#پارت اخر زایمان طبیعی

وقتی دخترم دیدم زدم زیر گریه دکتر گفت دیدی دخترتم دیدی حالا سرفه کن تا جفتت در بیاد دیگه جون نداشتم سرفه کنم ولی سرفه کردم جفت در نیامد هر چی سرفه کردم نشد شکم فشار دارن نشد اخر بزور فشار سرفه کنده شد درد هام شدتش کم شده بود ولی ن جوری ک میگن کلا درد هات میره دیگه ماما گفت وسایل بخیه بیارین دوباره امپول بیحس زدن ب پام یدونه سرم بهم وصل کردن ولی خون ریزی خیلی داشتم ماما اول شروع کرد ضدعفونی کردنم بعد چون خیلی از رگ هام پاره شده بود خون ریزی داشتم شروع کردن ب بند اوردن اونا تا اونا بند امد خیلی کشید بعد ک اولین سوزن بخیه زد من جیغ زدم گفت مگه باز بیحس نشودی گفتم ن متوجه شودم گفتم الان چکار کنیم گفت چاری نیست تحمل کن درد زایمان ک تحمل کردی اینم روش دیگه هر بخیه ک میزد من اشکم میامد بخیه ها داخلی ک تمام شد گفت یکم استراحت کن تا باز بخیه های بیرونی بزنم یکم ک گذشت گفتم بیا بزن تمامش برع شروع کرد ب ادامش تا وقتی تمام شد من مردم زنده شودم کلا بیحسی روم اثر نداشت دیگه ماما گفت تمام شده خیلی مراقب بخیه هات باش چون خیلی بخیه خوردی وقتی سر بچه امده بیشتر پاره کرده دیگه رفت مامانم صدا کرد. تا مامانم دیدم اشکم درامد مامانم امد سرم بوسید رفت روی سر بچه لباس هاشو پوشید من همچنان دراز بودم هنوز خترم کامل ندیده بودم ماما امد گفت اروم پاشو برو حمام بعدم بیا تا بری اتاقت ب کمک مامانم اروم امدم پایین بزور قدم برمیداشتم دیگه رفتم حمام خودم شستم نوار گذاشتم لباس پوشیدم تخت اوردن دارز کشیدم رفتم اتاقم

۱۰ پاسخ

من طاقت دردم خیلی کمه ب نظرت میتونم طبیعی؟

من که حمام نرفتم
موقع بخیه ها دکترم گفت واسش بی حسی به رگش و سرمش بزنین تا من بخیه بزنم و اذیت نشه
البته من وقتی بچه به دنیا اومد دکتر متوجه میشه خونریزی دارم و رحمم جمع و منقبض نمیشه به اصطلاح دکترا آتونی رحم شدم به خاطر آمپول فشار و داروهایی که واسه پیشرفت زایمان زدن
و بی حسی به من میزنن و من خوابم میبره و دکتر هی دستشو مشت میکنه هی میبره داخل بدنم و با رحمم ورزش میکنه تا رحم جمع بشه و یک عالمه گاز و باند داخل رحمم میزارن چون خونریزی داشتم و روز بعد اومدن همشو از بدنم در آوردن
از وقتی بچه دنیا اومد تا زمانی که دکتر کارش رو انجام میده ۲ ساعت طول کشید و عین این دوساعت دکترم و چندتا ماما بالاسرم بودن

الهی بمیرم خیلی درد کشیدی که..
خدا بهت وبه بچه ت سلامتی بده
و قدمش پر از خیرو برکت باشه

عزیزم قدمش مبارک باشد انشالله زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه ، با خواندن تجربه ات کلی گریه کردم، واقعا بهشت زیر پای مادران است ، امیدوارم منم بچم سالم بغل کنم

مبارکه عزیزم😍
افرین ب این شجاعتت

وای من چقد سختههه

حمامم باید بریم با اون وضعمون؟
سزارینام باید برن؟
پشمامممم

بچت چند کیلو بود؟

عزیزم واقعا خدا قوت

قدم نورسیده ات مبارک
دمت گرم مامان مهربون

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین روزهای ابتدایی تولد
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان ماهلین مامان ماهلین روزهای ابتدایی تولد
#پارت ۴ تجربه زایمان طبیعی

ماما میگفت کمتر جیغ بزن بیشتر نفس بگیر تکون هم نخور چون خون ریزی داری ولی نمیشود من خودم شوهرم همه رو لعنت میکردم درد هام هی بیشتر میشود دیگه گریم بند امده بود فقط ناله میکردم گفتم برام گاز بی دردی بیارین دیگه اوردن زدم ولی بیشتر سرم گیج رفت ماما گفت بهت نمیسازه استفاده نکن چون استفراغ کرده بودم فشار هم افتاده بود تمام بدنم میلرزید دست خودم نبود مامانم هر کاری میکرد پاهام نگهداره نمیشود دیگه ب خودم تخت ضربه زده بودم خسته شده بودم یهویی ی حس فشار خیلی بدی ب هم دست داد گفتم میخوام برم دستشویی ماما گفت ن بزار معاینت کنم وقتی معاینه کرد گفت ۸ سانت شودی افرین از الان هر وقت درد داشتی زور بزن پاهات جمع کن توی شکمت زور بزن دیگه ماما رفت دکتر صدا کرد وسایل امد کرد مامانم بیرون کردن وقتی داشت میرفت التماس میکردم برام دعا کن وقتی دردم میگرفت زور میزدم قشنگ حس میکردم بدنم داره از هم میپاشه میگفتم من میمیرم مراقب دخترم باشید واقعا حس بدی بودی دیگه امد دوباره معاینه کرد گفت فول شودی حالا زور بزن منم زور میزدم دکتر میگفت افرین بیشتر دارم موهاشو میبینم منم بیشتر زور میزدم ماما هم امد کمکم از بالا شکم فشار میداد پایین دیگع امپول بیحسی ب پام زدن ک قیچی بزنن ولی من بی حس نزدم تا قیچی زد چنان جیغی زدم ک دکتر گفت چیشد مگه بیحس نشودی گفتم نن گفت زور بزن داره میاد اینقدر زور زدم تا اینکه یهویی انداختش رو شکم یهویی حس کردم ی چیزی زیر پام خالی شد تا دخترم دیدم زدم زیر گریه 🥹
مامان ماهلین مامان ماهلین روزهای ابتدایی تولد
#پارت ۳ زایمان طبیعی

من تا وقتی همسرم بیاد گریه میکردم رو زمین دراز کشیده بودم مامانم لباس هامو پوشید وسایل اماده کرد همسرم امد دستم گرفت رفتیم سمت ماشین منم همون جور گریه میکردم از درد دیگه نشستیم رفتیم سمت بیمارستان درد هام هی بیشتر میشود جوری ک دیگع تو ماشین جیغ میزدم ایقدر دست مامانم فشار داده بودم کبود شده بود ولی واقعا دست خودم نبود تا رسیدیم سریع بردنم بخش زایمان معاینه ک کردن گفتن ۵ سانت شودی منم فقط جیغ میزدم اصلا نمیتونستم دراز بکشم دیگه بردنم اتاق زایمان گفتن نیاز ب امپول فشار نیسته فعلا منم تو اتاق ب دور خودم دور میزدم از درد جیغ میزدم کف اتاق دراز کشیده بودم یهویی حس حالت تهوع بهم دست داد سریع رفتم تو دستشویی کلی استفراغ کردم دیگه سرم داشت گیج میرفت فشار افتاد وقتی بالا اوردم بزور مامانم تا تخت منو برد ماما امد دید استفراغ کردم گفت تا فردا زایمان میکنی منم جیغ میزدم ک چرا میگه تا فردا من نمیتونم تحمل کنم میمیرم از درد امد نوار قلب بچه وصل کرد گفت تکون نخور ک قطع میشه منم اصلا نمیتونستم وقتی درد میگرفت خودم میزدم موهام میکشیدم به تخت ضربه میزدم جیغ میزدم ماما میگفت نفس بگیر ولی نمیشود اصلا کارام دست خودم نبود فقط التماس میکردم منو سزارین کنید ایقدر التماس میکردم ولی گوش نمیکردن یهویی دیدم داغ شودم ی چیزی ازم ریخت ب مامانم گفتم سریع رفت صداشون زد امد دید کیسه ابم پاره شد معاینم شد شده بودم ۶ سانت ولی خون ریزی هم داشتم وقتی کیسه ابم پاره شد
مامان دلوین مامان دلوین ۱۲ ماهگی
پارت ۴
کم کم دردام شروع شد و زود تموم میشه با تکنیک تنفس تحمل کردم ماما رفت و ی قوطی ادرار اورد گفت اینم باید انجام بدی سرم قطع کرد گفت با سرم برو بیا تا دوباره nst بهت وصل کنم رفتم انحام دادم اومدم دراز کشیدم دوباره دستگاهه وصل کرد هی دردام زیاد شد ولی با تنفس تحمل کرد ی نیم ساعت یکساعتی بود ک ماما رفت کسی پیشم نبود شوهرم پیامم دادگفت چطوری گفتم نمیتونم تحمل کنم برو رضایت بده ک سزارینم کنن گفت ن چند سالی هست ک ممنوع شده نمیزارن قربون صدقم میرفت من فقط اشکم میومد مامانم زنگ زد گفت چجوری گفتم خوبم نفهمید ک سرم فشار بهم وصله شوهرم زنگ زد گفت مگه سرم فشار بهت وصل نی گفتم چرا گفت مامان نفهمیده گفت ن درد دارم دعام کن ساعت ۳ نیم بود ی مانا دیگه اومد بالا سرم nstخورده بود بهم دوباره ژل زد درستش کرد گفت تکون نخور تا درست کار کنه گفت بزار معاینه کنم ببینم چجوری معاینه گرد گفت ۲ سانتی گفتم یا خدا انقد درد کشیدم تازه دوسانتم گفت تکون نخور تا برم نمازم بخونم بیام گفتم باش تا اومد من سوره انشقاق و ۷ بار دعای ناد علی خوندم و حضرت فاطمه قسم میدادم و موقع دردارم امام صدا میزدم نمازش خوند اومد گفت دستشویی نداری نگفتم اره گفت خو برو بیا رفتم اومدم دردام زیاد میشد ولی وقتی میدید دارم تا تنفس تحمل میکنم تشویقم میکرد گفت عالیع کلاس رفتی گفتم ن گفت دردات ک شروع شد همینجوری ادامه بده دکتره اومد واسه معاینه گفت اصلا رحمت پیدا نمیکنم جلل خالق و گفت حال ندارم پیداش کنم ماما اومد گفت بزار یچیزی بهت بدم بخوری یکم ابمیوه خرما بهم داد ک خودم گفتم دیگه نمیخورم
هیی nst نگا میکرد میگفت تکون نخور درست ثبت نمیکنه نگوو ک ضربان قلب بچه بالا بود یعنی تا موقعی ک زایدم این ب من وصل بود
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۵ ماهگی
دیگه شروع کردم و تا ساعت یک ربع ب پنج ک. نیم ساعت یکسره ورزش کردم و دیدم درد داره میگیره ب ماما گفتم گفت ن هنوز کمه دیگه درد فقط سمت راست پایین تیر می‌کشید و من ب هر بدبختی تا ساعت ۵ ورزش کردم وحس میکردم رو مقعدم فشاره دوباره ماما گفت بیا بخواب برا ضربات قلب و معاینه و چون درد داشتم دوباره اپیدورال و شارژ میکردن برام و آروم تر شدم که ماما معاینه کرد و یکدفعه گفت فول شدی و سر بچه اومده پایین قشنگ یکم زور بزن که زور زدم گفت سر بچه دیده میشه منم اصلا درد نداشتم اومد کیسه آب و زد و سوند وصل کرد ک من اپیدورال داشتم اصلا حس نکردم مثانه رو خالی کرد و می‌گفت قشنگ زور بزن تا بچه بیاد پایین تر بریم رو تخت زایمان منم جوری ک میگفت همکاری‌میکردم و نیگفت خیلی عالیه با دکتر هماهنگ کردن و بعد چند تا زور گفت نزن بریم رو تخت زایمان

من و با ویلچر بردن چون پاهام بی حس بود تقریبا رو تخت زایمان هم تا دکتر بیاد با پرستارا و ماما حرف میزدیم انگار نه انگار ماشالله ماما هم گفت زور بزن بعد قیچی برداشت فکر کردم داره پاره میکنه گفتم چی‌کار میکنی الکی‌برش نزنی گفت ن یکم از‌موها بچه رو زد گداشت رو لباسم ک‌ببینم 😂 خیلی بانمک بود دیگه دکتر ۶ اومد و گفت همه چی عالیه و و شروع کن زور زدن منم چند تا زدم و پرستار چند بار محکم شکممو فشار داد منم زور. زدم سر بچه اومد بقیه بچه سر خورد اومد بیرون و گذاشتن رو سینم و دیدم یک زور دیگه زدم و جفت هم اومد و دکتر بخیه زد و بردن تو خود زایشگاه تا دوساعت د بعد بردن بخش
مامان امیررضا مامان امیررضا ۱۴ ماهگی
زایمان طبیعی******
پارت سوم:
خلاصه دردم پرسودی و قابل تحمل تحمل یه ربع به هفت دردم شدید بودا با نفسو داد کنترل کردم دکترم گفت زور نزن تا لباس پوشید و دستگاه ساکشن آورد آب کیسه کشید و پاره کرد و چندتا زور زدم دیدم دکتر داد زد خانم انیرنیا بیا بشین رو شکمش داره لیز میخوره بچه گفت شیدا زور محکم بزن یه دونه زدم به دنیا اومد
خلاصه درد زایمان خوب بود ولی درد بخیه صد برابر زایمانم بود
دیگه دکتر گفت یه کیست دهانه رحمته ۵تومان دیگه باید بدی قیچی کنم گفتم چشم خودش بخیه ها زد و ترمیم کردو ولی خیلی طول کشید خیلی خونریزی داشتم گفتم دکتر آمپول بزن برام رحمم جمع بشه ماما صدا زد سه تا آمپول برام زد و مسکن زدو دو تا شیافت من خداروشکر درد بخیه ندارم تو بیمارستان راحت سر پا بودم درد نداشتم هر ۸ساعت دیکلوفناک میزاشتم و هموروئید
بیزاکودیل هم گذاشتم راحت رفتم دسشویی
من الان درد مقعدم کمه ولی لگن درد دارم استخون واژن درد میکنه وگرنه درد بخیه ندارم چون بهش میرسم
مامان لنا مامان لنا ۹ ماهگی
دیگه دردام برام قابل تحمل نبود همش میگفتم نمیتونم گفتن چرااا میتونی دوباره من میگفتم ن نمیتونم🤦🏻‍♀️
دیگه لباس آوردن عوض کردم چندتا سوا پرسیدن اومدن کمکم کردن بلند شدم رفتیم تو اتاق کرد تا رسیدم تو اتاق درد همش رو پشتم وحشتناک درد بود گفتن رو تخت دراز بکش بزور دراز کشیدم خانمه میخواست ضربان قلب چک کنه دستشو گرفتم گفتم رو پشتم خیلی فشارهههه قبلا خونده بودم ک فشار ب پشت یعنی بچه میخواد بیاد
انگار ترسید رفت صداشون زد اومدن،ماما چک کرد گفت فولهه، گفت چندتا زور بزن تو دردات چندتا زور زدم گفت عالیه بلندشو بریم اتاق زایمان
بلندم‌کردن بی اختیار فشار میومد بهم زور میزدم بی اختیار میگفتن زور نزنیاااا
دیگه رو تخت دراز کشیدم گفت تو دردات زور بزن تو درد قیچی زدن پاره کردن اونجا بود ک صدام رفت هوااا دوباره زور بچه اومد گذاشتن رو سینم😻دردا قطع شد یعنی خیلییییی کم شد گفت چندتا صرفه کن جفتت بیاد خلاصه خفت هم اومد
رسید وقت بخیه کردن گفتم توروخدا بی حسی بزنین
بی حسی زدن چندتا بخیه هارو نفهمیدم ولی چندتا زد ک آنجا بی حس نشد بود اون بخیه میکرد من داد میزدم🤦🏻‍♀️
مامان رادوین مامان رادوین ۷ ماهگی
میگفتم ترو خدا بزنید اپیدورال من درد دارم مردم و زنده شدم مگ زدن گفتم ۵ سانت بعد ۵ سانت شدم گفتن برو رو توپ تا سر بچه بیاد لگن

شد ۶ اومد دست زد اونجا اين قدر بد بود ک حد نداشت و بعد سوزن دستش دو بار کرد تو تا آب کیسه رو بزنه و گفت دسشویی کرده و خلاصه اپیدورال نمیزنن و خلاصه اومدن دست کرد و مردم و زنده شدم شدم ۸ سانت زنگ زدن ب دکتر و موق درد پمپ قلب وصل کرده بودن اون خیلی بد بود فشار روشکم و درد ب پشت خاب باشی دیگ اومد کند اونارو گفت موقع فشار زور بزن ک زدم و دستش اونجا بود ینی مردم هی زور هی زور تا دکتر اومد و لباس تنش کرد و گفت زور بزن زود باش زور زدم دیگ زور زدم و میخاستم جیغ بزنم زنه ماما میگفت ساکت باش فقط زور بزن منم زور زدم و ی آن شکمم خالی شد اصلا راحت شدم و باز برابرا جفت یکم فشار دادم ک برداشت و موقع بچه من چشام بستم داشتم زور میزدم ندیدمش سری گذاشتن رو شکم و برداشتن دیگ رفت جا بخیه و گفت بخیه کم میخوری ۴ تا ی آن دیدم پره های واژن قیچی کرده و دستش گفت برات زیبایی انجام میدم ولی بخیه درد داشت الان برا بخیه ها میمیرم و زنده میشم یکی از بخیه ها رو ران و میرم دسشویی کلا واژن نمونده برام کوچیک شده همش و من نمیخاستم زیبایی روم نشد بگم بهش حالا ۲۰ تایی بخیه خوردم واژن درد میکنه و کلا تکون میخورم درد میگیره و دسشویی میترسم مدفوع کنم و نمیتونم برم
مامان مارال💝 مامان مارال💝 ۴ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی ⭕⭕
خلاصه افتادم به خون ریزی گفتم دیگه فردا میم شنبه صبحش ساعت هشت حرکت کردیم دوساعت مسیر بود رفتم اونجا خداروشکر خیلی سریع تحویلم گرفتن معاینه کرد گفت دوسانت بازی ولی درد نداستم تب زیاد داشتم سرما خورده بود گلو درد سرفه زیاد میکردم
خلاصه سریع بستریم کرد خودم تعجب کردم انقد ذوق کردم اصلا استرس نداشتم، بعد ماما به مامانم گفت سوپ بیار جون بگیره خیلی ضعیفه مامانم تا رفت برام سوپ اورد بهم سرم و امپول خشک کن وصل کردن که حالم بهتر شه ساعت یازده نیم بود. مامانم بهم چایی زیاد داد بخورم خوردم ساعت دوازده سرم فشاری وصل کرد خیلی کم گفت اصلا بهش دست نزن سوپ تو بخور یکم جون بگیریی خلاصه مامانم تا دوازده نیم بهم سوپ داد خوردم دیدم دردام دارع شروع میشه تا ساعت دو دیگه خیلی شدید شد گفتم بزارید مامانم باشه کمرمو ماساژ میده گفتن باشه واقعا خیلی خوب بود مامانم کمر ماساژ میداد واقعا خیلی حالم بهتر میشد بعد ماما اومد معاینه کرد گفت عالیه سه نیم شدی خوب پیش رفت کردی.
مامان نجلا و دلوین مامان نجلا و دلوین ۸ ماهگی
تجربه زایمان 5
بعدش رفتم رو تخت دراز کشیدم دیگه هر بیست دیقه معاینه میشدم اما بهم نمیگفت چند سانتی ولی دردا شدید بودن خیلی حس زور داشتم بعدش ساعت یک. معاینه مرد گفت نزدیکی ب زایمان چون دردا واقعا غیر قابل تحمل بود ساعت یک. و بیست دیقه دیگ بچه خیلی فشار میاورد و دکتر وسایلای زایمان رو اورد و گفت هر موقع درد داشتی بگو ی امپول توی انژیوکتم کم کم تزریق کرد ک. واقعا کمکم کرد و بعد ک معاینه کرد گفت فول شدی و هر موقع درد داشتی زور بزن و خیلی دردا شدید بودن چهار بار زور زدم اونم خیلی طولانی چون دردا شدید بود گفت سر بچه رو میبینم زور بزن با زور پنجم سر بچه اومد و من ک کلافه شده بودم از دردا از حال رفتم و پاهامو بستم ماما داد زد ک پاهاتو باز کن بچه رو خفه کردی ی زور دیگه بده خلاصه ی زور دیگه زدم و بجه رو. گذاشت رو شکمم و بچه گربه نکرد اروم یکم ناله کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن کم کم گریه میکرد اما دلوین وقتی بدنیا اومد صداش خیلی بلند بود گریع میکرد بعدش بچه رو برد و اومد گفتم بچه رو کجا بردی گفت بردم اکسیژن بگیره یکم و اینجا تازع داستان بدبختی من با بیرون اومدن جفت شروع شد هر چی گفت سرفه کن جفت بیاد هر چی سرفه میکردم از جفت خبری نبود دستشو تا ارنج برد تو شکمم و گفت جفت چسپیده جون عفونت داشتم موقع بارداری
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۷ ماهگی
طبیعی پارت چهار
و حالا رسیدیم ب مرحله جفت در اومدن ک گفت سرفه کن سرفه کردم و یکی هم اومد شکمم فشار داد و جفت و خون اومد بیرون اما یه جا خونریزی داخلی میکرد ک باند جا دادن داخل واژنم ک جلو یه بخشی از خون هارو بگیره و گشتن دنبال اونجایی ک خونریزی می‌کرد طوری خونریزی بود ک میپاشید تو صورت ماماها ک پیدا کردن و جلوشو گرفتن و میخاستن بخیه کنن ک گوشت من فوق العاده گوشت بد و شلی هست ک نگم براتون پنج بار داخلی هارو بخیه زد و هی باز شدن ک من سر بخیه زددددن آتیش گرفتم و خیلی خیلی اذیت شدم و بار آخر دیگه یه آمپول ریختن رو گوشتم ک گوشتمو سفت کنه بتونن داخلی هارو بخیه بزنن ک بخیه زدن و رسیدیم ب بخیه های بیرونی ک بخیه بیرونی هم ۴تا خوردم اما داخلی خیلی زیاد نگفتن بهم و من ساعت ۱۰ زایمان کردم و تا ۱۰:۵۰دقیقه بخیه میزدن و باند رو از واژنم در آوردن و گفتن ک الان پرسنل میاد جمع و جورت میکنه میبرتت بخش بچم تنش لباس کرده بودن رو تخت اونوری بود ک دیگه اماما اومد دوباره با بخیه ها معاینه کرد گفت بواسیرت زده بیرون ک من کلی تو ذوقم خورد و آنقدر درد دارم ک خدا میدونه بواسیر و بخیه ها خیلی خیلی دارن اذیتم میکنن نه خواب دارم نه میتونم بشینم نه راه برم همشون ب زور و کارم شده گریه اما خداروشکر میکنم دخترم سالمه و پیشمه ارزشش داشت اما خیلی داغون شدم هنوز برا یه نشستن گریه میکنم
مامان پرهام ومهوا مامان پرهام ومهوا ۶ ماهگی
پارت اخر
حس کرد دیگه توان ندارم و گلوم خشک شده بود گفتم برام اب بیار شاید تونستم اب بهم داد باز از اول حین دردا زور و فشار باز گفت نه فاید نداره تو کمکم نمیکنی رفت و ماما دیگه ای اومد اونم گفت ک بشرطی ک همکاری کنی گفتم بخدا من تمام تلاشم میکنم ولی توان ندارم گفت ایجوری نمیشه باید زورت ب پشتت بدی منم سعی کردم باز گفت بی فایده اینم رفت و مامای خود باز دوباره اومد عصبی بود گفت میخوای بچه رو چیز کنی تو باید ساعت سه میزاییدی الان 4رو خورده ایه موهای بچه ریخته بیرون گفتم بیا پاره ام کن ولی درش بیار من دیگه نمیتونم اون لحظه نا امید عز دنیا اومدنش شدم انقد درد داشتم دعا کردم بمیرم و راحت بشم وای ک چقد سخت بود اخرش با تمام توان ک گلوم از درد او جیغام انگار پاره شد هی دست میکرد داخلم و فشارش میدا ک سرشو بگیره دیدم بچه رو خشک تمام وجود بچه رو هنگام خارج کردنش حس کردم بند بند وجودشو حس کردم انگار از دلم کندش هنوز درد شدید داشتم هی ناله میکردم بچه رو گذاشت رو سینم توان نگهداشتن نداشتم هی میگفتم برش دار گفت ن منم بشدت داغون بود از بالا با زور زدنای اشتباه پاره شده بودم گفت داغون شدی راست بخواب ک بخیت بزنم نفهمیدم کی بچه رو برداشت و برد گفتم تورو خدا درست بیحسم کن ک سر زتیمان قبلیم زنده زنده بخیم زد گف باشه خلاصه کلی بیحسی زد و متوجه نشدم گفت دعا کن جای ک جیش میاد بیرو بخیه نشده باشه حتما ادرار کن مطمن شم بخیه نزدم یه لرزی گرفته بودم شیاف مسکن بهم دادن تا درد هام اروم شد و چند لیوان اب اناناس خوردم تا جیشم اومد بعدش بچه رو دادن دستم چهرشو دیدم و قربون صدقش رفتم 🙂
خیلی سخت بود خیلیییی