سوال های مرتبط

مامان ....♡ مامان ....♡ ۴ سالگی
رفتیم خونه مادر شوهرم همه چی اوکی بود بعد شوهرم همش سر دخترم داد میزد
منم اروم با احترام بهش گفتم که سرش داد نزن یبار اروم بهش بگو حداقل اگر گوش نکرد داد بزن
بعد جلو خانواده شوهرم برگشت گفت بتوچه ساکت شو
منم دیگه رفتم تو قیافه
تو راه برگشت کلا باهاش حرف نزدم تا اینکه دخترم گفت بریم پارک فاز محبت برداشت بچرو برد پارک
من موندم تو ماشین همش باخودم فکر میکردم کاش یه توضیحی بده از دلم در بیاره
یهو دیدم پنج دقیقه نشده با دادو بیداد اومد تو ماشین هی میگفت بچرو راه نده برو نمیخواد سوار شی
انکار میخواست دخترمو بترسونه چون دخترم با یه بچه تو پارک حرف زده بود ک بچه هم با باباش بود
بعد با اونا رفته بود مثلا ده متر اون ورتر
شوهرم قاطی کرده بود ک چرا با مرد غریبه رفتی بدون اجازه من داد میزدو همینو میگفت
منم دخترمو بغل کردم سکوت کردم یهو گفت مادرو دختر عین هم تفهمن
من قاطی کردم صدام رفت بالا
دستشو بلند کرد روم و منم پیاده شدمو بعدم ک سوار شدم کلی توهین کرد بهم
تهشم گفتم نمیخوامت دمه خونه پیاده شدم اونم با ماشین رفت
مامان گل پسر مامان گل پسر ۵ سالگی
شیشه شیر پوشک
شیر خشک
سلام مامانا خوبین
میشه بگین شما بودین چیکار میکردین من دوهفتس عمل کردم ۵روزی خونه مامانم بودم و بعد با هزار زور اومدم خونه میگف تو خونت اذیت میشی هی کار کنی. با مادرشوهرم تو یه ساختمون هستیم من براشون عروس خوبی بودم تا الان. وقتی اومدم خونه خیلی درد داشتم اصلا سرپا نبودم به مامانم گفتم نمیخواد بمونه و مادرشوهرم اینا هستن اونم قبول کرد ولی حتی مادرشوهرم یه بار زنگ نزد بگه ناهار من درست میکنم تو اذیت نکن خودت رو شوهرم هم اصلا نبودش کارش جوری که شیفت داره روز عید شوهرم نبودش من و پسرم تنها بودیم بعد ساعت ۱ظهر پسر خواهرشوهرم اومد خونمون من فهمیدم اومدن اونجا حتی یه زنگ نزد بگه ناهار بیا پایین خیلی دلخور شدم .حتی خود خواهرشوهرم نیومد یه سر بهم بزنه من وقتی زایمان کرد رفتم بیمارستان پیشش .ولی خیلی نارحت شدم حتی یه سر نیومد بهم بزنه .خیلی از دستشون عصبانی هستم منم به پسرش گفتم برو پایین میخوایم غذا بخوریم .ولی دلم خیلی گرفته به بعضی آدما نباید خوبی کرد مثل خانواده شوهر من
مامان دخترای نازم مامان دخترای نازم ۵ سالگی
مامانا واقعا درمونده شوم نمیدونم چکار کنم و کجا برم. الان اومدیم ناهار کوفت کنیم سوپ گذاشتم شوهرم گفت کن نمی‌خورم آبدوغ خیار درست کردم واسه او دخترا هم دیگه سوپ نخورد از غذای شوهرم ریخم براشون که دختر گوچیکم شروع کرد اذیت کاری دستاشو می‌کرد تو کاسه می‌ریخت بیرون بماند شوهر پاشد رفت بیرون از خونه که شد روز قیامت اینقد دختر کوچیکم گریه کرد تمام وسایل داخل بوفه رو ریخت زمین شیشه هاشو میخواست بیاره بندازه زمین که منم از کوره در رفتمو گرفتم ی کتک حسابی بهش زدم.. با همون جیقو گریه شروع کرد در کابینت‌ها رو ب هم زد در حموم و تمام پشیها رو انداخت تو خونه گوشی منو هزار بار زد درو دیوار و..... که زنگ زدم شوهرم اومد دوتا و تو این گرما با متور برد بیرون.. الان نشستیم ب حال خودم گریه میکنم.. آخه این بچه چرا اینقد لجبازه.. خدا شاهده الان همش دعا میکنم ی زنبور نیشش بزنه شاید آروم بشه شاید اینقد بهانه نگیره. واسه بیرون... اصلا از زندگی بیزارم کرده ی بچه لجون ی دنده لجباز..... الان 2سالو نیمشه تا کی اینجوره.. هر چی بیاد جلو دستش پرت میکنه هرچی هم با زبون خوش باهاش حرف میزنم بی فایده.. مجبور میشم بزنمش؟ کسی بچش اینجور بوده تا چند سالگی خوب میشه