خواهر و برادر که نداشته باشی یعنی همدرد نداری از وقتی بچه بودم مامانم ناراحتی قلبی گرفت و دیگه بچه دار نشد هر دفعه که مامانم برای قلبش رفت بیمارستان انگاری ی کوه خیلی بزرگ میومد روی پشتم چند سال پیشم بابام ارتروز گردنشو عمل کرد بازم پارسال دیسک کمرشو عمل کرد ولی خوب نشد الان یساله که خونه نشینه و خرجشون هم با بیمه از کار افتادگی فقط چند روزم هس که مامانم معدش خیلی درد میکنه و فردا میبریمش بیمارستان من هم مادر بزرگم فوت شده و ی دونه خاله دارم اگه مامانم بستری کنن خالم وایمیسه ولی خیلی دنیای نامردی بود هم من مستاجرم هم مامانم میون این گرفتاری ها باید به اینکه سالمون برج ۵ سرمیشه هم فک کنم که چقدر قراره صاحبخونه اضافه کنه این وسطا هم یروز دختر خالم فلانیو مثلا مثال زد که طرف پیشرفت نمیکنه و فلان داییم ی روز زنگ زد به مامانم که تو این اس.. تا عکس دخترت بوده شماره کارت گذاشته که براش پول بزنن بگو از اینکارا نکنه که بعدا هم گفت شکل دخترت بوده من فک کردم خودشه
ولی خدایا توکه میدونی من در حق هیچکسی بدی نکردم تو که دیدی مامان و بابای من نه پول کسیو خوردن نه در حق کسی ظلم کردن تو دیگه چرا اینکارو کردی اخه بسمون نیس؟ هان؟ چی از جونمون میخوای...
بزار لااقل یکسال نفس راحت بکشیم


پوشک شیر سزارین زایمان زاچ بیمارستان دکتر

۱ پاسخ

مشکل ک همه داریم هرکس ب نوعی ولی ربطی ب خاهربرادر داشتن نداره... الان مثلا منی ک دارم جز دردسر هیچی برام ندارن تو بگو حتی ی روز اینا دوست یا رفیق باشن نیستن ک فقط وقتی کارشون گیر باشه یاد من میفتن🫠🫠

سوال های مرتبط

مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
پارسال امروز🥹
باورم نمیشه که واقعا یک سال گذشت با تموم سختیا و شیرینیاش…
وقتی پسرمو نگا میکنم باورم نمیشه هی با خودم میگم ینی من اینو بزرگ کردم؟
من کی بزرگ شدم که مامان بشم من تو خوابمم نمیدیدم که از یه موجود کوچولو بتونم مراقبت کنم و بزرگش کنم…
.
اینجا خیلی استرس داشتم اخه صبحش زایمانم بود اصلا به هیشکی ترسمو نشون ندادم
با خنده رفتم داخل ولی وقتی تو راه رو اتاق عمل نشسته بودم داشتم زار زار گریه میکردم…
هم از خوشحالی هم از ترس…
هم اینکه وقتی نشسته بودم با پروندم اومدن و اسممو شهلا نوشته بودن(اسم مامانمه)
اونجا یه غم بزرگی اومد رو دلم و خیلی دلم گرفت و گریه کردم..از اینکه مامانم نبود…
تو بهترین روزم مامانم نبود..از اینکه بقیه رو کیدیدم مامانشون پیششونن مراقبت بچه هاشونن ولی من نه…
حسرت این تا ابد رو دلم میمونه که بهترین روزام مامانم نبود کنارم..هرچند روحشو حس میکردم…
شما تعریف کنین چه حسی داشتین یک روز قبل عملتون؟؟؟




فرزندپرورق زایمان بارداری شیرخشک بچه پوش
ک
مامان فاطمه و تو دلی مامان فاطمه و تو دلی هفته بیست‌وهشتم بارداری
از اونجایی که میدونستم کسی از بارداری من خوشحال نمیشه بلکه مورد شماتت دیگران قرار خواهم گرفت تصمیم گرفتیم که به کسی نگیم که باردارم تا خودشون متوجه بشن
ولی دلم تاب نیاورد و به اولین کسی که گفتم خواهرم بود
بعداز کلی نصیحت که چرا آوردی و زود بود و اشتباه منو تکرار نکن آخرش نتونست حریف من بشه و گفت زندگی خودته هرطور خودت می‌دونی

حتی سر بارداری اولم چقدر خانواده من و شوهرم میگفتن که حالا نه ولی ما کار خودمونو کردیم از اونجایی که هم من هم شوهرم عاشق بچه هستیم واقعا بر تمیتابیم که کسی بخواد جلومون رو بگیره
از امروز به خودم قول دادم که محکم سر تصمیمم بایستم و جوابشون رو کاملا محترمانه بدم خب کسی که این وسط قراره سختی بکشه خودمم و قبولش کردم هووف کاش یکم نیمه پر لیوان رو نگاه میکردن و به تصمیممون احترام میگذاشتن

بعد زایمان مامانم یه حرفی زد که هیچوقت یادم نمیره گفت اگه بخوای به این زودی ها بچه بیاری من به عنوان همراه نمیام بیمارستان بماند که اون ۱۰روزی که ازم مراقبت کرد همش با منت و سر کوفتگی بود که من اصلا نمی‌خواستم پیشش باشم و حتی گفتم خودم از پس کارام بر میام ولی مامانم گفت همینم مونده مردم بگم فلانی برای زایمان دخترش نرفت😶🙃
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته بیست‌ودوم بارداری
پارت ۱ زایمانم
خانما بیاین از تجربه زایمانتون بگید
منم تجربمو میگم ولی هنوزم که هنوز یاد اون زمان میوفتم استرسش ولم نمیکنه شاید برای هر خانمی سختیش یجوره دیگه بوده ، خوب اینم بخاطر اینکه بدن هر کسی فرق میکنه
من اولین دردام وقتی شروع شد که ۳۶ هفته بودم و خواهرم ۵ ماهه باردار بود باهم رفتیم سونوگرافی تا نی نی خواهرمو ببینیم بماند که اون روز چقد پیاده روی کردیم وقتی اومدم خونه دردام شروع شد اولش فک کردم ماه درده ولی کم کم بیشتر میشد تا شب
دیگه شبم یجوری تحمل کردمو صبح مامانم گفت ولش کن بیا بریم بیمارستان یجوری نشه خدایی نکرده بچه
هیچی رفتیم بیمارستان ولی من خوشحال بودم میگفتم دیگه اخرشه تموم شد ۹ ماه سختی ولی بی خبر از بلاهایی که سرم میاد رفتیم اورژانس و گفتم درد دارم معاینه کردن و سونو گرفتن گفتن دهانه رحم ۲ سانت باز شده بستریت میکنیم
و من بستری شدم جواب سونو اومد و گفتن که رشد سر بچه تو هفته ۳۴ مونده 😑
و من دیگه استرسم شروع شد
اون تایم که بستری شدم امپول بتا زدن تا ریه های بچه مشکلی نداشته باشه
بعدم هر چند ساعت معاینه میکردن و پدرمو در میاووردن و هیچ پیشرفتی نکردم دهانه رحمم بیشتر از ۲ سانت باز نشد
اخرشم مرخص شدم ، یه شب موندم خونه و شب دوم یه کاسه سالاد شیرازی خوردم وای دردام یدفه شروع شد و اصلا قطع نشد این دفعه تند تند میگرفت و ول میکرد دوباره ساعت ۳ شب با جیغ و داد رفتیم بیمارستان
بستریم کردن و من همچنان درد میکشیدم ، وای یادم نمیره هم خودم گریه میکردم هم مامانم 😑
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱ سالگی
وایی خانما چقدر عمل بچه سختهههه🥺🥺🥺 عمل فتق بود😭
یعنی مردم و زنده شدم 😭😭 بچم انگار میدونست میره عمل بخدا
یعنی پسر من جوری بود که بیرون بودیم ب بغلم نمی اومد حتی دکتر هم میرفتیم میرفت بغل دکتر منو آدم حساب نمیکرد
ولی دیروز اصلا ب پرستارا نمی‌رفت حتی دختر خالم که پرستارش بود .دختر خالم مو خیلی دوست می‌داشت ولی دیروز نه🥲🙂
وقتی بردن اتاق عمل ۳تا پرستار از دستم گرفتن بردن
آنقدر سخت بود😭😭😭انگار آب داغ رو ریختن رو سرم
دختر خالم هی میگف مصی عملش راحته ولی ب کی میگفتی🥲
بعد ی ساعت صدام زدن .رفتم اتاق عمل ریکاوری داده بودن بعد نیم ساعت ب هوش اومد 😭😭بچم میلرزید و منو دید چنان گریه کرد که بغلت بگیر دستاشووو باز کرده بود که بغلم می‌کرد ب هیچ کس نمی‌رفت و کلی درد داشت
اصلا پاهاشو تکون نمیداد از درد 😭😭😭ومن اونجا فهمیدم مادر بودن سختهههه😭سخته از چیزی که الان فک میکنید امیدوارم هیچ عکس بچشو تو بیمارستان نبینه مخصوصا عمل از ی طرف گرفته بود
نمتونستم آب بخورم ولی دختر خالم اومد گف که یه ذره بده ...
دیروز خوب بود بیمارستان تکون نمی‌خورد ولی امروز دیگه گ وه خوردم تکون میخوره میگه ول کن برم بازی کنم خستم امروز مامانم و مادرشوهرم کمک دستمه ولی خیلی شلوغ میکنه تو کالسکه میچرخدنم 🥲🙂
چند روز طول میکشه بخیه هاش خوب بشه؟؟؟



بچه بچه
پوشک کودک مادر ختنه فتق قطره آهن مولتی ویتامین
مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
پارسال دقیقا همچین روزی
۲۲ /تیرماه/۱۴۰۳
تو همچین ساعتایی من بیمارستان بستری بودم
خواهرشوهرم پیشم بود
سر صبح باطری ماشینمون خوابیده بود
علی هم تا ساعت ۲ قرار بود سرکار بمونه
صبحشم بیچاره درگیر کارای باطری ماشین بود
و بعد از ظهر با مامانم پاشن بیان پیشم که مامانم پیشم بمونه و خواهر شوهرم بره
بهشون گفته بودم برام البالو بخرن بیارن
رفتم سونو بچه ضربان قلب منظم داشت ولی حرکت نمیکرد
اومدم بالا ان اس تی رو بهم وصل کردن و یسره نوار قلب بچه رو میگرفتن
بخاطر امپول بتامتازون(تشکیل ریه)
ارتا حرکت نمیکرد و فشار منم اصلا خوب نبود ۱۴‌ ۱۵
پارسال این ساعتا نمیدونستم قراره ۴۳ روز زودتر پسرمو بغل کنم
حقیقتش خیلی ترسیده بودم و این ترس باعث شده بود اونقدری که باید خوشحال نباشم
ولی امسال تو اولین تولدش من خوشحال ترین مادر دنیام
خیلی به خودم افتخار میکنم خیلی
من
دختری که یه لیوان اب میخواست مامانش براش میاورد
یه نوزاد نارس رو با همه چالش هاش بزرگ کرد از ته دل بخاطرش گریه کرد خندید ذوق کرد و ترسید
پایان همه ی این ها شد یکسال که اون دختر لوس مامانی الان خودش یه مادری شده که بچه داری رو از مادر خودش بهتر بلده و مادر شده
تو این یکسال هرروز صبح چشممو بخاطر وجود نازنیش باز کردم
و هر ثانیه زندگیمو باهاش شریکم
تو این یکسال وجود پسرم باعث شده خیلی زندگیمون قشنگ تر بشه
رابطم با همسرم
خانوادمون
همه چیز
میدونی انگار وجودش یه نعمته که اومده پاشیده به کل زندگیمون♥️
سالروز مادرشدنم مبارک
فعلا تولدش بمونه با عکسای تولدش میام خدمتتون♥️