتونن آنلاین حساب کنن و اینکه دکترم اونموقع دستمرد میگرفت ازم. منم تو همون بیمارستان موردنظرم یه دکتر پیدا کردم که هم دستمزد نمیگرفت برای سزارین دوم هم اینکه دکتر خود اونجا بود و خیالم از این بابت راحت بود که با بیمه تکمیلیم هم میتونم اونجا زایمان کنم. آخه اگه نمیشد باید شصت و خرده ای تومن نقدا پرداخت میکردم و بعد معلوم نبود چقدرشو بیمه بهم برگردونه و هم اینکه دستمزد هم نمیدادم.
حالا من این دکتری که تا ۱۸هفته پیشش میرفتمو خیلی دوست دارم و میخوام فردا برم پیشش چکاپ سالانه و پاپ اسمیر بدم. بعد نمیدونم وقتی رفتم پیشش چی بگم و چه دلیلی بیارم که نرفتم پیشش دیگه؟ نمیخوام هم عوضش کنم چون خیلی ازش حس خوبی میگیرم همیشه و نزدیک خونمونه.
یه چیزی بگید بگم بهش 😅

تصویر
۱۵ پاسخ

گر راست سخن گویی و در بند بمانی
به ز آن که دروغت دهد از بند رهایی
سعدی
عزیزم راستش رو بگو

برای منم پیش اومد و منم راستشو گفتم

بعد بهش بگو یه مشکلی پیش اومد نشد بیام پیشت

فک نکنم دیگه اصلا تورو یادش بیاد

بگو مسافرت بودم یهو دردم گرفت اورژانسی رفتم اولین بیمارستان

بگو خانوادم شهر دیگن.رفتم اونجا

وای منم باید برم پیش دکترم ولی روم نمیشه اخه سر زایمانم شوهرم باهاش دعوا کرده بود،ولی من یه گل میگیرم میرم از دلس در میارم خیلی دکتر خوبیه

بگو شهر دیگه زایمان کردی

من بودم راستشو میگفتم که به خاطر مسائل مالی بود و شوهرم شرایطشو نداشت

من باشم راستشو میگم
همین اتفاق افتاد تا آخر کار پیش یه دکتر بودم تهش زایمانو یکی دیگه انجام داد تو یه بیمارستان دیگه
و من بعد صادقانه گفتم که چون اونجوری هزینه‌ش برام کمتر میشد این انتخابو کردم و ترجیح دادم اون پولو نگه دارم برای مخارج واجب‌تر
واقعا تو این اوضاع اقتصادی فکر نمیکنم درک کردن چیزای اینجوری سخت باشه

شایداصلاتورویادش نیاد اگرم یادش اومد بگو اینجانبودم رفتم خونه مامانم بیمارستان نزدیک اونجا زایمان کردم

بگو کیسه ابم پاره شد اورژانسی شدم

دوسه سال پیشه ،فک نکنم اصلا یادش باشه ،مریضارو ،
دکتر من که اینجوریه ،
در ضمن لباست خیییلی خوشگله

بگو شوهر اینطور کرد منو گذاش تو منگنه . ولی اگه چیزی کف نگف بیخیال

بگو شهرستان زایمان کردم بخاطر جنگ برا منم همین اتفاق افتاد گفتم چون جنگ بود رفتم خونه مامانم

سوال های مرتبط

مامان دلانا❤️ مامان دلانا❤️ ۱۴ ماهگی
حالا که تولدای بچه هامون نزدیکه بیاید از روند زایمانتون تعریف کنید تجدید خاطره بشه🥰
پارت یک:
من خودم قرار بود زایمانم طبیعی باشه چون تو شهر ما سز اختیاری ۱۰۰ تومن هزینه اشه و خب خیلی زیاده....
دکتر بهم گفته بود تا ۱۵ خرداد اگه درد نگرفتی برو بستری شو تا با امپول فشار زایمان کنی...
ده خرداد بود دخترم از صبح هر لحظه درحال تکون خوردن بود ینی اصلا اروم نمیشد تا غروب اهمیت ندادم ولی دیگه غروب حس کردم طبیعی نیست این همه تکون...رفتم بیمارستان شهرستانی که توش هستیم( ما شازندیم و من میخواستم اراک که مرکز استانمونه زایمان کنم و بیمارستان خصوصی برم و اتاق وی ای پی بگیرم و این حرفا)
خلاصه غروب گفتم حالا برم بیمارستان همینجا یه ان اس تی بدم اگه اوضاعم خوب نبود میرم اراک....
رفتم ان اس تی دادم یه نیم ساعت گذشت دیدم پرستار اومد واسم انژیوکت زد و سرم و اینا گفت اماده باش میخوایم ببریمت اتاق عمل گفتم چیییی من اصلا نمیخوام اینجا زایمان کنم( اخه به درد نمیخوره بیمارستانش) گفت خانم اوضاعت خیلی بده اصلا جنینت ضربان نداره ضربانش صفر میشه باید حتما همین الان اورژانسی عملت کنیم حالا من هم ترسیده بودم هم دلم میخواست برم تو یه بیمارستان خوب و مجهز پیش دکتر خودم زایمان کنم
گفتم با رضایت شخصی خودم مرخصم کنید گفتن نه اصلا خودتم که رضایت بدی نمیتونی مرخص بشی حالا من هی اصرار و گریه اونام نه اگه بری بچت یه چیزیش میشه دیگه دیدن من هیچ جوره راضی نمیشم زنگ زدن به دکتر خودم شرایطمو بهش گفتن اونم گفته بود با امبولانس و سرم بفرستیدش بیاد از یه طرف نگران بودم از یه طرف خوشحال که دارم میرم و قراره سزارین هم بشم چون از طبیعی وحشت داشتم...
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۵ ماهگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک
مامان اﺑﺭاﻫﻳﻣ🧸اﺩﻳب مامان اﺑﺭاﻫﻳﻣ🧸اﺩﻳب ۵ ماهگی
میشه خواهرانه و از ته دلتون نصیحت و راهنماییم کنید؟
امروز با ماما همراهم که زایمان اولم باهاش بود تلفنی صحبت میکردم،بهش گفتم با بیمارستان مهر و اریا قرارداد داریم اونجا میتونید تشریف بیارید؟گفتش که نه عزیزم اونجا باید ماماخصوصی باهات باشه منو راه نمیدن
اگه بخوای اروند هستم،بهش گفتم نه همون امیرالمومنین هم خیلی خوب بود؛فقط ی چیزی،میشه سر زایمانم به دکتر بگید واسم بخیه زیبایی بزنه بعد خودم هزینشو جدا بهش میدم؟گفتش که ممکنه شر بشه چون بیمارستان تحت نظر تامین اجتماعیه و کاملا رایگانه کسی بفهمه جلوه ی خوبی نداره و معلوم هم نیس دکتری که اون لحظه شیفته و با زایمانت یکی میشه کیه،شاید شر درست کنه😒
اگه میتونی بیا بیمارستان اروند ۱۰،۱۵ میلیون بده ی دکتر هست اونجا واست بخیه میزنه توپِ توپ میشه عین روز اول شایدم بهتر!
به همسرم که گفتم،گفت اگه دوست داری انجام بدی برو من هرجور شده پولو برات جور میکنم ولی بین منو تو میمونه این قضیه
حالا منه خاک بر سرو بگو تا با ماما حرف زدم به جاریم گفتم جریانو🤦🏽‍♀️حالا از این میترسم که اگه برم اروند زود بفهمه برا چی رفتم و لوم بده
حالا در کل،بنظرتون می ارزه انقدر هزینه کنم؟
کسی از شماها تاحالا انجام داده و راضی بوده؟
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
میخوام یکم باهاتون درد و دل کنم
من سال ۸۶ ازدواج کردم و دو سال بعد ناخواسته باردار شدم
یه دکتر انتخاب کردم و از اول تحت نظر همون بودم آزمایش ها خوب بود و فقط کم خونی داشتم اون زمان سونوگرافی ان تی و آنومالی نبود و از روی سونو هم همه چیز اوکی بود سونوی آخر رو که دادم دکتر گفت یکم ریزه میزست ولی اصلا نمی‌گفت چی بخور چی نخور و اینکه به شدت بد ویار بودم و تا ماهای آخر بالا میاوردم هر چی هم به اون دکتر از خدا بی‌خبر میگفتم میگفت طبیعیه اون موقع نه هم گوشی ها انقدر پیشرفته بودن و نه اینترنت همگانی بود و در دسترس
خلاصه سر وقت زایمان کردم و پسرم با وزن ۲۲۵۰ به دنیا اومد
خیلی کوچولو بود🥺 وقتی میخواستم بهش شیر بدم باید روی بالش میزاشتمش همه چیز خوب بود تا اینکه ۳ ماهگی متوجه شدم زیر بغلش غده در اومده چند تا دکتر بردم و همشون یک نظر گفتن طبیعیه و از عوارض واکسنه و باید بمونه تا خودش سر باز کنه و مایع داخلش تخلیه بشه اما نه تنها خوب نشد بلکه بغل گردنش هم یه غده ی دیگه درآورد😔بردمش پیش یه جراح عمومی که با سرنگ مایع داخلشون رو تخلیه کرد تا یه مدت خوب شد اما دوباره عود کرد😮‍💨پنج ماهش شده بود دیگه وزن نمی‌گرفت و ما همچنان درگیر اون غده ها بودیم خونه عموم نزدیک بیمارستان مفید به اصرار زنعموم بردیمش اونجا وقتی دکتر دید کلی غر زد که تا الان کجا بودید و این حرفا...
ادامه تاپیک بعد....
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
چند وقتی گذشت و یکی از آشناهامون گفت سپهر ببر پیش دکتر غدد و دکتر ملتی رو بهم معرفی کرد و گفت بی نهایت دکتر باتجربه و حاذقیه و اینکه چون سنشون خیلی بالاست بیمار جدید خیلی کم قبول میکنن خلاصه بعد از یکسال تماس و اصرار و التماس به من بین مریض وقت دادن مطبشون تو خیابون جردن بود سپهر و بردم پیشش یه آقای دکتر خیلی مسن و کمی بد اخلاق ولی حسابی شیک و پیک و تر و تمیز با کت و و کراوات نشسته بود من شرح حالش رو گفتم ایشونم استخوان های دست و پای سپهر رو با دست معاینه کرد و براش یه عکس از مچ دستش انداخت رادیولوژی طبقه پایین مطب بود رفتیم عکس رو انداختیم و مجدد بردم برای دکتر ایشونم طبق اون عکس که نشون میداد رشد استخوانی دو سال کمتر از سن بچه هست آزمایش هورمون رشد نوشت
چند روز بعد من و همسرم سپهر رو بردیم برای آزمایش
یه بار خون گرفتن یه قرص دادن بهش و دقیق یادم نیست فکر کنم ۴۵ دقیقه بعد مجدد یه نمونه دیگه گرفتن و دوباره یه قرص دیگه دادن و ۴۵ دقیقه دیگه یه نمونه دیگه...
بچه ضعف کرده بود چون ناشتا بود و چند بار با فاصله خون گرفتن خیلی اذیت شد چون خرما خیلی دوست داشت با خودم خرما برده بودم و شاید باورتون نشه که چطوری با ولع ۱۰ تا خرما رو خورد😁
بعد از دو هفته جواب آزمایشش آماده شد بردم پیش دکتر و نتیجه آزمایشات حاکی از این بود که غدد هیپوفیز کار نمیکنن و هورمون رشد توی بدن سپهر خیلی کم ترشح میشد دکتر براش آمپول های هورمون رشد رو تجویز کردن که اون زمان با وجود بیمه ای که کلی دوندگی کردم و خود داروش رو بردم تحت بیمه دونه ای ۹۰۰ هزار تومن بود ولی خب به خاطر سلامتی بچم تمام سختیهاش رو به جون خریدیم
مامان یاس مامان یاس ۱۲ ماهگی
**دکتر بهروز گرامی‌سرشت**
من برای جوش‌هایی که ۳ روز بود توی ناحیه تناسلی دخترم زده بود بردمش پیش ایشون و همزمان خواستم آزمایش یک‌سالگیش رو هم برام بنویسن. هنوز درست حسابی حرفم تموم نشده بود که گفتن: «تو اصلا تا حالا بچه‌تو قبل از مریض شدن برای چکاپ بردی؟ وقتی مریض میشه میاریش دکتر که هنر نیست.» من هم گفتم دو ماه پیش برای چکاپ بردمش، ولی اصلا به حرفم توجه نکردن و فقط حرف خودشون رو تکرار می‌کردن. بعد از معاینه گفتن جوش‌ها قارچیه. من هم گفتم دخترم قبلا وقتی کوچیک‌تر بود برفک دهان گرفته بود، که برگشتن گفتن: «پس تو اصلا مادر خوبی نیستی که بچه‌ات دو بار بیماری قارچی گرفته.» بعد هم گفتن: «یک دونه بچه میارید باید بذارید رو چشمتون» و «این چه وضع بچه بزرگ کردنه».
واقعا هنوزم از یادآوری این برخورد حالم بد میشه. مادری کردن خودش به اندازه کافی سخت هست، اونم برای منی که توی این یک سال کل زندگیم زیر و رو شده و هنوز دارم با سختی‌هاش کنار میام. آدم از دکتر انتظار داره حداقل وقتی با نگرانی بچه‌ش رو برده، یک کم درک، احترام و راهنمایی ببینه، نه اینکه اینطوری تحقیر بشه و زیر سوال بره. تجربه من از ایشون از نظر اخلاق و برخورد، واقعا خیلی تلخ و آزاردهنده بود.

#پوشک#فرزند پروری #شیر خشک
مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧
مامان قند عسل🤱😍 مامان قند عسل🤱😍 ۱۶ ماهگی
خواهر و برادر که نداشته باشی یعنی همدرد نداری از وقتی بچه بودم مامانم ناراحتی قلبی گرفت و دیگه بچه دار نشد هر دفعه که مامانم برای قلبش رفت بیمارستان انگاری ی کوه خیلی بزرگ میومد روی پشتم چند سال پیشم بابام ارتروز گردنشو عمل کرد بازم پارسال دیسک کمرشو عمل کرد ولی خوب نشد الان یساله که خونه نشینه و خرجشون هم با بیمه از کار افتادگی فقط چند روزم هس که مامانم معدش خیلی درد میکنه و فردا میبریمش بیمارستان من هم مادر بزرگم فوت شده و ی دونه خاله دارم اگه مامانم بستری کنن خالم وایمیسه ولی خیلی دنیای نامردی بود هم من مستاجرم هم مامانم میون این گرفتاری ها باید به اینکه سالمون برج ۵ سرمیشه هم فک کنم که چقدر قراره صاحبخونه اضافه کنه این وسطا هم یروز دختر خالم فلانیو مثلا مثال زد که طرف پیشرفت نمیکنه و فلان داییم ی روز زنگ زد به مامانم که تو این اس.. تا عکس دخترت بوده شماره کارت گذاشته که براش پول بزنن بگو از اینکارا نکنه که بعدا هم گفت شکل دخترت بوده من فک کردم خودشه
ولی خدایا توکه میدونی من در حق هیچکسی بدی نکردم تو که دیدی مامان و بابای من نه پول کسیو خوردن نه در حق کسی ظلم کردن تو دیگه چرا اینکارو کردی اخه بسمون نیس؟ هان؟ چی از جونمون میخوای...
بزار لااقل یکسال نفس راحت بکشیم


پوشک شیر سزارین زایمان زاچ بیمارستان دکتر