پسرک نازمن دورت بگردم قلب خونه
مامانای عزیزم میخواستم تو این دوماه بهتون بگم چی شد چی به من گذشت حالا اگه شد زایمان سختی که داشتم واستون یه روزی مینویسم فعلا از روزتولد آیهان جانم بزارم
اول این که آیهانم بچهدسوم هست وبعد ۱۰سال تفاوت سنی بچه دوم هست و ۳۶هفته به دنیادامد بخاطر کم لطفی دکترم که گفته بودن آب دور بچه کمه ختم بارداری دادن درحالی که میتونستن دوهفته صبرکنن و بچه نارس به دنیا نیاد
بماند که منی که فکرمیکردم زایمانم خیلی راحت که اصلا اصلا اینطور نبود به جرات میگم از اولین بچم که تو سن کم به دنیا اوردم سخت تر بود خیلی
آیهان من باوزن ۲کیلو ۳۰۰به دنیا امد اول که زردی داشت که همه دارن وهی بالا میرفت هی پاین و شب بیداری های فراوان و شروع کولیک گریه های بیش از حد ناف آیهانم فتق گرفت که هر بار هر کسی میدید تو نگاهشون انگاری من مقصرم چون واقعا من خودم اصلا ندیده بودم فتق ناف اصلا نداشتیم تو دوربری هامون
دقیفا دوهفته بعد داشتم میشستم متوجه شدم بالای بیضه پاین ناف انگاری یه چیزی سفت شده واقعا ترسیدم دوروز تو حالت عادی نگاه میکردم مخصوصا وقتی کش غوس میکرد بیشتررمیزد بیرون بردم دکتر بله
آیهان من باد فت دوطرفه داشت که گفت به اثرگریع زیاد یا اثری هم هست

۳ پاسخ

اره بخاطر گریه زیاده

خدای من
چقدر نی نی گناه داشته
چقدر خودت خستگی بارداری و زایمان از تنت نرفته

آخی😔

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۱۳ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان رادین و سلین مامان رادین و سلین ۱۱ ماهگی
سلام مامانا خیلی ناراحتم نمیتونم به دور اطرافیان بروز بدم میخوام اینجا بگم یکم خودمو خالی کنم😔
من ۱۰سال میشه ازدواج کردم تازه عروسی کردیم رفتیم خونه خودمون که خواهر شوهرم بچه اولش به دنیا آمد همسرم گفت میخواد به خواهرزادش طلا هدیه بده منم مخالفتی نکردم با هم رفتیم یه پلاک زنجیره حدود ۳گرم۵۰۰ سوت گرفتیم همسرم به خیال خودش میگفت برای بچه های فامیل که به دنیا میومد خیلی می‌رسید یه روزم بچه خودم به دنیا بیاد جبران میکنن.بچه دوم ۴سال پیش به دنیا امد ۲میلیون پول دادیم با کلی تو دوران بارداری براشون لباس و عروسک گرفتیم یا ۲سال پیش برای پسر جاریم ۳میلیون وسایل خریدیم خلاصه ما ۱۰سال بچه دار نشدیم تو این ۱۰سال تولدهای بچه های خواهر شوهرم و برادر شوهرم میرفتیم با کادوهای خوب ۴تا خواهرشوهر دارم ۳تا برادرشوهر دارم.خدا بعد ۱۰سال به ما دوقلو داد ماهم آمدیم یه جشن خوب گرفتیم
و بلاخره نوبت کادوها شد به دوتا بچه های من ۳تا خواهرشوهرام ۱میلیون دادن اونی که طلا بردم ۴میلیون داد جاریم هم۱میلیون داد میدونم تو این دوران نباید توقع داشت ولی انصافه حداقل یه نگاه مینداختن به این ۱۰سال واقعا انقدر ناراحت شدم که حد نداره شما بودین ناراحت نمیشدین خودخوری نمیکردین
ببخشید طولانی شد🙏🏻🙏🏻🥺
#فرزندپروری
#بارداری