مغزم داره متلاشی میشه از دست این بچه یه هفته ست هر شب کلی اذیت میکنه موقع خواب ، به زور میخوابونمش تا خودم خواب برم کمتر از یه ساعت بیدار میشه با‌جیغ و گریه ، قبل اینکه چشم‌ گرم بشه باز از خواب میپرم هر تار میکنم با جیغ میزنه تا یکم شیر میدم می‌خوابه ولی دلم میخواد سرمو بکوبم تو دیوار یا وقتی این بچه اذیت میکنه بخدا دلم میخواد بزنمش امشب اومدم خونه مادربزرگم پشیمونم کرد از اومدن ، ای کاش زندگیمون دست خودمون بود بابا وقتی کسی بچه نمیخواد مسولیت نمیخواد چرا زورش میکنن خدا لعنتشون کنه جونم به جون دخترم بنده ها ولی بچه بزرگ کردن خیلی سخته تازه حرفاشون مغزمو منفجر میکنه یکی میگه چهار دست و پا نمیره یکی میگه تنبله یکی میگه چاقه یکی میگه لاغره یکی میگه کم غذا میدی یکی میگه زیاد غذا میدی ، کار وامونده شوهرمم جوریه شبا خونه نیست خیلی وقتا من به استراحت نیاز دارم نیاز دارم از همه دور بشم آرامش میخوام ، روزای قبل از بچه داری خیلی استرس و فشار کمتری تحمل میکردم من خستم دلم گریه میخواد خشم دارم نمیدونم چیکار کنم دو سال و نیم سه ساله مسافرت نرفتم میدونم اگه بخوام برم هم از دماغم در میاره
تازه فشار و استرس زندگی با مادرشوهر هم یه طرف

۱۵ پاسخ

خودتو ناراحت نکن من الان دخترم بزرگه ماشالله پونزده سالشه موقعی که آرتینو آوردم دنیا ازشدت درد دخترم شیاف برام میذاشت دخترم کارامو. میکرد با اون میرم بیرون خرید خیلی عزیزه دختر داشتن میشه خواهرت ازجنس خودت یه مادر برا خاطر خودش حتما باید د ختر داشته باشه بچه هی سالم باشه مریض نشه داشتنش خییلی عزیزه تفریح هم میری اگه خیلی اذیت میکنه ماله اینه که تجربه نداری الان بدنشوبا روغن بچه آروم ماساژ بده کل بدنش آروغشو بگیر عیب نداره بزرگ میشن میشم یار وغمخوارت من الان پسرم تب داره میگم کاش خودم تب کنم نه بچم مثل پروانه بال بال میزنم چکارمادرشوهرت داری تو خودت خوب باشی بهشون محبت کن مطمئن باش ضرر نمیکنی

درکت میکنم واقعا سخته خدا بهت توات بده

وضعیت من :
امشب اینقدر موهامو کشیدم و به صورتم سیلی زدم و گریه کردم🫠
خیلی سخته اونم دست تنها بدون کمک
با کلی فشارای دیگه که هی روت میاد
خدا بهمون صبر بده

شیر کافی می خوره چون وقتی گرسنه هستند خوابشون سبکه، اگه از گرسنه گی نیست دندون در نمیاره؟

الهی عزیزم فدای خستگی هات به خدا توکل کن از اون بخواه تا دلت رو آروم کنه، می فهمم عزیزم مادر بودن خیلی سخته. اما به این فکر کن این روزا می گذره بچه بزرگ میشه. این حرفها همه جا برای همه هست لاغر، چاقه یا... بعضی وقتا کسی از سر دلسوزی یا کمکیا شایدم تخصصی ندارد یه حرفی میزنند زیاد به گوش نگیر سعی کن آروم باشی چون آروم نبودن تو رو اون بچه تأثیر میزاره. آرامشت حفظ کن. توتنها نیستی که همه این مادرا که می بینی به طریقی درگیرند. من خودم الان از دکتر میام دکتر میگه پسرت فتق کشاله ران داره باید عمل بشه.

عزیزم همه مون مثل همیم شرایطمون یکیه آروم باش این روزها میگذره بزرگ میشن با زبون شیرینشون حرف میزنن دلبری میکنن برامون
نمیدونم چرا مردم درک نمیکنن باباجان یه مادر از همه بیشتر برای بچه اش دلسوزی میکنه هی چرا میگین چرا اینطوره چرا اونطوره خب بچه با بچه فرق داره هم رشدش هم حرکاتش
این رو میفهمیدن که دخالت نکنن خیلی خوب بود

برای دندون هم یکم دیفن هیدرامین از دارو خونه بخر بزن به لثه هاش سر میشه می‌خوابه

شاید جاییش درد میکنه به خاطر دندون باشه
نمیتونه بگه که
خودتو اذیت نکن چشم رو هم بزاری گذشته دیگه اصلا یادت نمیاد
شکمش ماساژ بده براش قبل خواب باهاش بازی کن خسته بشه بخوابه

می‌دونی چیکار کنم برو عطاری براش زیره و رازیانه بخر هرشب یه قاشق چای خوری براش دم کن برازشتو شیشه شیر بهش بده بخوره ‌گلم من به بچه ها میدادم میخوردن تا خوابشون تنظیم شد هیچ ترسی هم نداره چون یه چیز کاملن طبیعی هست برای همه چیز بچه هم خوبه

منم چندروز آمدم خونه مامانم اینجور شده

منم انقدری بهم فشار میاد دوسدارم بزنمش ماهم ادمیم دیگ ربات نیستیم بقران واقعا دیگ مغزمون کشش نداره

منم همینم از شش ماهگی پدرم درآمده بابت خابش همش در حال مسکن خوردنم

منی ک الان دخترم بخاطر تب بستریه...اشکال نداره این روزها هم میگذره..شوهرم منم خونه نمیشه تنهایی بزرگ میکنم خیلی سخته ولی با قبول کنیم شرایط رو..

درکت میکنم عزیزم منم مثل شما شرایط خیلی سخت شده من بعد زایمانم افسردگی گرفته بودم عصبی بودم رو بچه ها داد میزدم یه لحظه زندگی را بدون بچه هام تصور کردم دور از جون به غلط کردن افتادم

منم همینم عزیزم درکت میکنم💔

سوال های مرتبط

مامان دلین مامان دلین ۲ سالگی
چند روزه متوجه شدیم عروس خالم پسرش ۲ ساله نشده ۴ ماهه بارداره
البته جسه و هیکل درشت داره از منم یه ۳ یا ۴ سالی کوچیکتره از وقتی همه فهمیدن مامانمو شوهرم میگن دختر توام بزرکتر شد یکی دیگه بیار تفاوت سنیشون کمتر باشه هردوتاشونو باهم بزرگ کن قبل به دنیااومدن دلین دلم میخواس ۴ تا بچه داشته باشم ولی اینقدر ک دلین اذیتم کرده هرکی بم میگه میگم همین یکی بسه شوهرم هر گلی میخواد بزنه به سره همین یکی بزنه هرچی داره و‌نداره برا دلین باشه دلم بچه دیگه میخواد چون بچم تنهاس وقتی از صب تا شب با منه باباش ک میاد خونه یه عالم‌ذوق میکنه بااینکه همش من باهاش بازی میکنم شعر میخونم یا مامان بابام میان خونمون کلی ذوق میکنه دست میزنه دلبری میکنه براشون ولی فکرشو ک میکنم دلم میخواد بشینم گریه کنم این مدت هم یکسره خونه مامانم بودم چون تنهایی نمیتونسم از پس دلین بربیام غیر از اون صدای جیغ دلینا میاد عصبی میشم باهمه بد حرف میزنم حتی از وقتی دلین به دنیااومده فاصله رابطه نزدیکی کردنم و حسیم به شوهرم خیلی بد شده حسی به شوهرم دیگه ندارم و حتی ازش بدم اومده بااینکه خیلی کمک حالم بوده تو این مدت خونه تکونی کرده برام هرکاری ک خوشحالم کرده انجام داده با اون خستگیش هرکار گفتم انجام داده از خودش و شکمش میزنه بخاطر من خیلی کارا کرده برا ارامشم ولی دست خودم نیس خیلی وقتا باهاش بد رفتاری کردم دلم براش میسوزه اما چیکا کنم هر دفه میاد سمتم خودمو با یه چی دیگه سرگرم میکنم یا میاد بغلم میکنه حس بد دارم بش جوری ک دلم میخواد خودمو از بغلش بکشم تا میبینه دلین خوابه میگه بیا بغلم من هی میگم خستم و واقعا هم خستم حوصله ندارم دلم میخواد تنها باشم بدون دلینو شوهرم
دلم میخواد برم تور برم سفر با دوستام