رفتیم خونه مادر شوهرم همه چی اوکی بود بعد شوهرم همش سر دخترم داد میزد
منم اروم با احترام بهش گفتم که سرش داد نزن یبار اروم بهش بگو حداقل اگر گوش نکرد داد بزن
بعد جلو خانواده شوهرم برگشت گفت بتوچه ساکت شو
منم دیگه رفتم تو قیافه
تو راه برگشت کلا باهاش حرف نزدم تا اینکه دخترم گفت بریم پارک فاز محبت برداشت بچرو برد پارک
من موندم تو ماشین همش باخودم فکر میکردم کاش یه توضیحی بده از دلم در بیاره
یهو دیدم پنج دقیقه نشده با دادو بیداد اومد تو ماشین هی میگفت بچرو راه نده برو نمیخواد سوار شی
انکار میخواست دخترمو بترسونه چون دخترم با یه بچه تو پارک حرف زده بود ک بچه هم با باباش بود
بعد با اونا رفته بود مثلا ده متر اون ورتر
شوهرم قاطی کرده بود ک چرا با مرد غریبه رفتی بدون اجازه من داد میزدو همینو میگفت
منم دخترمو بغل کردم سکوت کردم یهو گفت مادرو دختر عین هم تفهمن
من قاطی کردم صدام رفت بالا
دستشو بلند کرد روم و منم پیاده شدمو بعدم ک سوار شدم کلی توهین کرد بهم
تهشم گفتم نمیخوامت دمه خونه پیاده شدم اونم با ماشین رفت

۱۱ پاسخ

چرا سکوت کردی
من تا شوهرمو ج*ر ندم ب غلط کردن نیفته عمرا ساکت نمیشم چنان اشتباهشو میگم تا بفهمه چ با زبون خوش ک با دعوا

از دل بچه دربیار نزاربافکروناراحتی بخوابه😔

محلش نده اصلا

بهش بگو درد اصلیت رو بگو این بهانه ها رو ول کن

مردا س ک س شون دیر بشه اینطوری میشن

عزیزم همه یکی هستن بنظرم ولش کن ادامه نده بخاطر بچه هاکوتاه بیا چون بدتر عصبانی وخرتر میشن

چه ادم نفهمی خود گاوش اگه مواظب دخترش بود اون با ی مرد غریبه نمیرفت

عجب سگیه واقعا

خاک توسرش
چشه اخه

شوهرمنم همینطوری از اول تحملش کردم متاسفاته

اگه همیشه اینجوریه حداکمکت کنه واقعا

سوال های مرتبط

مامان مو خرمایی مامان مو خرمایی ۵ سالگی
اشتراک تجربه....
چند روزی دختری سرما خورده بود و توی خونه بود منم چون که خیلی حال و حوصله نداشت میذاشتم تلویزیون بیشتر ببینه... ولی دیگه امروز حالش خوب شده بود و گفتم شروع کنم تایم تی وی رو کم کنم ، ولی چنان مقاومتی کرد و گریه و جیغی راه انداخت که نگو ، من تی وی رو خاموش کردم و گفتم وقتش‌ تمامه... فک کنم حدود نیم ساعتی جیغ زد و گریه کرد ، آخریا دیگه کم آورده بودم میخواستم برم روشن کنم دوباره تی وی رو ، ولی گفتم نه...‌ مشاور کودکشم گفته بود وقتی میخواین یه عادت بچه رو ترک بدین دیگه اگه شروع کردین نباید برگردین و کم بیارین چون بچه میفهمه که میتونه با داد و بیداد به خواسته هاش برسه
خلاصه خیییییلی سعی کردم آروم باشم و باهاش حرف بزنم ولی دیدم راه نداره اصلا... رفتم سراغ کارای خودم بعد نیم ساعت اومد گفت بیا باهم بازی کنیم ، گفتم آروم شدی پس؟؟ چه بازی کنیم؟ دیگه پیشنهاد بازی داد و رفتیم بازی کردیم و تی وی رو بیخیال شد 😁😁
خلاصه که مامانا مقاوما کنین اگه اعصابتون میکشه 😮‍💨🤪
مامان آوینا و لیانا مامان آوینا و لیانا ۵ سالگی
سلام خانما
عصری دخترام بردم پارک.تو سر سره ی پسره جلو سر سره وایساده بود نمی‌داشت کسی بازی کنه.دختر بزرگم گفت آقا پسر میشه بری کنار ما بازی کنیم اونم خیلی با قلدری گفت نه مال خودمه.دخترم گفت کارت اشتباهه این واسه همه هست نه فقط واسه تو.اونم گفت دلم میخواد نمی‌رم کنار.ی دفه کوچیکه یه اخم بهش کرد و ی هول کوچیک بهش داد گفت برو کنااار می‌خوام بازی کنم اونم رفت کنار

خیلی نگران دختر بزرگم هستم.
به نظرتون چکار کنم یکم دل و جرآت پیدا کنه؟
تو خونه همیشه تو بازی تو داستان یا حتی وقتایی با هم دوتایی حرف می‌زنیم غیر مستقیم بهش میگم ولی فایده نداره.
بعد پارک رفتیم خونه مامانم خوراکی داشتن مامانم گفت دخترا خوراکی هاتون بدین ب من بعد شام بخورید.دختر بزرگم با اینکه دلش تو خوراکی بود گفت چشم مامان بزرگ ولی کوچیکه قبول نکرد و هر جور بود گرفت خوراکیش‌.
این جور مسائل خیلی زیاده در طول روز که من همیشه نگران میکنه.
شیوه تربیتی من یکی بوده پس چرا باید ایقد تو این زمینه متفاوت باشن.خیلی دلم میخواد برم مشاور کودک صحبت کنم ولی این چند وقت ایقد سرم شلوغه فرصت نمیکنم😞
مامان فنقلی مامان فنقلی ۵ سالگی
خانوما ببینین حرف من اشتباهه یا نه

طبقه ما ۸ واحده بعد هرکسی درو باز میکنه سریع پسرم میره درو باز می کنه ببینه کیه البته باباش اجازه داده اولین بار پرسید باباش گفت برو من اجازه ندادم بعد دیه گوش نمیکرد می گفت بابا اجازه میده من کلا اجازه نمیدم یه مدت یاد گرفته بود به باباش می گفت برم دمپاییمو بزارم جا کفشی یا دوچرخمو ببینم که بتونه بره
امشبم رفت میگم چرا بهش میگی برو بده هرکسی اومد سریع ببینه کیه فضول میشه میگه اشکال نداره بهتر از دروغگو بشه
من یک بار نشستم برای بچه توصیح دادم که اگر در خونه مارو زدن درو باز کن در بقیه صدا شنیدی نباید بریم دم در یا الکی رفتن بیرون بهانه چیز دیگه نباید بری دم در
یکیم غذا رو با دست میخوره پسرم مثلا ماکارونی فرمی با دست جدا میکنه میخوره بازم باباش بهش گفته میگه اشکال نداره با دست بخور
وقتایی نیست حرف گوش نیده وقتایی هست پسرم میگه من حرف بابارو گوش میدم میگم بد تو این سن با دست بخدره جدا کنه
دیگه معمولا جلو همسرم چیزی نمیگم فک کنم پسرمم فهمیده جلو اون حرف منو گوش نمیده